شمس تبریزی؛ علیه توهم دانایی

17 مهر 1405 - خواندن 4 دقیقه - 21 بازدید


شمس تبریزی؛ علیه توهم دانایی

شمس تبریزی را می توان از زاویه ای خواند که کمتر در روایت های عمومی از زندگی او مورد توجه قرار می گیرد: نقد او بر توهم دانایی و این اندیشه که انسان ممکن است درست در نقطه ای که خود را به کمال علمی رسانده است، از شناخت حقیقت بازبماند. در این خوانش، شمس صرفا عارفی شوریده نیست؛ متفکری است که نسبت میان دانش، خودآگاهی و حقیقت را به مسئله ای بنیادین تبدیل می کند.

محمدعلی موحد در کتاب شمس تبریزی، با بررسی مقالات شمس و زمینه های فکری روزگار او، تصویری از شخصیتی به دست می دهد که با دانش مخالفت ندارد، بلکه با تبدیل دانش به ابزار خودبزرگ بینی درگیر است. شمس در نقد خود بر بایزید بسطامی و حلاج، حتی تجربه های مشهور عرفانی را نیز از ارزیابی انتقادی معاف نمی کند. از نظر او، گفتن «سبحانی» یا «اناالحق» می تواند نشانه باقی ماندن نوعی «انانیت» باشد؛ همان خودی پنهانی که حتی در تجربه های ظاهرا متعالی نیز دست از انسان برنمی دارد. به تعبیر شمس، «هیچ کس نیست از بشر که در او قدری از انانیت نیست». این سخن، نقدی ریشه ای بر این تصور است که مقام علمی، معنوی یا اجتماعی، انسان را خودبه خود از خطا مصون می کند.

اهمیت این دیدگاه در آن است که شمس، مسئله را از سطح خطای دانشی به سطح ساختار شخصیت انسان می برد. گاهی مانع شناخت، ناآگاهی نیست؛ دلبستگی به دانسته هاست. انسان ممکن است چنان به جایگاه علمی، شهرت یا اعتبار فکری خود وابسته شود که دیگر نتواند حدود دانش خویش را ببیند. در این وضعیت، دانش به جای آنکه امکان پرسشگری را گسترش دهد، به حصاری برای محافظت از خود تبدیل می شود.

این مسئله در مواجهه شمس با عقل و فلسفه نیز دیده می شود. او در برابر کسانی که عقل را داور نهایی همه امور می دانستند، از محدودیت ادعای دانایی سخن می گوید. البته این موضع را نباید به مخالفت ساده با عقل تعبیر کرد؛ مسئله اصلی، نقد عقل مدعی احاطه بر همه حقیقت است. عقل می تواند ابزار سنجش باشد، اما ادعای اینکه همه واقعیت در محدوده فهم کنونی ما می گنجد، خود به پیش فرضی نیازمند نقد تبدیل می شود.

در اینجا اندیشه شمس با یکی از مسائل مهم معرفت شناسی معاصر تلاقی پیدا می کند: تفاوت میان برخورداری از دانش و برخورداری از آگاهی نسبت به حدود دانش. جامعه علمی زمانی زنده می ماند که نظریه ها و باورهای تثبیت شده در معرض پرسش قرار گیرند و اعتبار افراد جایگزین اعتبار استدلال ها نشود. البته این مقایسه به معنای یکسان گرفتن عرفان شمس با فلسفه علم جدید نیست؛ بلکه نشان می دهد مسئله ای که شمس در زبان عرفانی طرح می کند، همچنان برای اندیشیدن به شرایط شناخت اهمیت دارد.

شمس همچنین بر ضرورت عبور از دانستن صرف و رسیدن به تجربه و عمل تاکید می کند. در روایت موحد، یکی از دشواری های او این است که انسان به جای پیمودن راه، به بحث درباره راه و نقل حکایت رهروان بسنده کند. فاصله میان دانستن و شدن، همان فاصله ای است که می تواند دانش را از نیروی تحول بخش تهی سازد.

شاید مهم ترین پیام شمس برای روزگار ما همین باشد: بزرگ ترین مانع دانایی همیشه نادانی نیست؛ گاهی تصویری است که از دانایی خود ساخته ایم. اندیشه زمانی آغاز می شود که انسان نه فقط جهان، بلکه اطمینان های خویش را نیز موضوع پرسش قرار دهد. شمس از ما نمی خواهد کمتر بدانیم؛ ما را به این پرسش فرامی خواند که آیا دانسته های ما پنجره ای به سوی حقیقت اند یا دیواری برای پنهان کردن نادانی های ما؟