مردی از تبار نیکان
مردی از تبار نیکان
هلن اولیائی نیا
دراین چند سالی که هنوز سوگوار استاد نازنینم روانشاد دکتر سعید ارباب شیرانی هستم و با خاطرات او زندگی را سپری می کنم، همواره از این دلخون بودم که این مرد بزرگوار و فرهیخته را هرگز جامعه ی ما نشناخت و گرامیداشتی که شایسته ی شخصیت ویژه ی او باشد، برگزار نشد. اکنون سپاسگزارم که این فرصت به من داده شد تا شناخت خود را از این مرد نیک و فروتن روزگار بیان کرده و ذره ای از دینی را که به گردن من و امثال من داشته با افشای شخصیت ویژه ی او ادا کنم و به بخشی از وظیفه ی شاگردی خود عمل کنم.
معمولا در چنین موقعیت هایی همه زبان به تحسین و ستایش می گشایند، ولی باز به خاطر دینی که به او دارم که همواره الگوی راستی و درستی بود، آنچه را چندین سال از نزدیک ، به عنوان دانشجو و بعد ها منشی ایشان، تجربه کرده ام بدون کم و کاست واغراق بیان کنم، چرا که آن زنده یاد همواره ازتملق وسالوس به دور بود، و اکنون نیز روح بزرگ وی از اغراق و تحسین دروغین آزرده خواهد شد. دکتر شیرانی نه تنها استاد، که در زندگی علمی، نقش پدرمعنوی مرا داشتند
آشنایی اینجانب با زنده یاد دکترارباب شیرانی، از سال 1350 با ورود به دانشگاه جندی شاپورآغاز شد، که ایشان مدیر گروه زبان و ادبیات انگلیسی و رییس دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی بودند. من که به خاطرعلاقه وعشقی که به زبان وادبیات ازکودکی درمن شکل گرفته بود، به رغم رتبه ی بالایی که دردیپلم کسب کرده بودم، درانتخاب رشته اولویت را به رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی دادم و چون خانواده در خوزستان ساکن بودند، انتخابم دانشگاه جندی شاپوراهواز بود. بدیهی ست با انتظارات وآرزوهای بزرگی وارد دانشگاه شدم، آرزو هایی که در پرتو مدیریت دلسوزانه و مدبرانه ی زنده یاد دکتر سعید ارباب شیرانی، ناکام نماند و شکوفا شد. درمدت چهارسال واندی دانشجویی، که به علت اعتصاب های دانشجویی سال 54، فارغ التحصیلی ما به تعویق افتاد، با دکتر شیرانی هم به عنوان دانشجوی ایشان وهم به علت دانشجوی ممتاز گروه، درارتباط نزدیک بودم. ایشان به خاطر توجهی که به دانشجویان سخت کوش وعلاقمند داشتند وامیدواربودند که ازآنها افرادی فرهیخته وشایسته بسازد، به دانشجویان با رتبه ی بالا حساسیت خاصی داشت؛ حتا ایشان ما را درجلسات خصوصی با اسم کوچک خطاب قرارمی دادند.
پس ازچهارسال دانشجویی، و اخذ رتبه ی اول واخذ بورس تحصیلی ازدانشگاه جندی شاپور، مدتی را که درانتظارنتایج امتحان تافل واخذ پذیرش بودم، ایشان ازمن خواستند در این مدت، مسئولیت دبیرخانه ی دانشکده ومنشیگری ایشان را به عهده بگیرم.
درنتیجه، هم دردوره ی دانشجویی ودردوره ی کوتاه کاری درخدمت ایشان، به حساسیت ها و انگیزه های علمی ایشان پی بردم که باید درچند بعد آموزشی وتربیتی، مدیریت، رفتار و منش ایشان دررابطه با دیگران وآثاروفعالیت های علمی ایشان مورد توجه قرارگیرد.
دربدو ورود به دانشگاه، من به عنوان دانشجویی جوان ومبتدی، نگران کیفیت آموزش دانشگاهم بودم و چون زمینه ی قبلی داشتم، آرزوداشتم درسال های تحصیل رشد کنم. درپرتوسیاست های آموزشی-مدیریتی زنده یاد دکترارباب شیرانی، این خواسته محقق شد. علت، برنامه ریزی دقیق ایشان بود؛ اساتید گروه انگلیسی همه خارجی وانگلیسی زبان بودند که وی با وسواس نسبت به رزومه ی تحصیلی اشان استخدام کرده بود. درمیان اساتید گروه یکی دو خانم امریکایی (خانم ها علامه و براتی) که همسران ایرانی داشتند نیز وجود داشت که بسیارجدی وسختگیربودند، درضمن که به خاطراحترام خاصی که برای دکترقائل بودند و متقابلا رفتار احترام آمیز ایشان، به اصول وی متعهد بودند که همانا تربیت درست دانشجویان بود. دکترشیرانی خود فردی فرهیخته بود که سال ها دریکی از بهترین دانشگاه های امریکا یعنی دانشگاه پرینستون تحصیل کرده و مدرک دکترای خود را دریافت نموده بود وقدروتاثیرآموزش ودیسیپلین آموزشی سازمان یافته را به خوبی می دانست.
