چرا بعضی برنامه ها هرگز به عمل تبدیل نمی شوند؟
فاطمه دستیار
تقریبا همه ما در زندگی شخصی، کاری یا شهری با کلمه «برنامه» روبه رو بوده ایم. برنامه سالانه، برنامه توسعه، برنامه شهری، برنامه اقتصادی، برنامه فرهنگی، برنامه سفر، برنامه درسی، برنامه کاری و ده ها نوع دیگر. اما تجربه نشان داده است که داشتن برنامه همیشه به معنای رسیدن به نتیجه نیست. بسیاری از برنامه ها نوشته می شوند، تصویب می شوند، در قفسه ها می مانند، در جلسات از آن ها صحبت می شود، اما در زندگی واقعی مردم اثر جدی نمی گذارند.
این پرسش مهمی است: چرا بعضی برنامه ها فقط روی کاغذ می مانند؟ چرا بعضی شهرها سندهای توسعه دارند، اما همچنان با ترافیک، نابرابری، آلودگی، فرسودگی، کمبود خدمات و آشفتگی مدیریتی روبه رو هستند؟ چرا برخی سازمان ها چشم انداز و ماموریت می نویسند، اما کارکنان و مخاطبانشان هیچ تغییری احساس نمی کنند؟ مشکل معمولا این نیست که برنامه ای وجود ندارد؛ مشکل این است که برنامه، راهبردی، واقعی، مشارکتی و قابل اجرا نیست.
برنامه ریزی در ساده ترین معنا یعنی فکر کردن به آینده پیش از آنکه آینده ما را غافلگیر کند. یعنی بدانیم اکنون کجا هستیم، می خواهیم به کجا برسیم، چه امکاناتی داریم، چه محدودیت هایی پیش روی ماست، چه کسانی در مسیر اثرگذارند، چه خطرهایی ممکن است پیش بیاید، و با چه اقدام هایی می توان به وضعیت مطلوب نزدیک شد. برنامه ریزی خوب فقط آرزو کردن نیست؛ تصمیم گرفتن آگاهانه است.
اما برنامه ریزی اگر فقط به نوشتن هدف های کلی محدود شود، فایده زیادی ندارد. جمله هایی مانند «افزایش کیفیت زندگی»، «توسعه پایدار»، «ارتقای عدالت اجتماعی»، «بهبود خدمات شهری» یا «تقویت مشارکت مردم» زیبا هستند، اما به تنهایی چیزی را تغییر نمی دهند. پرسش اصلی این است: چگونه؟ با چه منابعی؟ توسط چه نهادی؟ در چه زمانی؟ با چه اولویتی؟ با چه شاخصی برای سنجش موفقیت؟ و با چه سازوکاری برای اصلاح مسیر؟
اینجاست که مفهوم برنامه ریزی راهبردی یا برنامه ریزی استراتژیک اهمیت پیدا می کند. برنامه ریزی راهبردی با برنامه ریزی معمولی فرق دارد. در برنامه ریزی معمولی ممکن است فقط مجموعه ای از کارها فهرست شود، اما در برنامه ریزی راهبردی، ابتدا مسئله های اصلی و مسیرهای کلیدی شناسایی می شوند. راهبرد یعنی انتخاب مسیر مهم تر در میان مسیرهای ممکن. یعنی پذیرفتن اینکه منابع، زمان و توان ما محدود است و نمی توانیم هم زمان همه کارها را انجام دهیم. پس باید بدانیم کدام کارها واقعا سرنوشت سازند.
برای مثال، شهری را تصور کنیم که با مشکل ترافیک، کمبود فضای سبز، فرسودگی بافت مرکزی، گرانی مسکن، ضعف حمل ونقل عمومی و نابرابری خدمات روبه روست. برنامه ریزی غیرراهبردی ممکن است برای همه این مسائل چند پروژه پراکنده تعریف کند. اما برنامه ریزی راهبردی می پرسد: مسئله اصلی چیست؟ کدام مشکل ریشه مشکلات دیگر است؟ اگر منابع محدود باشد، کجا باید اولویت بگیرد؟ چه اقدامی بیشترین اثر را بر آینده شهر دارد؟ چه نهادهایی باید با هم همکاری کنند؟ مردم در این تصمیم چه نقشی دارند؟
یکی از ویژگی های مهم برنامه ریزی راهبردی این است که از وضع موجود شروع می کند. هیچ برنامه خوبی بدون شناخت دقیق واقعیت ممکن نیست. اگر ندانیم شهر یا سازمان اکنون در چه وضعی است، برنامه ریزی مثل ساختن خانه روی زمین ناپایدار است. شناخت وضع موجود یعنی دیدن توانایی ها، ضعف ها، فرصت ها و تهدیدها. یعنی هم واقعیت های داخلی را ببینیم و هم شرایط بیرونی را. گاهی یک شهر از درون ضعف مدیریتی دارد، اما از بیرون فرصت گردشگری یا سرمایه گذاری دارد. گاهی سازمانی نیروی انسانی قوی دارد، اما با تهدید تغییر بازار یا فناوری روبه روست.
