سه سیلی علم به غرور انسان

13 آبان 1405 - خواندن 11 دقیقه - 34 بازدید

سه سیلی علم به غرور انسان...

حجت زارعی


درتاریخ هزاران ساله علم و دانش برهه هایی بوده اند که برای آیندگان دستاوردی شگرف و تاثیر گذار بوده اند ولی از آنجا که همیشه تغییر و قبول شکست برای انسان سخت بوده دانشمندان و متفکرین اصلاح گر و انقلابی با شرایط سخت و ناگواری روبرو شدند .

در زمانی که مهد علم و فلسفه یونان باستان بود همواره سوالاتی که انسان را کنجکاو به فهمیدن و کاویدن نمود سوالاتی بود که اکنون هم ذهن بسیاری را درگیر کرده این که ما انسان ها از کجا آمده ایم؟برای چه آمده ایم؟جایگاه ما در هستی کجاست؟آینده کاینات چه میشود؟آیا هستی ازلی و همیشگی بوده و یا طی اتفاقی شکل گرفته؟حیات چگونه و از چه زمانی شکل گرفت؟و ده ها سوالی که علم به برخی پاسخ داده ولی آنچه مورد تاکید این مقاله است برهه هایی از تاریخ علم بوده اند که نقطه عطفی بر دانش و آگاهی ما و از جهان پیرامون ما بوده ا ند و زلزله ای در دانش و آگاهی ما رخ داده ،از زمان بطلمیوس و سقراط و ارسطو و فلاسفه قدیم که تصور بر این بود که زمین مرکز کائنات است و ما مرکز هستی هستیم و خورشید و ستارگان در گردش به دور ما هستند و ما انسان ها موجودی یکه تاز و جدابافته الهی هستیم و همه موجودات و حیوانات برای استفاده ما آفریده شده اند تا زمانی که کپرنیک اولین نقطه عطف را در آگاهی ما ایجاد کرد و آن اینکه ما مرکز عالم و مرکز کائنات نیستیم و البته سخن او از احترام به فلاسفه قدیم کم نکرده است که ذات علم بر تحول است و بزرگانی مانند بطلمیوس که قائل به مرکزیت زمین داشتند بازهم مورد احترام هستند زیرا که اشتباه، جزیی از دانش بشری است و البته هرآنکس که سوالی ایجاد کند که آیندگان با تفکر به آن یا پاسخ وی را تایید کنند و یا اصلاح، در هر دو مورد شخص اول باعث این تحول و آگاهی در ما شده که اگر بطلمیوس از مرکزیت عالم نمی گفت ،کپرنیک چه چیز را اصلاح می کرد و البته خود کپرنیک هم این اشتباه بزرگ را در کارنامه دارد که خور شید را مرکز عالم فرض کرد که زمین و ستارگان بدور خورشید در گردش اند ولی این خطای استراتژیک هم باعث نشد که نام وی را به پاس آگاهی بخشیدن و ایجاد یک تفکر جدید در کره ماه حکاکی نکنند که نگاه جدید او باعث تفکر اصلاحی افرادی مانند گالیله شد .ولی آنکه سیلی دوم را به بشر خودشیفته نثار کرد نه فیزیک دان بود و نه کاری به گردش ستارگان داشت او کسی بود که پنج سال از بهترین دوران خود را همراه با یک کشتی سیاسی ،نظامی به سفر به دورافتاده ترین نقاط کره زمین کرد ،روزها سرگرم جمع آوری فسیل ها و نمونه های زنده حیوانات بود و شب ها به تحلیل و مکتوب کردن اطلاعات خود همت گمارد،شخصی که به افسانه تافته جدا بافته بودن نوع بشر پایان داد و با کتاب منشا انواع که پرفروش ترین و پرتیراژترین کتاب تاریخ بشر بعد از انجیل بوده و به همه زبان ها ترجمه شده و با مستندات فسیلی و زنده ثابت کرد حیات روی کره خاکی از یک منشا اولیه و یک تک سلولی بوده و انسان ها نیز مانند بسیاری از موجودات که در تنازع بقاع و فرگشت تکاملی تغییر کرده اند از خویشاوندان میمون خود جدا شده و کامل شده اند ،سیلی که داروین به آگاهی و تفکر نوع بشر زد چه بسا از سیلی کپرنیک سخت تر و ناگوارتر بود زیرا که سخت باآموزه های مذهبی و دینی بسیاری از ادیان در تضاد بود و واکنش کلیسا را در بر داشت.البته امروزه با روی کار آمدن علم ژنتیک دیگر تردیدی به نگاه درست داروین نیست و علم ژنتیک ثابت نموده است که ژنوم انسان و شانپانزه بیش از99درصد مشترک است و مستندات یافت شده فسیلی نیز از فسیل های انسان هایی با مغز میمون و میمون های راست قامت ابزار ساز تا فسیل های دو ملیون ساله که انسان هنوز کاملا ایستاده قدم بر نمی داشت و در سرعت عای بالا چهارپا حرکت میکرد نشان از این دارد که باید بپذیریم که ما نیز حیات را با سایر موجودات این کره سهیم هستیم.