ابتکار عجیبی که ازبدو ورود ما به خرج دادند این بود دردروس پایه ازدانشجویان امتحان placement گرفته و ما را به شش گروه آموزشی تقسیم نمود، تا هرگروه براساس استعداد و توانایی خود تربیت شود و دانشجویان متوسط ویا ضعیف وبی انگیزه مخل آموزش دانشجویان مستعد ترنگردند. بنابراین، برای هردرس پایه شش گروه با شش استاد متفاوت وجود داشت که هر کدام ابتکار های لازم جهت پیشرفت گروه خود را به کار می گرفتند؛ شیوه ی ارزشیابی ها همگی هماهنگ بود. برخلاف آنچه امروزه معمول است که تعداد بی شماری دانشجو را در کلاس های پر جمعیت قرار دهند تا حقالزحمه ی کمتری پرداخت شود، دکتر شیرانی مجوز داشتند که آنگونه که صلاح دانشجویان هست رفتار کنند. امروز باید اعتراف کرد که با این که در آن زمان خبری از ممقطع کارشناسی ارشد و دکترا نبود، غیر از چند عضو فوق لیسانس که به حق مجرب و حرفه ای بودند مانند خانم براتی، خانم علامه، آقای کوین، خانم اشنل، آقای سیگل (که فارسی را مثل یک ایرانی حرف می زد)، بقیه ی اساتید همه دکترا از بهترین دانشگاه ها داشتند و این کادر می توانست به خوبی مقاطع بالا تر را هم تغذیه کند، ولی همگی برای تربیت دانشجویان لیسانس به کار گمارده شده بودند؛ استادانی چون دکتر سیول، دکتر جنسنس (مدیر بلژیکی دروس فرانسه که به پنج زبان زنده ی دنیا اشراف داشت)، دکتر ویتکر، دکتر اسکونوور، دکترنولن وهمسرش، دکتر کرگ، دکترکوردری (فارغ التحصیل همان دانشگاه ویسکانسین در رشته ی ادبیات که راهنمایی هایش درآشنایی من با سیستم دانشگاه خیلی برایم ارزشمند بود)، بعدها دکترپلامرو خود آقای دکترشیرانی و تعدادی دیگر که پس از اعزام ما به آمریکا به گروه پیوستند.
مجرب ترین و پرکار ترین اساتید را مسئول کلاس های آزمایشگاه زبان کرده بود تا مارا درمعرض انواع متون انگلیسی قراردهند، حتا موسیقی با اشعاری ساده که در پیشبرد مهارت های زبانی بسیارموثر بود. درآن زمان ما هرکدام 152 واحد باید می گذراندیم، که تعدادی واحد اختیاری درمیان آن ها بود. بر خلاف دانشکده های دیگر که دانشجویان دروس ساده و نمره بیاروبه قول بچه ها «گلابی» را انتخاب می کردند تا معدل خود را به راحتی بالا نگهدارند، جناب شیرانی دروسی را برای دروس اختیاری ارائه می داد که به اندازه ی دروس اصلی سخت بود. یکی ازدروس، تاریخ تمدن ایران باستان بود؛ دیگری اساطیر ایران بود که دکترجلیل دوستخواه را ازاصفهان دعوت به تدریس کرده بود؛ کلاس های ایشان که استاد مسلم اساطیر ایران بودند، در آمفی تئاتر دانشکده، واقع درساختمانی معروف به «ساختمان سه گوش»، به دلیل ساختار معماری آن، که دانشکده ی ما درآن مستقربود، تشکیل می شد تا دانشجویان علاقمند دیگر نیزاستفاده کنند وهمیشه ازازدحام دانشجویان جای نشستن پیدا نمی شد ودانشجویان مستمع ایستاده درکنارسالن، به سخنان استاد گوش می دادند. دروس ادبیات فارسی نیزتوسط بهترین اساتید درزمینه ی ادبیات فارسی تدریس می شد. در کنارکلاس ها گاه فعالیت های فرهنگی مانند برگزاری کنسرت سرکار خانم پری زنگنه را داشتیم. در سال سوم سمیناربزرگی برگزارشد که اساتید ایرانی وخارجی جهت ایراد سخنرانی دعوت شده بودند و با مدیریت مستقیم جناب دکترشیرانی، به شکلی با شکوه بر گزارشد. مجوز فعالیت هایی از این دست را از ریاست وقت دانشگاه، دکتر جامعی، در یافت می کردند وایشان بنا به اعتمادی که به دکتر شیرانی داشت، همواره با ایشان همکاری می کرد. درهرماه برای هماهنگ کردن کاراستادان، جلساتی تشکیل می شد تا استادان تجارب خود را به اشتراک بگذارندوهمه چیز تحت کنترل باشد. اساتید نیزازصمیم قلب به دکتر شیرانی احترام می گذاشتند و سیاست های آموزشی وی را با دقت اجرا می کردند. رفتار ایشان با مربیان واساتید همواره با حرمت و مهربانی همراه بود.
