بحران گفتگو میان والدین و نوجوانان NO :۱۷
در بسیاری از خانه های امروز، زیر سقفی که ظاهرا همه کنار هم زندگی می کنند، نوعی فاصله ی خاموش جریان دارد؛ فاصله ای که نه با دیوار، بلکه با سکوت، سوءتفاهم و ناتوانی در شنیدن یکدیگر ساخته می شود. والدین و نوجوانان، هر دو در یک خانه اند، اما گویی در دو جهان متفاوت قدم می زنند. این شکاف، آرام و بی صدا شکل می گیرد؛ درست از همان لحظه ای که گفت وگو جای خود را به پرسش های کوتاه، پاسخ های سرد و نگاه های خسته می دهد.نوجوان امروز در دنیایی بزرگ می شود که سرعت تغییراتش سرسام آور است. او با جهانی روبه روست که در آن هویت، آزادی، احساسات و حتی روابط، معنای تازه ای پیدا کرده اند. در مقابل، والدین با تجربه هایی بزرگ شده اند که ریشه در سال هایی آرام تر، قابل پیش بینی تر و کم شتاب تر دارد. همین تفاوت، نخستین جرقه ی فاصله را می زند. والدین از «بی تجربگی» نوجوان می گویند و نوجوان از «نفهمیده شدن»؛ و این دو، هرچند نیت شان خیر است، اما زبان مشترکی برای بیانش ندارند.
در بسیاری از خانواده ها، گفت وگو به چند جمله ی تکراری محدود شده است: «درساتو خوندی »، «کم گوشی دستت بگیر »، «کجا میری»، «چرا دیر اومدی». این جملات، نه از سر بی محبتی، بلکه از دل نگرانی و مسئولیت بیرون می آیند؛ اما نوجوان آن ها را نه به عنوان محبت، بلکه به عنوان کنترل و دخالت می شنود. والدین هم وقتی با سکوت، قهر یا جواب های کوتاه روبه رو می شوند، احساس می کنند فرزندشان از آن ها فاصله گرفته است. اینجاست که سوءتفاهم ها آرام آرام ریشه می دوانند.نوجوان از این می ترسد که اگر احساساتش را بگوید، با واکنشی تند، قضاوت گر یا تحقیرآمیز روبه رو شود. او نگران است که حرف هایش جدی گرفته نشود، یا بدتر از آن، به دعوا ختم شود. پس ترجیح می دهد سکوت کند؛ سکوتی که والدین آن را بی احترامی یا بی تفاوتی تعبیر می کنند. والدین نیز، درگیر مشغله های روزمره، خستگی های کاری و فشارهای اقتصادی، گاهی توان و حوصله ی گفت وگوی عمیق را ندارند. نتیجه این می شود که هر دو طرف، با نیت خوب، اما با ابزارهای اشتباه، از هم دور می شوند.این بحران، فقط یک مشکل ارتباطی ساده نیست؛ یک زخم عاطفی است. نوجوانی که شنیده نمی شود، کم کم به سمت پنهان کاری، انزوا یا وابستگی بیش از حد به دوستان و فضای مجازی می رود. والدینی که احساس می کنند فرزندشان از آن ها فاصله گرفته، دچار دلخوری، نگرانی و حتی احساس شکست می شوند. خانه ای که باید پناهگاه باشد، تبدیل می شود به مکانی که هرکس در اتاق خود پناه می گیرد.
اما حقیقت این است که هیچ کدام از طرفین مقصر نیستند. والدین، عشق را با نگرانی نشان می دهند؛ نوجوانان، استقلال را با سکوت. والدین می خواهند راه را نشان دهند؛ نوجوانان می خواهند خودشان راه را پیدا کنند. والدین می ترسند فرزندشان آسیب ببیند؛ نوجوانان می ترسند شخصیت شان نادیده گرفته شود. این دو ترس، اگرچه متفاوت اند، اما هر دو از یک ریشه می آیند: محبت.
راه حل این بحران، در بازگشت به گفت وگوست؛ اما نه گفت وگویی از جنس پرسش و پاسخ، بلکه گفت وگویی از جنس شنیدن، فهمیدن و پذیرفتن. نوجوان نیاز دارد بداند که می تواند بدون ترس از قضاوت، احساساتش را بیان کند. والدین نیاز دارند مطمئن شوند که تلاش شان برای حمایت، بی ارزش شمرده نمی شود. گفت وگو زمانی شکل می گیرد که هر دو طرف، نه برای پاسخ دادن، بلکه برای فهمیدن گوش بدهند.اگر خانواده ها بتوانند لحظه ای از سرعت زندگی کم کنند، اگر والدین بتوانند به جای نصیحت های طولانی، چند دقیقه با آرامش و بدون پیش داوری گوش بدهند، و اگر نوجوانان بتوانند به جای سکوت، چند جمله از دل شان را بیرون بریزند، این شکاف آرام آرام ترمیم می شود. خانه دوباره تبدیل می شود به جایی که صداها شنیده می شوند، احساسات جدی گرفته می شوند و رابطه ها نفس می کشند.
بحران گفت وگو میان والدین و نوجوانان، بحرانی جهانی است؛ اما در هر خانه ای شکل و رنگ خودش را دارد. شاید همین است که وقتی کسی درباره اش می خواند، ناخودآگاه با خودش می گوید: «آره… خونه ی ما هم همین جوریه.»
با احترام - مسعود روشن ضمیر
زمستان ۱۴۰۴