رقیه پورغفار
65 یادداشت منتشر شدهخدمت صادقانه
✍️ خدمت صادقانه
صبح، هوا سنگین بود. آن قدر سنگین که نفس گرفتن در راهروهای اداره سخت شده بود. زنی میان سال، با چشم هایی خسته و جسمی رنجور از سال ها تلاش، روبه روی میز معاونت ایستاده بود. برگه ی حکم جدید حقوقش روی میز بود؛ برگه ای که قرار بود اعلام عدالت باشد، اما برای او، فقط بی عدالتی را فریاد می زد.
نزدیک بیست وهفت سال، تمام وقت، بدون وقفه، همان جا کار کرده بود.در سرمای زمستان ها، در گرمای تابستان های نفس گیر، همیشه آرام، همیشه دقیق.
اما حالا، بعد از این همه سال، بیشترین تورم و سختی معیشت را با کمترین افزایش حقوق در حکم جدید تجربه می کرد. انگار هیچ کس نمی بیند که او زن است؛ سرپرست خانواده؛ دو فرزنددم بخت دارد؛ و تمام بار زندگی را به تنهایی بردوش می کشد.نزدیک چهار سال از سابقه ی بیمه اش را اداره نپرداخته بود؛ اولین زخم، اولین بی عدالتی. وقتی بارها اعتراض کرده بود، سراغ گرفتن یک گزارش جهت ارائه به بیمه شده بود گفته بودند: « همه اسناد مربوط به گذشته امحاء شده. گزارشی ثبت شده باقی نمانده است»
و سال ها گذشت و هیچ کس درستش نکرد. نزدیک چهار سال از عمرش، جایی میان پرونده ها و امضاها گم شد. بی هیچ توضیحی، بی هیچ جبرانی. و حالا، در حکم جدید، حقوق او نه تنها کم ترین، بلکه خفت بارترین در اداره بود. نیروهای تازه استخدام، با سابقه ای کمتر از چند ماه، با سمت هایی که شاید با توصیه و سفارش، یک شبه ساخته شده بودند، حقوق هایی گرفتند که به اندازه ی سال ها تلاش او نمی ارزید، و او مانده بود با سکوتی سنگین، در گوشه ی اتاقی خالی،
با برگه ای که بیشتر شبیه تازیانه بود تا حقوق یک ماه خدمت.همکار دیگری که تنها حدود یک سال پیش قصد انتقال به اداره ای دیگر داشت، با یک امضا و نامه ی رضایت از ریاست، جایگاه «مدیر» گرفت.
و حالا حکم او با سنوات و تحصیلات کمتر، صدها هزار تومان بالاتر از حکم زنی بود که بیست وهفت سال از عمرش را در همان مجموعه جا گذاشته بود. رییس برای ان همکار، با مرکز هماهنگ کرده بود، عنوان مدیریتی برایش "جور" شده بود، و این زن، که حالا از همه جا منزوی و گوشه گیر شده بود، در سکوتی تحمیل شده فرو می رفت. چند سال قبل پستی برایش تعیین شد، اما فقط روی کاغذ؛ پستی تزئینی، توخالی، بی اثر. وقتی از شفاف سازی پست جویا شد، با لبخند سردی گفتند: «فعلا شرایط همین است، بعدا درست می شود.. و اگر صبر نداری میتونی از این مجموعه بری جایی دیگر…» اما هیچ "بعدا"ای نیامد. او نمی خواست ناله کند، اما دلش فریاد می زد. شب ها به سختی می خوابید، با اضطراب قبض های پرداخت نشده، با یاد چهره ی دخترش که دو هفته قبل از تب و آنفلوآنزا سوخت،
و هزینه ی درمانی که به شش میلیون رسیده بود. با خودش می گوید:
«با شانزده میلیون حقوق باید چطور زندگی کرد؟ کدام دل می تواند درد مادری را بفهمد که باید بین داروی بچه اش و شهریه دانشگاه دخترش، و هزینه های خانه یکی را انتخاب کند؟ کدام مسئول می داند پشت هر عدد در حکم حقوق، یک اشک، یک آه، و یک سفره ی کوچک وجود دارد؟» و امروز، زن خسته، زن کار، زن تلاش، در حالی که بعد از حدود ۲۷ سال خدمت هنوز به دلیل عملکرد سلیقه ای ریاست ها در دوره های مختلف، پست شایسته ای ندارد، به خانه برگشت. دست هایش می لرزید، و قلبش تیر می کشید. نه از خستگی، از احساس بی قدری.در دل گفت: «خدایا، اگر عدالت از زمین رفته، تو بمان و ما را ببین... برای مدیرانی که انصاف را فراموش کرده اند، برای آن هایی که نمی دانند یک امضا، می تواند نان یک خانواده را قطع کند... بیداری بده، وجدان بده، تا بفهمند ظلم همیشه بی صدا نمی ماند.» او هنوز امید دارد. نه به مدیران، به عدالتی که هرچند دیر، روزی از راه می رسد. و آن روز، شاید مسئولان بالاخره ببینند که پشت هر نام در پرونده ی اداری، انسانی هست، با غرور، با خانواده، و با قلبی که ازبی عدالتی شکسته است. لذا آرزو دارم روزی در اداره ها، سابقه و صداقت کارکنان دیده شود؛ روزی که هیچ کارمند باسابقه ای احساس بی ارزشی نکند و هیچ خانواده ای به دلیل یک تصمیم ناعادلانه اداری، زیر بار نگرانی و فشار معیشت خم نشود.
آرزو دارم عدالت، نه در شعارها، بلکه در احکام و تصمیم های اداری جاری باشد.
⭐️ رقیه پورغفار ۱۴۰۵/۲/۱۶