درسال سوم دکتر شیرانی خود تدریس درس نقد ادبی را ، به عهده گرفتند که پر بار ترین و دشوار ترین درس ما بود. به رغم احترامی که برای ایشان قائل بودیم، ولی ابهتی دررفتار ایشان بود که ما را مرعوب می کرد. اگر درخواستی ازایشان داشتیم، دانشجویان ممتاز کلاس، به نمایندگی ازسوی دیگرهمکلاسان، مراجعه می کردیم؛ هرکدام دیگری را به جلو هل می داد که موضوع را مطرح کند وهمیشه قرعه به نام من می افتاد. در درس نقد ادبی، دکتر همه ی آثار ارزشمند آن دوره را در برنامه ی درسی ما گنجانده بودند: کتاب طلا درمساستاد براهنی،صور خیال در شعر فارسی استاد شفیعی کدکنی، نظریه های شعری نیما، مجموعه مقالات و ترجمه های جناب آقای دستغیب در مورد نقد ادبی. ازنورتروپ فرای بخش هایی ازآناتومی نقد و تخیل فرهیخته، رولان بارت و مقالات پراکنده درمورد فرمالیسم که درآن زمان ادبیات را درجهان تحت سلطه ی خود داشت و کتاب معروف نظریه ی ادبیات، اثر رنه ولک و آستین وارن. این مطالب برای ما خیلی سنگین و دشوار بود. وقتی به ایشان مراجعه می کردیم ومی خواستیم توضیحی بدهند، با همان چهره ی مهربان و لبخند و با آن پیپ معروف، پکی به پیپ می زدند و می گفتند این متون را با یک بارخواندن درک نمی کنید؛ هم مطالعه ی ادبی خود را بیشتر کنید و هم آن ها را دوباره بخوانید وگروه های بحث و تحلیل تشکیل دهید وبه بحث بگذارید. ما که در دروس پایه بالا ترین گروه بودیم، دورهم جمع می شدیم تا از پس درک مطالب برآییم و بعد مطالب را به سایر دانشجویان هم منتقل می کردیم. بعد ها متوجه سیاست دکتر شدم که قصد داشت ما را مستقل بارآورد. می گفت برداشتتان را به من گزارش دهید. آنجا بود که اگر درک نادرستی داشتیم تصحیح امان می کردند ومواردی را که تشخیص درست داده بودیم، با لبخندی مهربانانه می گفتند، «بله، حالا این شد».
جهت میدان دادن بیشتر به دانشجویان، از ریاست دانشگاه مجوز گرفتند تا با پرداخت حق الزحمه به کتابداران، کتابخانه تا ساعت نه و ده بازباشد. خودشان هم تا دیروقت کارومطالعه می کردند؛ گاه بی خبرگشتی درراهروها می زدند و به کسانی که مشغول پرسه زدن و گپ زدن با یکدیگر بودند نهیب می زدند که «من کتابخانه را برای شما بازمی گذارم، بروید مطالعه کنید» و دانشجویان هر کدام ازخجالت به کتابخانه بازمی گشتند. وقتی ما را پشت میزدرحال مطالعه می دیدند، با لبخندی رضایتمندانه کتابخانه را ترک می گفتند. از کتابداران نیزخواسته بودند با دانشجویان همکاری کنند؛ به حق بهترین کتابدارانی را که به عمرخود دیدم درآن زمان مشغول کاربودند. دربحبوحه ی خفقان دردانشگاه ها، ساواک لیست ها را چک می کرد واگر کسی آثاری ازهدایت، آل احمد، شریعتی، برشت، ساعدی و نیچه و نویسندگان روسی وغیره را می خواند، پس از مدتی به جرم خواندن کتاب ها یی که در لیست سیاه ساواک بود، به زندان می افتاد. کتابداران کتاب را به مدت کم به ما امانت می دادند، ولی نام ما رادرکارت کتاب وارد نمی کردند. رقابت عجیبی بین دانشجویان ممتاز، که در کلاس ما تعدادشان به پانزده نفر می رسید، برای خواندن این آثارو آثار ادبی و فلسفی به زبان انگلیسی برانگیخته شده بود، که خود به دانش و تجربه ی آنان می افزود. دکترشیرانی بیشتر بودجه ی دانشکده را صرف خرید کتاب های با ارزش و به سفارش اساتید می کردند. آقای دیانی رییس کتابخانه بود که مدرک کتابداری داشت؛ بعد ها برای ایشان بورس گرفتند وبه خارج