چراغ دل

1 فروردین 1405 - خواندن 2 دقیقه - 71 بازدید



[مولانا]

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد - به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران - به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را، زو ره زند هرکس - یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می آیم - تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین - که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد - نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان، ازیرا ناله مستان - میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد

بنه سر گر نمی گنجی، که اندر چشمه سوزن - اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش میدار - ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمه ای گشتی - حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی - که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد (1)

***

[یزدانپناه عسکری]

چراغ درون دل در همسویی سفر درون و بیرون، دل روشن و تابش آن به بیرون دل حاکی از آگاهی و زنده بودن است.

_______________

1 – مولانا جلال الدین محمد بلخی(مولوی)، دیوان کبیر شمس، طلایه - تهران، چاپ: اول، 1384. غزل 563