در همین زمینه، روش هایی مانند تحلیل SWOT رایج شده اند. در این روش، قوت ها، ضعف ها، فرصت ها و تهدیدها بررسی می شوند. قوت ها و ضعف ها معمولا درونی اند؛ یعنی به خود شهر، سازمان یا نهاد مربوط اند. فرصت ها و تهدیدها بیرونی اند؛ یعنی از محیط اطراف می آیند. برای نمونه، در یک شهر تاریخی، میراث فرهنگی می تواند نقطه قوت باشد، ضعف حمل ونقل عمومی می تواند نقطه ضعف باشد، رشد گردشگری فرهنگی می تواند فرصت باشد و تخریب بافت تاریخی یا تغییرات اقلیمی می تواند تهدید باشد.
اما SWOT فقط وقتی مفید است که به تصمیم واقعی منجر شود. بسیاری از سازمان ها و شهرها جدول SWOT تهیه می کنند، اما بعد از آن هیچ اقدام جدی انجام نمی شود. فهرست کردن ضعف ها و تهدیدها به تنهایی کافی نیست. هنر برنامه ریزی راهبردی این است که از دل این شناخت، مسیر عمل استخراج کند. یعنی بگوید با این قوت ها چگونه از فرصت ها استفاده کنیم؟ با این ضعف ها چگونه از تهدیدها کم کنیم؟ کدام ضعف ها باید فوری اصلاح شوند؟ کدام فرصت ها اگر از دست بروند، دیگر بازنمی گردند؟
برنامه ریزی راهبردی همچنین برخلاف برنامه ریزی های خشک و متمرکز، باید مشارکتی باشد. شهر یا سازمان فقط متعلق به مدیران نیست. ذی نفعان مختلفی وجود دارند: شهروندان، کارکنان، مدیران، بخش خصوصی، نهادهای عمومی، گروه های محلی، متخصصان، سرمایه گذاران، خانواده ها، جوانان، زنان، سالمندان و گروه های آسیب پذیر. اگر برنامه بدون شنیدن صدای این گروه ها نوشته شود، ممکن است در اجرا با شکست روبه رو شود. مشارکت فقط یک شعار زیبا نیست؛ شرط واقعی بودن برنامه است.
یکی از دلایل شکست بسیاری از برنامه ها این است که میان «تصمیم سازی» و «تصمیم گیری» فاصله زیادی وجود دارد. تصمیم سازی یعنی مرحله ای که در آن کارشناسان، برنامه ریزان و متخصصان مسئله را بررسی می کنند، داده جمع می کنند، گزینه ها را می سازند و مسیرهای ممکن را توضیح می دهند. تصمیم گیری یعنی مرحله ای که مدیران و نهادهای مسئول، یکی از مسیرها را انتخاب می کنند و مسئولیت اجرای آن را می پذیرند. اگر این دو مرحله از هم جدا و بی ارتباط باشند، برنامه یا علمی اما غیرقابل اجرا می شود، یا اجرایی اما غیرکارشناسی.
برنامه ریزی راهبردی تلاش می کند این فاصله را کم کند. یعنی از همان ابتدا، کسانی که باید تصمیم بگیرند و کسانی که باید اجرا کنند، در فرایند برنامه حضور داشته باشند. برنامه ای که مجریان آن را نفهمند یا قبول نداشته باشند، شانس زیادی برای اجرا ندارد. همچنین برنامه ای که فقط توسط مدیران نوشته شود و از دانش تخصصی و تجربه مردم استفاده نکند، ممکن است سطحی و کوتاه مدت باشد.
