پیشینه روان درمانی اگزیستانسیال

8 شهریور 1405 - خواندن 7 دقیقه - 86 بازدید

ریشه های درمان وجودی به قدمت سه هزار ساله فلسفه که همراه با تلاش های انسان در جهت فهم بهتر زندگی بود و سعی می شد که بر رنج او غلبه کند، باز می گردد. پیشینه آرای وجودی را می توان در تاریخ فلسفه و حتی تلاش ها و زحمات پیش فلسفی اعصار گذشته در جهت دستیابی به خودفهمی دانست اما اکثر اندیشمندان وجودی در نیمه قرن بیستم ظهور کرده اند.

فیلسوف دانمارکی، سورن کی یرکگور (1813-1855) را پدر وجودگرایی مدرن می نامند. او نظریات خود را با انتقاد به نبود شور و همرنگی مسیحیت قرن 19 و فلسفه ورزی انتزاعی هگل مطرح کرد. انسان ها را به پی بردن به حقایق درونی خویشتن دعوت کرد و خواستار خلق یک جهش ایمانی شخصی به سوی خدا شد. پس از او فردریش نیچه (1844-1900) فیلسوف آلمانی به ذهنیت برده وار مسیحیت و طرز فکر گله ای شهروندان حمله کرد. او اندیشمندی بود که نوشته های خود را شعرگونه می نوشت و با اغلب ساختارها مخصوصا ساختار ارزش-بنیان به مخالف برخاست. معروف ترین ادعای او و دلیل مشهور شدنش این بود که گفت «خدا مرده است». ادموند هوسرل (1859-1938) ریاضی دان، منطق دان و فیلسوف آلمانی-اتریشی است که روشی جدید برای فهم و توصیف همه موضوعات و اعمال مربوط به آگاهی، طراحی کرد و آن را «پدیدارشناسی » نامید؛ به این معنی که چگونه چیزها در هوشیاری انسان تجربه می شوند. در همین مسیر، فیلسوف اتریشی و اندیشمند الهیات، مارتین بوبر (1878-1965) تاکید کرد که هستی انسان به گونه ای بنیادین، رابطه ای است. همانند هوسرل، روانپزشک و فیلسوفی آلمانی به نام کارل یاسپرس (1883-1969) از اینکه علم توان فراهم کردن بصیرت و شناختی کامل از شرایط انسانی را نداشت ناراضی بود. تاکید او بر قدرت شفابخش ارتباط بود و انسان را برای رهایی از ناامیدی نیازمند یک جهان بینی قدرتمند می دانست. او معتقد بود در موقعیت های محدود کننده و غیر قابل اجتنابی مانند مرگ، آدمی وجود خود را به یاد می آورد. اندیشمند الهیاتی آلمانی تبار که حیات علمی خود را در امریکا گذراند و از شجاعت روبرو شدن با اضطراب نیستی سخت گفت، پل تیلیش (1886-1965) بود. او بین اضطراب روان رنجوری و اضطراب وجودی تمایز و تفاوت قائل شد. رویکرد الهیاتی او به بحث وجودی باعث شد که در نظریاتش، خداوند را مظهر واقعیت معرفی کند به گونه ای که انسان باید هر روز با او روبرو شود. گابریل مارسل (1889-1973) فیلسوف و نمایشنامه نویس فرانسوی، معتقد بود که زندگی درست مستلزم فردی است که ایمان کافی به هماهنگی که هستی انسان در تلاش است به آن دست یابد، داشته باشد. بر اسطوره اساسی هستی تاکید داشت و از وفاداری به خود، زندگی و دیگران سخن می گفت. از بانفوذترین اندیشمندان وجودی، فیلسوف آلمانی، مارتین هایدگر (1889-1976) است. از جمله تلاش های او بر ظرفیت انسان برای آگاهی پایدار به وسیله روبرو شدن با اضطرابی است که از آگاهی از مرگ اجتناب ناپذیر بر انگیخته می شود. همچنین استدلال کرد که آنچه باعث می شود که انسان از بودنش محافظت کند، بودن انسان است و آن را «زمینه بودن» نامید. مشهور ترین فیلسوف وجودگرا که او را بیشتر با نمایشنامه ها و رمان هایش می شناسند، فردی فرانسوی به نام ژان پل سارتر (1905-1980) است. او فعال سیاسی نیز بود. واژه وجودگرایی از ابداعات اوست و بر همین اساس خود را یک وجودگرا می نامید. تاکید بر نیستی به عنوان هسته