دموکراسی در گذار از مدرنیسم به پست مدرنیسم: از عقلانیت جهان شمول تا تکثرگرایی

2 آبان 1405 - خواندن 9 دقیقه - 41 بازدید

دموکراسی در گذار از مدرنیسم به پست مدرنیسم: از عقلانیت جهان شمول تا تکثرگرایی


چکیده


گذار از مدرنیسم به پست مدرنیسم، نه صرفا تغییری در سبک هنری یا فلسفی، بلکه تحولی بنیادین در فهم ما از «سیاست» و «دموکراسی» است. مدرنیسم سیاسی بر پایه عقلانیت جهان شمول، اجماع عقلانی و روایت های کلان (مетанаратив ها) بنا شده بود؛ روایت هایی که ادعا می کردند می توانند بنیادهای جامعه را بر اساس اصولی جهان شمول و غیرقابل تردید سازمان دهند. پست مدرنیسم، به ویژه در قرائت ژان-فرانسوا لیوتار، با اعلام «بی اعتمادی به روایت های کلان»، این بنیادها را فرو می ریزد و به جای آن، تکثر غیرقابل تقلیل «بازی های زبانی» و «اختلاف» (différend) را می نشاند. اما پرسش بنیادین این است: اگر عقلانیت جهان شمول دیگر قابل دفاع نیست، دموکراسی بر چه مبنایی می تواند استوار شود؟ این مقاله با تکیه بر اندیشه های لیوتار و شانتال موف، نشان می دهد که تکثرگرایی پست مدرن، دموکراسی را از یک «آرمان تحقق یافتنی» به یک «فرایند بی پایان» تبدیل می کند. دموکراسی رادیکال و کثرت گرا نه بر اساس حذف قدرت و ستیز، بلکه بر اساس «اهلی سازی» آن ها و به رسمیت شناختن خصومت (antagonism) به عنوان امری غیرقابل ریشه کن ساز، بنا می شود. این مقاله با تحلیل نسبت میان عقلانیت جهان شمول و تکثرگرایی، به این نتیجه می رسد که دموکراسی پست مدرن، به جای جستجوی اجماعی عاری از طرد، باید نهادهایی را بپروراند که در آن ها «دیگری» نه به عنوان دشمنی که باید حذف شود، بلکه به عنوان «خصمی» که باید مشروعیت یابد، حضور داشته باشد.


کلیدواژه ها: دموکراسی، پست مدرنیسم، عقلانیت جهان شمول، تکثرگرایی، لیوتار، موف، روایت کلان، خصومت.


---


مقدمه


دموکراسی مدرن از بدو تولد خود، با یک تناقض سازنده همراه بوده است: از یک سو، بر ایده «مردم» به عنوان یک کلیت واحد و حاکمیت اراده عمومی استوار بود؛ از سوی دیگر، در عمل نمی توانست از تکثر دیدگاه ها، منافع و شیوه های زندگی چشم پوشی کند. این تناقض در فلسفه سیاسی مدرن، غالبا با توسل به «عقلانیت جهان شمول» مدیریت می شد. از روسو و کانت تا هابرماس، دموکراسی به مثابه فرایندی تصور می شد که در آن، شهروندان با کنار گذاشتن منافع و پیش داوری های خاص خود، به اصولی جهان شمول دست می یابند که خیر عمومی را تضمین می کند. اجماع عقلانی، غایت مطلوب این تصور بود.


اما این تصور از دموکراسی، از نیمه دوم قرن بیستم به بعد، با چالش های جدی مواجه شد. تجربه تاریخی جنگ های جهانی، توتالیتاریسم های قرن بیستم و ناکامی پروژه های رهایی بخش جهان شمول، اعتماد به روایت های کلان رهایی و پیشرفت را به شدت متزلزل کرد. ژان-فرانسوا لیوتار در کتاب مشهور خود، «وضعیت پست مدرن» (۱۹۷۹)، این وضعیت را با جمله کوتاه اما ویرانگر «بی اعتمادی به روایت های کلان» توصیف کرد . به زعم او، روایت هایی که مشروعیت خود را از مفاهیمی چون «عقل»، «آزادی»، «پیشرفت» یا «رهایی بشریت» می گرفتند، دیگر نمی توانند اعتماد ما را جلب کنند. آنچه باقی می ماند، انبوهی از «بازی های زبانی» متفاوت و غیرقابل تقلیل به یکدیگر است که هر یک قواعد، معیارها و منطق خاص خود را دارند.


