از امکان تا آگاهی؛ تراژدی انسان

9 مهر 1405 - خواندن 8 دقیقه - 12 بازدید


جمله ی «ای کاش جوان می دانست و پیر می توانست» را می توان یکی از زیباترین صورت های فشرده ی مسئله ی زمان، آگاهی، توانایی و حسرت انسانی دانست. اگرچه این عبارت گاه به فروید نسبت داده می شود، برای انتساب دقیق آن به فروید باید منبع مشخصی داشت؛ لیکن خود معنا را می توان مستقل از انتساب، بسیار عمیق بررسی کرد. تا جایی که منابع قابل بررسی نشان می دهند، جمله ای کاش جوان می دانست و پیر می توانست از آثار فروید نیست و منبع مشخصی در نوشته های فروید برای آن پیدا نمی شود. نسبت دادن آن به فروید ظاهرا یک انتساب متاخر و نادرست است.

اصل عبارت فرانسوی چنین است:

Si jeunesse savait, si vieillesse pouvait.
«اگر جوانی می دانست، اگر پیری می توانست.»

این عبارت دست کم به هانری استین (Henri Estienne)، نویسنده و دانشمند فرانسوی قرن شانزدهم، بازمی گردد. او آن را در کتاب Les Prémices, ou Le I livre des Proverbes epigrammatizez در سال ۱۵۹۴ آورده است. منابع تاریخی نقل قول نیز همین صورت را ثبت کرده اند. بعضی پایگاه های نقل قول امروزی همچنان این جمله را به فروید نسبت می دهند؛ مثلا برخی مجموعه های نقل قول انگلیسی آن را با نام Freud ثبت کرده اند، اما این انتساب در برابر سابقه ی فرانسوی قرن شانزدهم قرار می گیرد.

«این ضرب المثل فرانسوی، Si jeunesse savait, si vieillesse pouvait، دست کم در آثار هانری استین در سال ۱۵۹۴ ثبت شده است.»

اکنون می توانیم بررسی کنیم که چرا این حکمت قرن شانزدهمی بعدها به فروید نسبت داده شد، و آیا اصلا چیزی شبیه این معنا در خود آثار فروید وجود دارد یا نه.

تراژدی شکاف میان ((دانستن)) و ((توانستن))

جوان معمولا از توانستن برخوردار است، حال هنوز «دانستن» او به معنای عمیق کلمه شکل نگرفته است. پیر ممکن است به دانستن رسیده باشد، لیکن بخشی از توانستن را از دست داده است.

در اینجا یک تناقض بنیادین وجود دارد:

انسان اغلب زمانی به فهم چیزی می رسد که شرایط انجام دادنش دیگر مانند گذشته فراهم نیست.

جوان می گوید: «من فرصت دارم، ولی هنوز نمی دانم با این فرصت چه کنم.»

پیر می گوید: «حالا می دانم چه باید می کردم، ولی آن فرصت دیگر بازنمی گردد.»

از این منظر، جمله درباره ی پیری و جوانی نیست؛ بلکه ناهم زمانی آگاهی و قدرت است.

چرا انسان، ((اکنون)) را نمی بیند؟

عرفان مسئله را یک گام عمیق تر می برد. مشکل فقط این نیست که جوان نمی داند و پیر نمی تواند؛ مشکل این است که انسان معمولا در هیچ مرحله ای قدر لحظه ی حاضر را آن گونه که باید نمی داند.

جوان در آینده زندگی می کند: وقتی بزرگ شدم...

پیر در گذشته زندگی می کند: ای کاش آن روز...

لیکن حقیقت زندگی در هیچ کدام نیست؛ بلکه در اکنون است.

این همان چیزی است که در سنت عرفانی اسلامی، با مفاهیمی مانند (وقت) و (حضور) می توان به آن نزدیک شد، حقیقت قابل زیستن، همین لحظه ای است که اکنون در اختیار انسان قرار گرفته است. به زبان ساده جوان سرمایه ی زمان دارد ولی قدرش را نمی داند؛ پیر قدر زمان را می داند ولی سرمایه ی سابق را ندارد.

از نگاه مولانا اینجا عرفان مولانا نگاه ما را کاملا تغییر می دهد.

مولانا احتمالا می پرسید: چه کسی گفته جوان الزاما ناآگاه است و پیر الزاما آگاه؟ ممکن است انسانی هشتاد سال عمر کرده باشد ولی هنوز در خواب باشد؛ و انسانی جوان، در یک لحظه شهود، حقیقتی را ببیند که سال ها زندگی عادی نتوانسته به او نشان دهد.

پس: سن شناسنامه ای ≠ سن روح

این یکی از مهم ترین نکات عرفانی است.

ممکن است بدن جوان باشد ولی روح پیر باشد؛
ممکن است بدن پیر باشد ولی روح همچنان تازه و زنده باشد.

از این منظر، پیری در معنای عرفانی می تواند نماد سنگینی، عادت و دلبستگی باشد؛ و جوانی نماد تازگی، امکان و آمادگی برای دگرگونی.

این معنا با جهان بینی مولانا بسیار نزدیک است. انسان گرفتار یک غفلت عجیب است، چیزی را که دارد، نمی بیند؛ و وقتی از دست داد، تازه ارزشش را می فهمد. مسئله فقط (سن) نیست. انسان در تمام زندگی چنین است:

کودکی می خواهد زودتر بزرگ شود؛
جوانی می خواهد آینده را به دست آورد؛
میانسالی گرفتار ساختن زندگی است؛
پیری به گذشته نگاه می کند.