ویژگی مهم دیگر برنامه ریزی راهبردی، انعطاف پذیری است. برنامه خوب نباید مثل سنگ سخت و غیرقابل تغییر باشد. آینده همیشه مطابق پیش بینی ما پیش نمی رود. بحران اقتصادی، بیماری همه گیر، تغییرات سیاسی، تحولات فناوری، مهاجرت، خشکسالی، تغییرات بازار یا حتی تغییر سبک زندگی مردم می تواند مسیر برنامه را تحت تاثیر قرار دهد. بنابراین برنامه باید قابل بازنگری باشد. برنامه ریزی راهبردی فرایندی چرخه ای است، نه خطی؛ یعنی اجرا، ارزیابی، یادگیری و اصلاح باید در آن تکرار شود.
در برنامه ریزی سنتی، گاهی تصور می شد اگر طرح جامع و کاملی تهیه شود، آینده تا حد زیادی قابل کنترل است. اما تجربه شهرهای معاصر نشان داده که چنین نگاهی بیش از حد خوش بینانه است. شهرها و سازمان ها در محیطی پیچیده و نامطمئن عمل می کنند. منابع محدودند، بازیگران متعددند، منافع متفاوت است و شرایط تغییر می کند. بنابراین برنامه ریزی راهبردی به جای ادعای کنترل کامل آینده، می کوشد آمادگی، جهت گیری و توان واکنش هوشمندانه ایجاد کند.
برای شهرها، این موضوع اهمیت بسیار زیادی دارد. شهرها فقط با نقشه و کاربری زمین اداره نمی شوند. شهرها سیستم های زنده اند: اقتصاد، حمل ونقل، مسکن، فرهنگ، محیط زیست، مدیریت، سرمایه گذاری، سلامت، گردشگری، امنیت، عدالت اجتماعی و کیفیت زندگی همه به هم مرتبط اند. اگر برنامه شهری فقط کالبدی باشد و به اقتصاد، جامعه، فرهنگ و اجرا توجه نکند، ناقص خواهد بود. به همین دلیل، برنامه ریزی راهبردی شهری می کوشد توسعه شهر را به صورت چندبعدی ببیند.
یکی از نمونه های مهم در این زمینه، برنامه توسعه راهبردی شهر یا CDS است. چنین برنامه هایی تلاش می کنند چشم اندازی برای آینده شهر بسازند، اما این چشم انداز فقط یک جمله تبلیغاتی نیست. باید با اهداف عملی، منابع مالی، مشارکت ذی نفعان، عدالت اجتماعی، حفاظت محیط زیست و توسعه اقتصادی پیوند داشته باشد. شهر آینده زمانی ساخته می شود که چشم انداز، سیاست، پروژه، بودجه و اجرا به هم وصل شوند.
برای مثال، اگر شهری بگوید «می خواهیم شهر گردشگری پایدار باشیم»، این فقط یک شعار است، مگر اینکه مشخص کند چه کارهایی باید انجام شود: حفاظت از بافت تاریخی، بهبود حمل ونقل، آموزش نیروی انسانی، تبلیغات هدفمند، توسعه اقامتگاه ها، حمایت از کسب وکارهای محلی، مدیریت پسماند، حفظ محیط زیست، ایجاد مسیرهای پیاده، تقویت امنیت و طراحی تجربه گردشگر. راهبرد یعنی همین پیوند میان ایده و عمل.
در برنامه ریزی راهبردی، چشم انداز اهمیت زیادی دارد. چشم انداز یعنی تصویر مطلوبی از آینده که می خواهیم به آن برسیم. اما چشم انداز باید واقعی، الهام بخش و قابل پیگیری باشد. اگر بیش از حد کلی باشد، بی اثر می شود. اگر بیش از حد تخیلی باشد، اعتماد ایجاد نمی کند. اگر فقط توسط مدیران نوشته شود، مردم با آن ارتباط برقرار نمی کنند. چشم انداز خوب باید هم بر ظفیت های واقعی تکیه کند و هم جهت آینده را نشان دهد.
از سوی دیگر، برنامه ریزی راهبردی بدون ارزیابی کامل نیست. باید بدانیم آیا در مسیر درست هستیم یا نه. شاخص ها و سنجه ها برای همین مهم اند. اگر هدف «افزایش کیفیت حمل ونقل عمومی» است، باید مشخص شود با چه شاخصی سنجیده می شود: کاهش زمان سفر؟ افزایش تعداد مسافران؟ کاهش آلودگی؟ افزایش دسترسی محلات کم برخوردار؟ رضایت شهروندان؟ بدون سنجش، برنامه ریزی به ادعا تبدیل می شود.
