پایان؛ حالی که در گذشته اسیر شد
زمانی می رسد که انسان حس می کند به پایان نزدیک است و آنجاست که سردرگمی در زمان و مکان رخ می دهد، حتی حیران خواهد ماند که در کدامین مکان و در کدامین زمان، آغازش را شروع کرده است؛ در بهت اینکه چگونه گذشت و چه زود گذشت؛ آنهنگام که در لحظات حال، زمان چنان کشدار بود که به اندازه قرنها امتداد می یافت و اکنون این همه حال، که همگی گذشته شده اند و حال های در گذشته اسیرمان چه سریع تمام شدند، در حالیکه وقتی درونشان بودیم، هرگز فکر نمی کردیم به این زودی تمام شوند فکر نمی کردیم تا ما را از پا در نیاورند خودشان تمام شوند؛ اما تمام شدند و چه زود تمام شدند حتی زودتر از خودمان؛ یکی یکی بشماریم جرمهای حال در گذشته اسیرمان را؛ اکنونها به چه جرمی در گذشته اسیر شدند و چقدر اکنون اسیر داریم در گذشته؛ اکنون هایی که همیشه به دنبال سرقت زمانی دیگر در آینده بودند. اکنون هایی که همدیگر را کشتند؛ از دیوار هم بالا رفتند، چک شان را در موعد مقرر پاس نکردند و سر یکدیگر کلاه گذاشتند....
اکنون های اسیر شده مان چه بسیارند و ما که وقت و بی وقت به ملاقات شان می رویم در حالیکه فراموش می کنیم اکنون دیگری را اسیر گذشته می کنیم.
نمی دانم موقع پایان، اکنون ما زودتر از پا در می آید یا نفس و جان ما ؛ اما مطمئنم هر اکنونی که از دست می رود جزئی از وجودمان را با خود خواهد برد!!!