این وضعیت پست مدرن، پرسشی بنیادین برای نظریه دموکراتیک ایجاد می کند: اگر دیگر نمی توان به یک عقلانیت جهان شمول که بتواند میان بازی های زبانی مختلف داوری کند، باور داشت، دموکراسی چگونه می تواند ممکن باشد؟ آیا تکثرگرایی رادیکال، دموکراسی را به نسبی گرایی و بن بست می کشاند، یا می تواند بنیادی نو برای سیاست دموکراتیک فراهم آورد؟


این مقاله با بررسی آرای لیوتار و شانتال موف، استدلال می کند که گذار از مدرنیسم به پست مدرنیسم، دموکراسی را از یک «آرمان اجماع محور» به یک «فرایند کثرت گرا و ستیزه جویانه» تبدیل می کند. در این چارچوب، دموکراسی نه به معنای حذف قدرت و ستیز، بلکه به معنای «اهلی سازی» آن ها و ایجاد نهادهایی است که در آن ها خصومت (antagonism) به «آگونیسم» (agonism) – یعنی رقابتی مشروع میان خصمان – تبدیل شود. ابتدا به تحلیل لیوتار از فروپاشی روایت های کلان و Implications آن برای دموکراسی می پردازیم، سپس با تکیه بر نظریه دموکراسی رادیکال موف، نشان می دهیم که تکثرگرایی پست مدرن، به جای آنکه دموکراسی را تهدید کند، می تواند بنیادی واقع بینانه تر و مقاوم تر برای آن فراهم آورد.


---


بخش اول: فروپاشی روایت های کلان و پایان عقلانیت جهان شمول


۱.۱. لیوتار و بی اعتمادی به روایت های کلان


لیوتار در «وضعیت پست مدرن»، پست مدرنیسم را نه به عنوان دوره ای تاریخی پس از مدرنیسم، بلکه به عنوان «وضعیت» یا «شرایط» معرفت در جوامع پیشرفته تعریف می کند. ویژگی اصلی این وضعیت، بی اعتمادی به «روایت های کلان» (grand narratives) است. روایت های کلان، به زعم لیوتار، داستان های جامعی هستند که ادعا می کنند می توانند معنای تاریخ، غایت بشریت و معیارهای حقیقت و عدالت را به طور کامل تبیین کنند. نمونه های بارز این روایت ها، روایت روشنگری (رهایی از طریق عقل)، روایت ایدئالیسم آلمانی (تحقق روح در تاریخ) و روایت مارکسیستی (رهایی از طریق انقلاب پرولتاریا) هستند .


لیوتار با وام گیری مفهوم «بازی زبانی» از ویتگنشتاین، استدلال می کند که دانش بشری، مجموعه ای از بازی های زبانی متفاوت و ناهمگون است که هر یک قواعد خاص خود را دارد. هیچ فراروایتی نمی تواند این بازی ها را به یکدیگر ترجمه کند یا میان آن ها داوری عقلانی کند. آنچه لیوتار «اختلاف» (différend) می نامد، دقیقا همین وضعیتی است که در آن، دو طرف یک نزاع، معیار مشترکی برای داوری ندارند و هرگونه داوری به ناچار یکی از طرف ها را به حاشیه می راند . عدالت، در این چارچوب، نه اجرای یک قاعده جهان شمول، بلکه به رسمیت شناختن ناهمگونی غیرقابل تقلیل بازی های زبانی است.


۱.۲. پیامدهای سیاسی: از اجماع تا اختلاف


این تحلیل معرفت شناختی، پیامدهای سیاسی عمیقی دارد. اگر عقلانیت جهان شمول، توهمی بیش نباشد، آنگاه پروژه دموکراسی مدرن – که بر اساس گفتگوی عقلانی و رسیدن به اجماع بنا شده بود – نیز بنیاد خود را از دست می دهد. لیوتار در نقد هابرماس، که همچنان به امکان «اجماع عقلانی» در «وضعیت گفتار آرمانی» باور داشت، استدلال می کند که خواست اجماع، خود نوعی از روایت های کلان و بالقوه تمامیت خواه است. او می نویسد: «اجماع، غایت گفتگو نیست؛ اختلاف، غایت آن است» .


اما این به معنای آن نیست که لیوتار دموکراسی را رد می کند. برعکس، او دموکراسی را به عنوان نظامی می بیند که در آن، تکثر بازی های زبانی و حق ابراز اختلاف، بیش از هر نظام دیگری تضمین می شود. دموکراسی، در قرائت پست مدرن، نه نظامی برای رسیدن به حقیقت واحد، بلکه نظامی برای مدیریت همزیستی مسالمت آمیز حقیقت های متکثر است. این قرائت، دموکراسی را از یک «آرمان» به یک «رویه» تبدیل می کند: رویه ای برای تضمین اینکه هیچ بازی زبانی، خود را به عنوان یگانه بازی معتبر تحمیل نکند.