اعزام شد وبعد با مدرک دکترا به جندی شاپوربازگشت وبه ادامه ی خدمت پرداخت؛ (همین طور کارمندان مستعد که در اداره ی آموزش بودند، از بورس های تحصیلی برخوردار شدند تا برای ادامه تحصیل به خارج رفته و با مدارک بالا باز گردند وخدمت کنند). مجلات برجسته ی ادبی سفارش داده می شد به حدی که جا برای آن ها نبود. اتاقی را که محل انبار وسایل کهنه واسقاطی بود تخلیه، قفسه بندی کردند و به اتاق مخزن تبدیل کردند. تصور نمی کنم درآن زمان کتابخانه ای به غنا و پرباری کتابخانه ی ما بود، البته به استثنای دانشگاه پهلوی شیراز، که به خاطر وسعت آن، به این منظوربودجه های قابل توجهی دریافت می کرد. به خاطردارم که خودروهایی که دراختیار روسای دانشکده برای ایاب و ذهاب آن ها وجود داشت، فرسوده شده بودندودانشگاه بودجه ای دراختیاردانشکده ها برای خرید خودروهای نو گذاشت. به یاد دارم درهمان زمانی که پس از فارغ التحصیلی مسئول دبیرخانه ی دانشکده بودم و از امور داخلی خبر داشتم، دکتر ارباب شیرانی راننده ی دانشکده را احضار کردند وازاو خواستند همان استیشن کهنه را یک سرویس اساسی کند و با همان امور را بگذراند؛ بودجه ی واگذار شده را برای دانشکده کتاب خریداری کردند و بدین ترتیب تعداد قابل ملاحظه ای کتاب به کتابخانه افزوده شد. از اساتید مجرب می خواستند به کسانی که در حال ادامه تحصیل بودند کمک کنند تا دانش خود را ارتقاء دهند. امیدوارم قدراین لطف را دانسته باشند. این لطف شامل حال ما هم شد که بدان خواهم پرداخت.
فارغ التحصیلی ما مواجه شد با اعتصاب های گسترده ی سراسری دانشجویان به دلیل در حبس بودن تعداد زیادی از دانشجویان؛ دانشجویان امتحانات خرداد ماه را تحریم کردند و به جلسات امتحان نرفتیم. ازهرکلاس چند نفری با حمایت ساواک امتحان دادند وپس از آن با معدل های پایین مدعی بورس شدند چون درخرداد ماه آن سال تنها فارغ التصیلان بودند و ازطرف رژیم هم، ادعای آن ها تایید شد. روزی دکترشیرانی من ودانشجویان رتبه ی دوم و سوم را به دفترخودخواندند وجریان را گفتند وتاکید کردند که شما با معدل 4/4 و کمی کمتر ممکن است ازبورس محروم شوید وبورس نصیب کسانی شود که استحقاق آن را ندارند. ایشان همچنین اشاره کردند که ما را وادار به شرکت درامتحانات نمی کنند، ولی فقط خواسته اند ازموضوع مطلع شویم وسپس تصمیم بگیریم. ما هر سه تاکید کردیم که در اعتصاب دانشجویان، کنارآن ها هستیم ومخل همبستگی آن ها نمی شویم حتا اگر بورسمان را ازدست بدهیم. چند روزی نگذشت که دکترشیرانی به همراه تمامی سرپرستان دانشکده ها جلسه ای تشکیل دادند ودرآن جلسه به اتفاق تصمیم گرفتند به افرادی که صلاحیت علمی ندارند بورس تعلق نخواهد گرفت واعطای بورس را موکول به زمانی کردند که همه ی دانشجوان امتحان دهند وبراساس معدل ها، رتبه های اول تاسوم مشخص شوند و بورس در یافت کنند. این تعهد روسای دانشکده ها درزمانی که همگی زیر ذره بین ساواک بودند، عملی متهورانه و ستایش برانگیز بود که گفته می شد، دکتر شیرانی پیشنهاد کننده ی این تصمیم بوده اند. پس ازاعتصابات بنا شد ازاعتصابیون درمهرماه امتحان گرفته شود، ولی به عنوان تنبیه، نمرات به جای A، ازA- کم شود. بدین سان معدل من به 3.87 تقلیل یافت، ولی درهرصورت بورسیه ی شاگرد اولی را در یافت کرده و به توصیه دکتر شیرانی شروع به مکاتبه با دانشگاه های آمریکا کردیم، ولی آقای دکتر تاکید کردند که