هستی که به انسان «آزادی» می دهد، داشت. او ضمن بیان اینکه مردم با اعتقادات نادرستی زندگی می کنند، استدلال کرد که اغلب مردم تلاش می کنند از آزادی برگریزند. تعریف او بر آزاد بودن به این صورت بود که آن را انتخاب کردن و مسئولیت پذیری می دانست، به طوری که بشود خود را از طریق اعمال تعریف کنیم. او ماهیت ارتباطی انسان را مبتنی بر همکاری کنش و واکنش های انسانی تعریف می کرد. سیمون دوبوآر (1908-1986) یک فعال فمنیست و رمان نویس وجودگرایی است که در فعالیت های سنت شکنانه با موضوعات جنسیتی، جنسی و کهنسالی مشارکت داشت و شهرتش را مدیون همین فعالیت هاست. او راجع به آزادی و زندگی می نوشت و هر موقعیت جدید زندگی را نیازمند یک انتخاب اخلاقی جدید می دانست. موریس مرلوپونتی (1908-1961) پدیده شناس و فیلسوف فرانسوی بود که اندیشه درون ذهنی وجود انسان را برجسته کرد و بر ماهیت جسمیت یافته وجود تاکید داشت. همانند دوبوآر، آلبر کامو (1913-1960) فیلسوفی وجودگراست که به خاطر رمان هایش به شهرت رسید. او پوچی را، بی معنایی بنیادی وجود انسان تعریف کرد و تاکید داشت که چیزی که زندگی را ارزنده می کند و معنابخش است، کشمکش انسان علیه پوچی است. فرانتس فانون (1925-1961) روان پزشک و فیلسوفی افریقایی-کارائیبی است که نظرات وجودی خود را به تفکرات استعمارستیزی گسترش داد. لودوینگ بینزوانگر (1881-1966) روانپزشک سوئیسی است که در اوایل دهه 1930 جنبش دازاین کاوی را بنیان نهاد. او از پیشگامان درمان وجودی است که بر ماهیت وجودی بحران در درمان تاکید داشت. او در جهت فهم شایسته تر و کل نگرتر از وجود انسان، به نظرات کی یرکگور، بوبر و هایدگر گرایش پیدا کرد و رویکردی را به نام «دازاین کاوی» یا «انسان شناسی پدیدارشناختی » تدوین نمود و کوشش کرد که ماهیت روان آسیب شناسی انسان را بر اساس «نوع بودن در عالم» فرد رنج مند توصیف کند. این رویکرد توسط مدارد باس (1903-1990) که از پیروان بینزوانگر بود، گسترش یافت. باس به چهره ای کلیدی و نویسنده ای تاثیرگذار در این حوزه بدل شد و نخستین موسسه آموزشی دازاین کاوانه را تاسیس کرد. ویکتور فرانکل (1905-1997) روانپزشک و عصب شناس اتریشی حدود سال 1929 رویکرد تازه ای را با عنوان لوگوتراپی (logos اصطلاحی یونانی برای معنا است) یا تحلیل وجودی پدید آورد. کار فرانکل به سبب نوشتن کتابی با عنوان «انسان در جستجوی معنا » به آگاهی عمومی از این شکل از درمان های وجودی منجر شد. دومین نویسنده تاثیرگذار بر درمان معنامدار، الفرید لنگل (1951 تا کنون) روانپزشک اتریشی است که رویکرد خود را مکتب وینی تحلیل وجودی می نامد. رولو می (1909-1994) روانشناس بالینی امریکایی، پدر روانشناسی وجودی امریکا است که درمان وجودی-انسان گرا را با انتشار کتاب «وجود: بعدی نوین در روانپزشکی و روانشناسی » در سال 1958 مطرح کرد. درمانگران وجودی-انسان گرا بر خلاف دازاین کاوان و معنامداران، خود را در نوشتار فلسفی سنگین تعریف نمی کنند. این رویکرد درمانی از طریق نوشته های اروین یالوم (1931 تا کنون) تاثیر قابل توجهی بر عالم درمان وجودی گذاشت. رمان های او از عالم درمان فراتر رفت و در گستره ای عمومی مطرح شد.

این افراد مطرح ترین اندیشمندان حوزه وجودی بودند که تاثیر مهمی در رشد آن و تبدیل شدن به رویکردی درمانی در گستره وسیع عمومی و جهانی شدند. قطعا در این میان اشخاص دیگری نیز فعالیت داشته و موثر بوده اند که از حوصله بحث خارج است.