---


بخش دوم: تکثرگرایی و دموکراسی رادیکال


۲.۱. موف و ضرورت بازتعریف دموکراسی


اگر لیوتار فروپاشی بنیادهای جهان شمول را اعلام می کند، شانتال موف پروژه بازسازی نظریه دموکراسی بر پایه این فروپاشی را پیش می برد. موف، که با ارنستو لاکلائو در کتاب «هژمونی و استراتژی سوسیالیستی» (۱۹۸۵) بنیان های نظریه «دموکراسی رادیکال و کثرت گرا» را گذاشت، بعدها در آثار مستقل خود، به ویژه «ابعاد دموکراتیک» و «پارادوکس دموکراتیک»، این پروژه را بسط داد.


موف با پست مدرنیسم لیوتار در این نکته همدل است که هیچ بنیاد جهان شمولی برای سیاست وجود ندارد. اما او از این نکته نتیجه ای متفاوت از نسبی گرایی صرف می گیرد. به زعم موف، آنچه لیوتار از آن غافل می ماند، «بعد سیاسی» (the political) است. موف میان «سیاست» (politics) – یعنی مجموعه رویه ها و نهادهایی که نظم اجتماعی را سازمان می دهند – و «امر سیاسی» (the political) – یعنی بعد خصومت و ستیزی که در روابط اجتماعی نهفته است – تمایز می گذارد . نادیده گرفتن امر سیاسی، همان خطایی است که لیبرالیسم مرتکب می شود: لیبرالیسم تکثرگرایی را به عنوان یک «واقعیت تجربی» می پذیرد، اما می کوشد آن را به حوزه خصوصی براند و از عرصه عمومی حذف کند.


۲.۲. از خصومت به آگونیسم


موف استدلال می کند که دموکراسی واقعی، نمی تواند بر اساس حذف یا انکار خصومت بنا شود. هر تلاشی برای رسیدن به «اجماع عقلانی بدون طرد» – آنچه او «توهم لیبرالی» می نامد – نه تنها ناممکن، بلکه خطرناک است، زیرا به سرکوب کسانی می انجامد که در آن اجماع سهیم نیستند. به جای حذف خصومت، دموکراسی رادیکال می کوشد آن را به «آگونیسم» تبدیل کند: نوعی رابطه خصمانه اما مشروع، که در آن «دشمن» به «خصم» (adversary) تبدیل می شود. خصم کسی است که ما با او مخالفیم، اما حق او را برای دفاع از دیدگاهش به رسمیت می شناسیم .


این تمایز حیاتی است. در دموکراسی آگونیستی، هدف حذف دیگری نیست، بلکه ایجاد نهادهایی است که در آن ها دیگری بتواند صدایش را بشنود و دیدگاهش را بیان کند. موف می نویسد: «دموکراسی کثرت گرا باید ردپای قدرت و طرد را به پیش صحنه بیاورد – نه اینکه آن ها را پاک کند – تا بتوانند وارد عرصه رقابت شوند» . این بدان معناست که دموکراسی، به جای جستجوی هماهنگی کامل، باید نهادهایی بسازد که در آن ها نارضایتی، اعتراض و اختلاف، مجاری مشروعی برای بیان داشته باشند.


۲.۳. حدود تکثرگرایی


موف در عین حال، از «تکثرگرایی افراطی» که هر تفاوتی را بدون قید و شرط ارزشمند می داند، فاصله می گیرد. او استدلال می کند که تکثرگرایی دموکراتیک باید محدودیت هایی داشته باشد: تفاوت هایی که روابط سلطه و تبعیت را بازتولید می کنند، نمی توانند صرفا به عنوان «تنوع» پذیرفته شوند. به عبارت دیگر، تکثرگرایی دموکراتیک، تکثرگرایی «بی حد و مرز» نیست؛ بلکه تکثرگرایی است که در خدمت مبارزه با سلطه قرار می گیرد . این نکته، تمایز مهمی میان دموکراسی رادیکال موف و نسبی گرایی پست مدرن لیوتار ایجاد می کند.


