غم و شهر تن

[مولانا]
چون بجهد خنده ز من، خنده نهان دارم از او - روی ترش سازم از او، بانگ و فغان آرم از او
با ترشان لاغ کنی، خنده زنی، جنگ شود - خنده نهان کردم من، اشک همی بارم ازو
شهر بزرگ است تنم، غم طرفی، من طرفی - یک طرفی آبم از او، یک طرفی نارم ازو
با ترشانش ترشم، با شکرانش شکرم - روی من او، پشت من او، پشت طرب خارم ازو
صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش - رقصکنان، دست زنان، بر سر هر طارم ازو
طوطی قند و شکرم، غیر شکر می نخورم - هرچه به عالم ترشی، دورم و بیزارم ازو
گر ترشی داد تو را، شهد و شکر داد مرا - سکسک و لنگی تو از او، من خوش و رهوارم از او
هر که درین ره نرود دره و دوله ست رهش - من که درین شاه رهم، بر ره هموارم از او (1)
***
[یزدانپناه عسکری]
عامل ایجاد غم؛ دلسوزی به حال خود و خودبینی است. دارد می گوید هنوز این دو در شهر و جزیره تن من هستند و براستی نمی توان چیزی از شهر تن حذف کرد اما آن ها را هنگام پاکسازی شهرم در نقطه ی دور دستی از شهر تنم جمع کرده ام و از عناصر دور دست تنم قرار دارند. خیلی خوبم سبز و آباد، آتش و سوزندگی را در دور دست گذاشته ام.
________________
1 – کلیات دیوان شمس تبریزی ، مولانا جلال الدین محمد بلخی به کوشش دکتر ابوالفتح حکیمیان – تهران: انتشارات پژوهش 1383 غزل 2142 ، صفحه 930