چراغ دل

[مولانا]
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد - به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران - به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را، زو ره زند هرکس - یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم - تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین - که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد - نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان، ازیرا ناله مستان - میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد
بنه سر گر نمی گنجی، که اندر چشمه سوزن - اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش میدار - ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمه ای گشتی - حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی - که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد (1)
***
[یزدانپناه عسکری]
چراغ درون دل در همسویی سفر درون و بیرون، دل روشن و تابش آن به بیرون دل حاکی از آگاهی و زنده بودن است.
_______________
1 – مولانا جلال الدین محمد بلخی(مولوی)، دیوان کبیر شمس، طلایه - تهران، چاپ: اول، 1384. غزل 563