ما فقط باید از دانشگاه هایی که ایشان به عنوان بهترین می شناسند، پذیرش بگیریم، چون هزینه ی بورس توسط خود دانشگاه پرداخت می شد. ایشان لیستی از ده دانشگاه اول آمریکا، با حذف دانشگاه های دولتی، تهیه کردند وگفتند باید فقط با آن ها مکاتبه کنیم. درآن زمان دختران نیز به خدمت سربازی ملزم بودند و ما بنا شد، قبل ازسررسیدن زمان سربازی، پذیرش را بگیریم. امتحان تافل را دادیم و نمرات را برای دانشگاه ها با سایر مدارک ارسال کردیم. البته اضطراب خدمت سربازی ما را می کشت، ولی دکتربا همان خونسردی همیشگی ما را به صبوری دعوت می کرند. شاگرد سوم ما به دلایلی انصراف داد. از میشیگان برایم پذیرش آمد ولی ایشان گفتند کمی صبر کنم. با شرم یادآورشدم خدمت سربازی درپیش است و میشیگان در میان دانشگاه های مورد تایید ایشان بوده است، گفتند فقط یک هفته صبرکنم. چند روز بعد پذیرش از دانشگاه ویسکانسین-مدیسون به دستم رسید؛ من که شناختی از دانشگاه نداشتم، با ترس و لرز نزد ایشان رفتم؛ با همان لحن و لبخند محبت آمیز، فرمودند،«حالا این شد یک چیزی. جواب بده که به آنجا خواهی رفت!» از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.
چون ما درآن زمان مقاله نویسی و پژوهش به شکل امروزی نداشتیم، دکترازاساتید خارجی خواستند ما را با نگارش و مقاله نویسی آشنا کنند، ولی وقت چندانی نداشتیم. همکلاسی رتبه دوم بنا شد به همان میشیگان برود. این بورس توسط دانشگاه اهواز به ما داه می شد تا پس از باز گشت درجندی شاپورمشغول تدریس شویم. به همین دلیل باید گزارش تحصیلی خود را برای آقای دکتر می فرستادیم. ایشان موکدا تکرارمی کردند که سیستم آموزش آمریکا این حسن را دارد که درمقطع فوق لیسانس شما را با کل افق ادبی آشنا می کند؛ همین راه را در مقطع دکترا هم ادامه می دهد و در رساله است که فقط برموضوعی خاص متمرکز می شوید ومی گفتند به خاطر بسپریم که ما برای تدریس دردانشگاه باید مجهز به دیدگاهی جامع و وسیع باشیم تا بتوانیم ازعهده ی تدریس حرفه ای هردرسی برآییم ونباید خودرا به یک ژانر خاص محدود کنیم. از زمان ورود به آمریکا این توصیه را چون پیشنهادی مقدس به خاطرداشتم.
درزمان تکمیل روند پذیرش وآماده شدن برای رفتن، دکتر شیرانی از من خواستند با ایشان همکاری کنم. مسئول دبیرخانه یعنی هم منشی و هم هماهنگ کننده برای رفع مشکلات دهها استاد خارجی دردانشگاه؛ هرروز باید به مشکلات عدیده و بعضا شخصی آنان رسیدگی می شد. همچنین تهیه ی متن نامه ها که نیاز به پاسخگویی داشت به عهده ی من بود. آقای دکتر شفاها مطلب را منتقل می کردند و من مکتوب می کردم. نا آرامی ها همچنان ادامه داشت، تعطیلی کلاس ها وبه هم ریختن سلف سرویس دانشجویی ودرنتیجه دخالت ساواک، کارومسئولیت دکتر را صد چندان کرده بود. به خاطرپخش شبنامه ها والصاق آن ها اینجا و آنجا، ساواک می خواست وارد ساختمان شده و مسائل را رفع و رجوع کند. من که حالا تلفن های ایشان را پاسخ می دادم، خود شاهد جروبحث و مشاجره ی ایشان با مسئول ساواک بودم چون ایشان نمی خواستند آن ها به محیط آموزشی وارد شوند. بلافاصله نزد ریاست دانشگاه می رفتند وتقاضای استعفا می کردند، ولی اوبا روابطی که داشت جلوی مداخله ی آن ها رامی گرفت. آنچه دردنک بود این بود که دانشجویان بی خبرازهمه جا دست ازبهتان وافترا برنمی داشتند، اگرچه دکترهر گز ازتشکیل جلسه و گفتگو با آنان سر بازنزدند.