یکی از روش هایی که برای ارزیابی عملکرد راهبردی استفاده می شود، کارت امتیاز متوازن است. ایده اصلی آن این است که نباید فقط به یک بعد توجه کرد. مثلا در یک سازمان، فقط سود مالی کافی نیست؛ باید رضایت مشتری، فرایندهای داخلی، یادگیری و رشد نیز بررسی شود. در شهرها نیز همین طور است. توسعه شهری را نباید فقط با تعداد پروژه ها یا بودجه عمرانی سنجید. باید دید آیا عدالت اجتماعی، محیط زیست، کیفیت زندگی، مشارکت مردم و پایداری اقتصادی هم بهتر شده اند یا نه.
برنامه ریزی راهبردی در نهایت به مدیریت استراتژیک پیوند می خورد. یعنی فقط تدوین برنامه کافی نیست؛ اجرا و ارزیابی هم بخش اصلی ماجراست. مدیریت استراتژیک معمولا سه مرحله دارد: تدوین راهبرد، اجرای راهبرد و ارزیابی راهبرد. بسیاری از برنامه ها در مرحله تدوین خوب به نظر می رسند، اما در اجرا شکست می خورند. دلیل آن می تواند کمبود منابع، مقاومت سازمانی، نبود رهبری، ضعف هماهنگی، تغییر مدیران، نبود بودجه یا بی اعتمادی ذی نفعان باشد.
به همین دلیل، برنامه ریزی راهبردی باید از ابتدا به اجرا فکر کند. برنامه ای که بودجه ندارد، مسئول ندارد، زمان بندی ندارد و سازوکار نظارت ندارد، بیشتر شبیه آرزوست. برنامه واقعی باید بداند چه کسی، چه کاری، در چه زمانی، با چه منبعی و با چه معیار موفقیتی انجام می دهد. اگر این پرسش ها پاسخ داده نشوند، حتی بهترین چشم اندازها نیز در عمل گم می شوند.
برای جامعه امروز ایران، برنامه ریزی راهبردی اهمیت زیادی دارد. شهرها با بحران هایی مانند کم آبی، فرسودگی، نابرابری، آلودگی، مهاجرت، ترافیک، ضعف اقتصاد محلی، تخریب میراث، تغییرات اقلیمی و محدودیت منابع روبه رو هستند. با روش های پراکنده، کوتاه مدت و واکنشی نمی توان این مسائل را حل کرد. نیاز به نگاه راهبردی داریم؛ نگاهی که مسئله های اصلی را تشخیص دهد، اولویت ها را مشخص کند، مشارکت ایجاد کند و برنامه را به اقدام تبدیل کند.
در زندگی شخصی هم همین منطق کاربرد دارد. بسیاری از ما برنامه می نویسیم، اما راهبرد نداریم. می گوییم می خواهیم موفق شویم، زبان یاد بگیریم، درآمدمان را افزایش دهیم، سالم تر زندگی کنیم یا کسب وکار راه بیندازیم. اما اگر ندانیم نقطه قوت و ضعف ما چیست، فرصت های اطرافمان کدام اند، تهدیدها چیستند، اولویت اصلی کدام است و چگونه باید قدم به قدم پیش برویم، برنامه هایمان در حد نیت باقی می مانند.
در نهایت، برنامه ریزی راهبردی یعنی تبدیل آینده از یک اتفاق مبهم به یک مسیر قابل مدیریت. نه به این معنا که همه چیز را می توان کنترل کرد، بلکه به این معنا که می توان آگاهانه تر، منظم تر و مسئولانه تر با آینده روبه رو شد. برنامه ریزی راهبردی به ما یادآوری می کند که منابع محدودند، زمان مهم است، انتخاب ها پیامد دارند و بدون مشارکت و اجرا، هیچ برنامه ای شهر، سازمان یا زندگی را تغییر نمی دهد.
برنامه خوب آن نیست که فقط زیبا نوشته شده باشد. برنامه خوب آن است که واقعیت را بشناسد، آینده را تصور کند، راه را انتخاب کند، مردم و ذی نفعان را همراه کند، به عمل برسد و در مسیر، خودش را اصلاح کند. شاید بسیاری از مشکلات ما از نبود برنامه نباشد؛ از نبود چنین برنامه ای باشد.