---


بخش سوم: نقدها و محدودیت ها


۳.۱. خطر نسبی گرایی


یکی از اصلی ترین نقدها به دموکراسی پست مدرن، خطر افتادن در دام نسبی گرایی است. اگر هیچ معیار جهان شمولی برای داوری میان دیدگاه های رقیب وجود نداشته باشد، چگونه می توان میان یک دیدگاه دموکراتیک و یک دیدگاه اقتدارگرا داوری کرد؟ لیوتار خود آگاهانه این خطر را می پذیرد و استدلال می کند که «عدالت» در چارچوب پست مدرن، نه اجرای یک قاعده جهان شمول، بلکه به رسمیت شناختن ناهمگونی است. اما منتقدان، از جمله هابرماس، استدلال می کنند که این موضع، توانایی نقد نظام های سلطه را از میان می برد .


۳.۲. پاسخ موف


موف با تفکیک میان «تکثرگرایی» و «نسبی گرایی» به این نقد پاسخ می دهد. به زعم او، پذیرش تکثر دیدگاه ها به معنای پذیرش برابری همه آن ها نیست. دموکراسی رادیکال، تکثرگرایی را نه به عنوان یک ارزش مطلق، بلکه به عنوان ابزاری برای به چالش کشیدن روابط سلطه می پذیرد. این چارچوب، معیاری عملی برای داوری فراهم می کند: دیدگاه هایی که روابط سلطه را بازتولید می کنند، نمی توانند به همان اندازه دیدگاه هایی که در جهت رهایی بخشی حرکت می کنند، مشروعیت داشته باشند . این پاسخ، هرچند نسبی گرایی مطلق را رد می کند، اما همچنان با این پرسش مواجه است که معیار تشخیص «روابط سلطه» چیست و چه کسی آن را تعیین می کند.


---


بخش چهارم: پیشنهادها و راهکارها


۴.۱. نهادینه سازی آگونیسم


نخستین پیشنهاد عملی، ایجاد نهادهایی است که به جای سرکوب اختلاف، آن را به مجاری مشروع هدایت کنند. این نهادها می توانند شامل پارلمان های چندصدایی، سیستم های انتخاباتی تناسبی، رسانه های عمومی مستقل و مکانیسم های مشورتی محلی باشند که در آن ها گروه های مختلف اجتماعی بتوانند دیدگاه های خود را بیان کنند. هدف این نهادها، رسیدن به اجماع نیست، بلکه تضمین این است که هیچ گروهی نتواند ادعای نمایندگی «کل» جامعه را داشته باشد.


۴.۲. آموزش شهروندی آگونیستی


دموکراسی آگونیستی نیازمند شهروندانی است که بتوانند با اختلاف زندگی کنند. آموزش شهروندی، به جای تاکید بر «وفاق ارزش ها» یا «هویت ملی واحد»، باید بر مهارت های گفتگو، شنیدن فعال، تحمل ابهام و احترام به دیگری به عنوان یک خصم مشروع متمرکز شود. این نوع آموزش، شهروندان را برای مشارکت در یک جامعه متکثر آماده می کند، نه برای پیروی از یک الگوی واحد شهروندی.


۴.۳. تقویت جامعه مدنی به عنوان عرصه ستیز مشروع


جامعه مدنی، در چارچوب دموکراسی رادیکال، نه عرصه هماهنگی و همکاری بی دغدغه، بلکه عرصه ستیز مشروع میان گروه های مختلف است. تقویت انجمن ها، اتحادیه ها، جنبش های اجتماعی و رسانه های مستقل، به ایجاد فضایی کمک می کند که در آن، گروه های به حاشیه رانده شده بتوانند صدای خود را به گوش دیگران برسانند و روابط سلطه را به چالش بکشند.


---


نتیجه گیری


گذار از مدرنیسم به پست مدرنیسم، دموکراسی را با چالشی وجودی مواجه کرده است: اگر عقلانیت جهان شمول، که بنیاد مشروعیت دموکراسی مدرن بود، دیگر قابل دفاع نباشد، دموکراسی بر چه مبنایی می تواند استوار شود؟ این مقاله استدلال کرد که پاسخ به این پرسش، نه در بازگشت به آرمان اجماع عقلانی نهفته است و نه در پذیرش نسبی گرایی بی حد و مرز. بلکه در بازتعریف دموکراسی به عنوان یک فرایند کثرت گرا و ستیزه جویانه است که در آن، اختلاف نه یک نقص، بلکه شرط بقای دموکراسی است.