با ورود به دانشگاه ویسکانسین، در یافتم اصرار دکتر شیرانی عزیز مبنی براخذ پذیرش از این دانشگاه به چه علت بود: دانشگاهی با دیسیپلین وقوانین بسیارسخت که تا کنون دانشجویان خارجی ادامه ی تحصیل را درآن بر نتافته بودند و یا به دانشگاه دیگررفته و یا مشروط واخراج شده بودند، از جمله چهاردانشجوی هندی وعرب شیخ نشین ها که با مبالغ نجومی بورس به آنجا آمده بودند ولی انگیزه ای برای سخت کوشی نداشتند؛ آن ها اخراج شدند و به دانشگاه های سهل الوصول تررفتند. ازهمان ابتدا به توصیه ی استاد راهنما و آقای دکتر شیرانی، جای واحد های خالی را با دروس نگارش ومقاله نویسی پرکردم تا جبران ضعفم بشود؛ به آزمایشگاه نگارشWriting Laboratoryپیوستم. دراینجا قصد ندارم به بارسنگینی که تحمل می کردم بپردازم. گزارش دروس را برای دکتر می فرستادم و ایشان ترغیبم می کردند حتا برخی دروس دیگر را به صورت مستمع آزاد شرکت کنم که با وجود حجم وحشتناک کار چنین می کردم، ولی عشق به این رشته و مشوقی چون دکتر شیرانی که ازعملکرد من راضی بود، راه را هموار می کرد و به من انرژی و انگیزه می داد. چون در دانشگاه ویسکانسین، کلاس های مقطع دکترا و فوق لیسانس به طورمختلط برگزارمی شد، در کنار دروس فوق لیسانس، به فکر کامل کردن دروس دکترا نیزافتادم. ایشان نگران همکلاسی من بود و گله مند از این که از ابتدا فقط تخصص نمایش نامه را دنبال کرده وازسایر دوره های ادبی جا مانده بود. ازمن هم می خواست کاری نکنم ازدرس های خودم عقب بیافتم. ولی من می دانستم این تنها فرصتی بود که برای هرچه غنی تر کردن اطلاعاتم داشتم؛ حتا با سختگیرترین استادان، که مطالب بیشتری را پوشش می دادند درس می گرفتم، که همکلاس های آمریکائیم این کارمراخود کشی و دیوانگی می دانستند. دکتر شیرانی اهل نامه پراکنی نبودند، ولی همان یادداشت های دلگرم کننده ایشان پس ازهر گزارش تحصیلی، پشتوانه ای برایم بود. نوبت به امتحان بسیارسخت جامع رسید. وقتی چشمم به سیزده صفحه لیست منابعی که از آن هاامتحان گرفته می شد، افتاد، با اضطراب و نگرانی به دکتر نامه ای نوشته و تقاضای تمدید بورس کردم که ایشان مجوز آن را برایم گرفتند ومن هشت ماه شبانه روزبرای آمادگی درآن امتحان خواندم وخواندم، درضمن که برای هر درس باید سه مقاله ی پژوهشی می نوشتیم که کمرشکن بود. ولی موفقیت در آن امتحان جامع، که برای هر پرسش آن فقط 15 دقیقه وقت داشتیم، حیاتی بود. دوبارفرصت برای امتحان داشتیم ودرصورت عدم موفقیت، به کلی از دانشگاه اخراج می شدیم. با وقوع انقلاب، ازما خواستند به ایران برگردیم؛ بسیاری ماندند؛ تعدادی نیز برگشتند. من بلافاصله پس ازبازگشایی فرودگاه درزمان زنده یاد بختیاربازگشته وخود را به دانشگاه معرفی کرده و درخدمت آقای دکترارباب شیرانی به خدمت مشغول شدم.