و در تمام این مراحل، زندگی واقعی در همان لحظه ای اتفاق می افتد که انسان از آن غافل است.

بنابراین می توان گفت:

بزرگ ترین حسرت انسان، از دست دادن گذشته نیست؛ نزیستن کامل لحظه ای است که زمانی (حال) او بوده است.

بنابراین سوال عرفان این نیست که:

چرا جوان نمی داند؟

بلکه می پرسد: چرا انسان در لحظه ای که می تواند، حضور ندارد؟

نگاه فروید (روان کاوی): جوان اسیر میل است، پیر اسیر خاطره

اگر از زاویه ی روانکاوی به مضمون جمله نگاه کنیم، یک نکته ی ظریف پدیدار می شود. انسان فقط با عقل تصمیم نمی گیرد. امیال، ترس ها، کشش های ناخودآگاه و تجربه های گذشته نیز در انتخاب های او دخالت دارند. جوان ممکن است بداند که کاری درست است، اما میل و هیجان او اجازه ندهد آن را انجام دهد. از سوی دیگر، انسان مسن تر ممکن است از نظر روانی به شناخت بسیار عمیق تری از خود رسیده باشد، اما محدودیت های جسمانی، اجتماعی یا زمانی، امکان برخی انتخاب ها را کاهش داده باشد. پس فاصله ی میان (دانستن) و (عمل کردن) فقط فاصله ی میان جوانی و پیری نیست؛ یکی از مسائل اساسی وجود انسان است.

در نگاه فرویدی، انسان موجودی کاملا عقلانی نیست. بخش مهمی از رفتار او از نیروهایی می آید که خودش به طور کامل از آنها آگاه نیست. جوان ممکن است از نظر جسمانی و اجتماعی توانایی زیادی داشته باشد، اما هنوز نمی داند:

  • چرا عاشق می شود؟
  • چرا از بعضی آدم ها متنفر می شود؟
  • چرا بعضی انتخاب ها را تکرار می کند؟
  • چرا چیزی را می خواهد که بعدا پشیمانش می کند؟

پس ندانستن جوان فقط کمبود تجربه نیست؛ بخشی از آن ناآگاهی از خویشتن است. پیر، برعکس، ممکن است سال ها زندگی کرده و الگوهای خودش را شناخته باشد. اما حالا بدن، فرصت، شرایط یا زمان مانند گذشته در اختیارش نیست.

اینجا تراژدی شکل می گیرد:

آگاهی وقتی می رسد که بخشی از امکان عمل از دست رفته است.

و شاید حسرت، از همین جا متولد می شود.

یک تفاوت بسیار مهم میان فروید و عرفان

اینجا مقایسه بسیار جالب می شود.

فروید بیشتر می پرسد: چه چیزی در ناخودآگاه من هست که نمی بینم؟ فروید به اعماق روان می رود.

فروید می خواهد انسان بخشی از تاریکی روانش را بشناسد.

عرفان می پرسد: چه چیزی در وجود من حاضر است که از آن غافلم؟ عرفان به اعماق وجود.

عرفان می خواهد انسان از تاریکی غفلت بیرون بیاید.

البته این دو را نباید یکی دانست؛ مبانی فروید و عرفان اسلامی کاملا متفاوت اند. لیکن در یک نقطه گفت وگویی جذاب میان آنها شکل می گیرد:

انسان همیشه خودش را آن قدر که تصور می کند نمی شناسد.

پارادوکس عرفانی عمیق تر

می توان جمله را حتی برعکس کرد: شاید جوان واقعا نمی داند که می تواند؛ و پیر واقعا نمی تواند زیرا بیش از اندازه می داند.

جوان هنوز در شور زندگی است. پیر گاهی زیر بار آگاهی، خاطره و احتیاط سنگین شده است.

جوان می گوید: دنیا را تغییر می دهم...

پیر می گوید: دنیا را می شناسم...

و عرفان شاید به هر دو پاسخ دهد: نه فقط دنیا را تغییر بده، نه فقط دنیا را بشناس؛ خودت را در این لحظه ببین. زیرا دانشی که به عمل تبدیل نشود، تبدیل به حسرت می شود؛ و عملی که بدون آگاهی انجام شود، ممکن است تبدیل به پشیمانی شود.

معنای نهایی جمله

اگر بخواهیم کل جمله را در یک فرمول فلسفی خلاصه کنیم:

جوانی ؛ امکان بدون آگاهی کامل
پیری ؛ آگاهی بیشتر با امکان کمتر
حکمت ؛ پیوند آگاهی و امکان در اکنون

و شاید پیام پنهان جمله این باشد:

تا وقتی می توانی، بیاموز؛ و تا وقتی می دانی، عمل کن.

زیرا خطر اصلی زندگی این نیست که انسان جوان باشد یا پیر؛ بلکه خطر این است که توانستن و دانستن هیچ گاه در یک لحظه به هم نرسند. و شاید عرفان دقیقا می خواهد همین فاصله را از میان بردارد که دانستن را به زیستن تبدیل کند و زیستن را با حضور همراه سازد.