لیوتار با اعلام فروپاشی روایت های کلان، ما را از توهم رسیدن به یک «حقیقت نهایی» در سیاست رها می کند. موف با نظریه دموکراسی آگونیستی، نشان می دهد که این رهایی، به معنای پایان دموکراسی نیست، بلکه به معنای آغاز شکل جدیدی از آن است: دموکراسی ای که در آن، قدرت و طرد پنهان نمی شوند، بلکه به عرصه عمومی آورده می شوند تا بتوانند به چالش کشیده شوند. دموکراسی پست مدرن، به جای جستجوی هماهنگی کامل، می کوشد نهادهایی بسازد که در آن ها «ما» و «آن ها» بتوانند بدون حذف یکدیگر، در کنار هم زندگی کنند. این دموکراسی، شاید ناقص تر از آرمان مدرنیستی باشد، اما واقع بینانه تر و مقاوم تر است.


---


منابع


منابع فارسی


۱. اسمارت، ب. (۱۳۸۹). شرایط مدرن، مناقشه های پست مدرن (چاپ دوم). (ح. چاوشیان، مترجم). تهران: [ناشر]. 


۲. جیمسون، ف. و دیگران. (۱۳۹۰). پست مدرنیسم: منطق سرمایه داری متاخر (چاپ چهارم). (م. محمدی و دیگران، مترجم). تهران: [ناشر]. 


۳. احمدآبادی آرانی، ن. و دیگران. (۱۳۹۵). «تعلیم و تربیت مرزی ژیرو». مطالعات برنامه درسی. 


۴. اسمیت، گ. ب. (۱۳۷۹). نیچه، هایدگر و گذار به پست مدرنیسم. (ع. سید احمدیان، مترجم). تهران: پرسش. 


منابع انگلیسی


5. Lyotard, J.-F. (1979). The Postmodern Condition: A Report on Knowledge. Minneapolis: University of Minnesota Press.

6. Mouffe, C. (1995). “Democracy and Pluralism: A Critique of the Rationalist Approach.” Cardozo Law Review, 16, 1533-1545. 

7. Mouffe, C. (1993). The Return of the Political. London: Verso. 

8. Verovšek, P. J., & Burdman, J. (2024). “Between Habermas and Lyotard: Rethinking the Contrast between Modernity and Postmodernity.” Theory, Culture & Society, 41(3), 71-88.

9. Kellner, D., & Best, S. (1991). Postmodern Theory: Critical Interrogations. New York: Guilford Press. 

10. Laclau, E., & Mouffe, C. (1985). Hegemony and Socialist Strategy: Towards a Radical Democratic Politics. London: Verso. 





۱. مزروعی، خسرو و کمال غریبی مفرد، مهدی (۱۳۹۳). «پست مدرنیسم و جهانی شدن فرهنگ با تاکید بر دیدگاه انتقادی ژان فرانسوا لیوتار». فصلنامه علوم سیاسی.

۲. نظر، علی اشرف و نیازآذری، بهزاد (۱۴۰۱). «سیاست دموکراتیک و طرح الگوی شهروندی رادیکال: بازاندیشی در نظریه شانتال موف». فصلنامه سیاست، دانشگاه تهران.

۳. تاجیک، محمدرضا و پورپاشاکاسین، (۱۳۸۶). «دموکراسی متکثرگرای لیوتار».

۴. پاینده، حسین (۱۳۹۳). گفتمان نقد؛ مقالاتی در نقد ادبی.

۵. موف، شانتال (۱۳۹۲). درباره امر سیاسی. (ترجمه فارسی).

۶. جیمسون، فردریک (۱۳۸۹). پست مدرنیسم؛ منطق فرهنگی سرمایه داری متاخر. (مجید محمدی و دیگران، مترجمان). تهران: هرمس.

۷. کهون، لارنس (گردآورنده). متن هایی برگزیده از مدرنیسم تا پست مدرنیسم (ویراستار فارسی: عبدالکریم

۸. براتعلی پور، مهدی (۱۳۹۰). «گفتگوهای عقلانی و جهان شمول گرایی اخلاقی». فصلنامه سیاست.



9. Mouffe, C. (2000). Deliberative Democracy or Agonistic Pluralism? (Political Science Series 72). Vienna: Institute for Advanced Studies. 


10. Mouffe, C. (2005). On the Political. London: Routledge. .
11. Mouffe, C. (2013). Agonistics: Thinking the World Politically. London: Verso. 


12. Botwinick, A. (1993). Postmodernism and Democratic Theory. Cambridge University Press. 


13. Laclau, E., & Mouffe, C. (1985). Hegemony and Socialist Strategy: Towards a Radical Democratic Politics. London: Verso.


14. Ackerman, B. (2024). The Postmodern Predicament: Existential Challenges of the Twenty-First Century. New Haven: Yale University Press.
15. Verovšek, P. J., & Burdman, J. (2024). “Between Habermas and Lyotard: Rethinking the Contrast between Modernity and Postmodernity.” Theory, Culture & Society, 41(3).