دوران غریبی بود. همکلاسی هایی که زندان بودند آزاد شده و به اتمام دوره ی تحصیل خود مشغول شدند. همه ی گروه های سیاسی هرکدام گوشه ای را گرفته وازاساتید انتظار داشتند مطالب مورد نظرآن ها را تدریس کنند. همه ی دروس ادبی به عهده ی سه چهار نفر ازما بود ودانشجویان که دیگر انگیزه ی ادامه تحصیل نداشتند و سرگرم فعالیت های سیاسی بودند، دانشگاه را جایگاهی جهت رقابت های سیاسی می دانستند. انتظارمی رفت که دانشکده دراختیارآن ها واهدافشان باشد. چپ و راست دربه چالش کشیدن هم، به همه کس انگ ساواکی قبل ازانقلاب می زدند وهمه را افرادی خود فروخته می دانستند. دکتر شیرانی برای متقاعد کردن این افراد تندرو ومشکوک به همه، جلسات متعددی برگزار می کرد و با مهربانی سعی می کرد آنان را ازبرهم زدن محیط آموزشی بازدارد. درسها برسرمان آوار شده بود وهردرسی که متقاضی نداشت چون تخصص کافی نداشتند، دکتر شیرانی می گفتند، «هلن دست خودت را می بوسد» و من توان نه گفتن به کسی که همه ی تحصیلاتم را به او مدیون بودم، نداشتم. آنچه عذابم می داد افترا ها وانگ های بی اساسی بود که به ایشان زده می شد، درحالی که همان طورکه گفتم من که شاهد ایستادگی ایشان درمقابل ترکتازی های ساواک بودم که درخیلی مواقع ایشان به آن ها اجازه ی ورود به محیط آموزشی نمی داد و از ریاست دانشگاه می خواست که مانع آنان شود. یک سال و نیم با همه ی مشکلات و معضل گروهک بازی ها دست و پنجه نرم کردیم تا مجددا این بارنیزشورش های دانشجویی بعد از انقلاب بالا گرفت و تعطیلی دانشگاه در دوره ی «انقلاب فرهنگی» و تصفیه ی اساتید دانشگاهی از سوی ستاد انقلاب فرهنگی آغاز شد. در این التهاب و بلبشوی دانشگاهها، بسیاری با اتصال خود به مراکز قدرت گلیم خود را ازآب بیرون کشیدند. در تعطیلی دانشگاه شنیدیم که به خانه ی دکتر تعرض شده و به عنوان کسی که درزمان رژیم سابق، مسئولیت داشته است مورد بی مهری وهتک حرمت قرار گرفته است. بدین ترتیب ایشان از کارخود کناره گرفت ولی با این که فرزندانشان هردوآمریکا بودند، هرگز تصمیم به جلای وطن با همه ی مشکلات نگرفتند.
درهمان زمان تعطیلی سه ساله ی دانشگاه جنگ تحمیلی نیزرخ داد. همه تقریبا خانه نشین شدیم و درهمین دوره ی تعطیلی «انقلاب فرهنگی» بسیاری ازاساتید کنارگذاشته شدند. دانشگاه تعطیل شد؛ جنگ هم برهمه چیز سایه افکند وهمه ازهم بی خبر ماندیم اگرچه ناچار بودیم در زمان تعطیلی هر روز زیر بمباران شهراهواز به دانشگاه برویم ودفترحضور و غیاب را امضاء کنیم!
دراین مدت خیلی به این دروآن درزدم تا تلفن ایشان را درتهران پیدا کنم واحوالی بپرسم که موفق نشدم. شنیدم مدتی بعد ازخوابیدن قیل و قال، آنان که به دانش و توانایی ایشان واقف بودند، ازایشان خواسته اند درفرهنگستان و دائره المعارف اسلامی مشغول شوند. پس ازآن، ازفوت همسرشان، که رابطه ای بسیار صمیمی با هم داشتند ومسئولیت کتابخانه ای دردانشگاه را داشتند، خبردارشدم. به دنبال آن خبرافسردگی ایشان در نتیجه ی اندوه فقدان همسرشان واکراه ایشان ازدرارتباط بودن با همه ی آشنایان، به من رسید. من به اصفهان آمده و پس ازبازگشایی دانشگاه ها دردانشگاه اصفهان مشغول شدم. همچنین شنیدم دوستان ایشان با اصرارازدکترتقاضا کرده اند چند درس دردانشگاه علامه ی طباطبائی بگیرند و مدتی را درآنجا مشغول بودند. بالاخره موفق شدم شماره ی ایشان را پیدا کنم. از شنیدن صدای ایشان اشکم جاری شد و ایشان نیزازاین ارتباط اظهار خرسندی کردند ولی طبق معمول کلامی درمورد شرایطی که درآن هستند صحبت نکردند، ولی چندن بارازمن وهمسرم، که او نیز دانشجوی ایشان بود، و فرزندانم پرسیدند. از ایشان سراغ دوستان صمیمی گذشته را گرفتم، ولی بدون هیچ توضیحی، پاسخ دادند، «خبر ندارم، کاری هم ندارم» وازهمین جمله ی کوتاه و لحن سرد غیرمعمول، حدس زدم یارو یاران گذشته به ایشان بی مهری کرده اند که ایشان حتا اکراه دارند کلامی بیشتربگویند. ایشان خود خیلی ازدست زمانه کشیده بودند، ولی هرگزتن به فرصت طلبی ودورنگی، برای تثبیت موقعیت خویش و یا بهبود وضعیت خویش، ندادند و روحیه ی آرام و بزرگ منشی ایشان هم در صدد بدگویی و جبران ناملایمات برنمی آمد؛ فقط، به گفته ی خودشان، تصمیم گرفته بودند که با آن ها «کاری» نداشته باشند: به گفته ی حضرت حافظ «من وهم صحبتی اهل ریا دورم باد!» درعوض، درهمان صحبت کوتاه مرا مورد لطف ومرحمت خود قراردادند وگفتند خوشحال هستند دانشجویی چون من داشته اند. من که به هق هق افتاده بودم برای ایشان آرزوی سلامتی کردم؛ انگار خواب دیده بودم. کلام مهربان ایشان همان احساس افتخار همیشگی را در من زنده کرده بود. در تمام مدتی که شاگرد و کارمند ایشان بودم هرگز نشنیدم کلامی غیبت کسی را بکنند ویا خشمگین وبدخلق شوند ویا سخنی درمورد تجارب درخشان به زبان آورده باشند. آن لبخند به یاد ماندنی و چشمان مهربان برلوح ذهنم نقش بسته است.
از نظرمن زنده یاد استاد سعید ارباب شیرانی دانشمندی فروتن بود که سکوت، تواضع و مبرا بودن وی ازجاه طلبی، حجابی بردانش وی کشید. آنچه در مورد وی ازدیگران می شنیدیم وآنچه ایشان درشاهکار ترجمه ی خود تاریخچه ی نقد جدیدانجام دادند، پرده ازدانش ونبوغ وی برداشت. استادی کانادایی داشتیم به نام دکترسیول، که بسیارفرهیخته و شیفته ی شخصیت دکتر شیرانی بود. یک بار به من گفت نه تنها مردی به آقامنشی او ندیده است، بلکه هیچ ایرانی را ندیده که انگلیسی را به سلاست ودرستی او صحبت کند. البته دکتر لهجه ی شیرین اصفهانی خود را پس از سال ها اقامت درآمریکا حفظ کرده بود، ولی به قضاوت یک انگلیسی زبان اوحتا یک هجای نا درست درسخن گفتن دکترشیرانی به انگلیسی، نیافته بود. همچنین یکی دیگرازاستادان به نام دکتر اسکونوور، که خود و همسرش در جندی شاپور درس می دادند، شبی مرا برای شام به خانه ی خود دعوت کردند. درضمن صحبت، ناگهان کتاب نفیس بسیار زیبایی با عکس های فوق العاده از کتابخانه اش بیرون کشید وآن را به نشانه ی علاقه اش به ایران به من نشان داد. سپس شعری را به من نشان داد وگفت آن را بخوانم. با خواندن چند سطر اول گفتم نکند شکسپیر است که دارد هنر اصفهان را چنین تعریف می کند واودرتایید گفت درست است، این غزل یادآورغزل های شکسپیراست. زبان وتصاویروبلاغت شعراعجاب انگیز بود. پرسیدم شاعر کیست؟ سطر آخرشعر درصفحه ی دیگر بود که اسم شاعردرزیرشعرنوشته شده بود؛ در کمال تعجب نام «سعید ارباب شیرانی» را دیدم. من که باورم نمی شد دکتر شاعرهم باشد آن هم با چنین شیوایی شعری توصیفی و مفخم درباره ی هنرکاشیکاری درمساجد اصفهان، سروده باشد! دکتر جنسنس که بسیار از سواد و دانش دکتر شیرانی سخن می راند، روزی به من گفت که ما خیلی خوش شانس بوده ایم که رییس دانشکده ای چنین آزاداندیش، و استادی چنین فرهیخته و باصلابت نصیبمان شده است. بعد ها به درستی به کنه معنا وکلام وی درمورد استاد نازنینم پی بردم، که اکنون همچنان تصورمی کنم توصیفی نارسا بود.
البته آثاری چون تخیل فرهیخته ترجمه ی ایشان را دیده و خوانده ام وگهگاه مقاله ای ازایشان درنشر زنده رود مشاهده کرده ام، ولی نشر تاریخچه ی نقد جدید محکی بود بردانش ونبوغ وی.درنشستی، زنده یاد دکتر نجفی این ترجمه ی چند جلدی را پدیده ای درعرصه ی ترجمه دانست و به بحث درمورد دقتی که ایشان جهت معادل سازی واژگانی، که معادل مناسب فارسی ندارد، پرداخت. اوبراین باور بود که دکتر باید فهرست معادل های آخرهرجلد را به یک فرهنگ اصطلاحات ادبی تبدیل کند تا الگویی و راهنمایی برای مترجمان ادبی باشد. اوهرگز با ما ازسوابق و تجربه ی علمی اش سخن نگفت، ولی معلوم است تمام این سال هارا وقف کاری چنین معظم و برجسته نموده است که اکنون یکی ازمنابع مرجع معتبر برای پژوهشگران می باشد.
هنوزسخن درمورد خدمات شادروان دکترسعید ارباب شیرانی بسیاراست، به ویژه درزمانی که شاهد شرایط کیفی آموزش و سیستم آموزشی نا بسامان دانشگاهها هستیم؛ درروزگاری که وجدان کاری وتعهد اخلاقی وپاکی، افسانه ای بیش نیست، امثال استاد دکترسعید ارباب شیرانی، درتاریخ فرهنگی ما کیمیا هستندودرخاطره ها جاودانه خواهند ماند.