و اما سیلی سوم هیچ کس تصور نمی کرد که سیلی سومی در کار باشد و به قولی از سیلی داروین سخت تر را چگونه میشد متصور بود آنجا که فروید آمد و با یک کشف بزرگ انسان را به تفکر به درون خود دعوت کرد البته میشد سیلی سوم را یک مسلمان بزند که امام علی (ع) در حدیثی زیبا فرمود "من عرف نفسه عرف ربه"جمله به ظاهر ساده ای که اساس کار فروید و روانکاوان پس از او شد که فروید نام آن را خودکاوی نهاد.با اندک تاملی بر حدیث اگر می خواهید خدا را بشناسید باید ابتدا خود را بشناسید قطعا منظور امام از شناخت خود شناخت از نام و ظاهر و جسم و اندام فیزیکی نبوده که رسیدن به خدا که نهایت کمال و تصور یک انسان هست نه از عبادت و نگاه به آسمان که با شناخت نفس و خودکاوی انسان به کمال و خدا نزدیک میشود ولی فروید با خودکاوی سیلی سوم را بر دانش بشری چنان نواخت که به عقیده بسیاری سهمگین ترین سیلی را فروید به آگاهی انسان زده است.آنچه مهم است این است که بدانیم دستاورد بزرگ فروید و سیلی او نه نظریه پر اشتباه اساس بودن میل جنسی که نظریه او بعدها توسط شاگردان و همقطارانش اصلاح شد ولی بزرگ ترین دستاورد و کشف فروید به عقیده بسیاری بزرگ ترین دستاورد و کشف بشر بوده ،کشف ((ذهن ناهشیار یا ضمیر ناخودآگاه بوده))کشف ذهن ناهشیار به تنهایی سیلی مورد نظر نیست بلکه نحوه عملکرد و اثرگذاری آن ناباورانه و شوک آور بود :اینکه تمام تصمیماتی که می گیریم،انتخاب هایی که می کنیم و حتی صحبت ها و لکنت زبانها و حتی پاسخ ها و واکنش های ما آنگونه که تصور می کردیم آگاهانه و با تسلط ذهن آگاه ما نیست بلکه قسمت کوچکی از ذهن ما ذهن هشیار ماست و این ذهن هشیار بشدت تحت تاثیر ذهن ناهشیار و ضمیر ناخودآگاه ماست که هیچ تسلط و دسترسی آگاهانه به آن نداریم و همان قسمت که ما به آن دسترسی و تسلط و آگاهی از آن نداریم مسئول بسیاری از کنش ها و واکنش ها و اعمال و رفتار ماست .در نظر بگیرید اینکه ما همه تصور می کنیم تمام اعمال و رفتار و واکنش های ما حساب شده و آگاهانه است در حالی که چنین نیست و بسیاری از اطلاعات و فاکتورها که در منطقه غیرقابل دسترس ما به نام ذهن ناهشیار است بر رفتار و کردار و گفتار ما تاثیر می گذارد.پس از کشف بزرگ فروید که بعد ها با آزمایش های خاص روانشناسی ثابت شد بسیاری به دنبال کشف قسمت ها و ناشناخته های ضمیرناخودآگاه شدند و بقول فروید "من تنها جاده ای در کویر تاریک ناشناخته ای زده ام که هر قسمتش ناشناخته ای دارد"در شرح ضمیرناخودآگاه همین بس که علاوه بر اینکه ما از زمانی که در رحم مادر خود هستیم تا کنون هر آنچه را که شنیده ایم ،دیده ایم،لمس کرده ایم با جزییات کامل در ضمیر ناخودآکاه ما به شکل کامل هست ،برای مثال اگر در نمایشگاه کتابی رفته اید و از کنار غرفه ها می گذشتید تمام اطلاعات بصری تک تک کتاب ها با جزییات کامل(نام نویسنده و رنگ و شکل و تصویرو..) و تمام صوت های اطراف هرچند اصوات مختلط و در نظر شما نامشخص در ذهن ناهشیار ما هست و فقط تصمیم ضمیر ناخوآگاه که کدام اطلاعات ضروری و مهم است و کدام غیر ضروری باعث شده که فقط درصد اندکی از اطلاعات و داده ها در بخش آگاه ما بماند جالب تر آنجاست که حتی تصویرهایی که در کسر بسیار کوچکی از ثانیه از جلوی چشمان ما عبور می کنند و ما آنها را نمی بینیم (بعلت آنی و لحظه ای بودن)هم در ناهشیار می ماند و جالب آن است که به همین روش هم وجود ضمیر ناخودآگاه در یک آزمایش اثبات شد و آن این بود که برای چند هزارم ثانیه یک تصویر را از جلوی چشمان اشخاصی عبور دادند مثلا عکس یک زنبور عسل (قابل ذکر است در چند هزارم ثانیه هیچ چیزی قابل مشاهده نیست یعنی اشخاص فقط صفحه تاریک می دیدند)و پاسخ ها به سوالات توسط اشخاص همه مرتبط با تصویری بود که هیچکدام آگاهانه ندیده بودند و فقط ضمیر ناخودآگاه در چنین برهه ای از ثانیه می تواند فعال باشد.پس از اثبات وجود ناهشیار جستجوها برای شناخت ناهشیار تا امروز ادامه دارد ،یکی از جالب ترین کشفیات در مورد ذهن ناهشیار توسط یونگ همکار فروید رقم خورد،یونگ با مطالعه روی قومیت ها و افراد مختلق با جغرافیای مختلف برای مثال مطالعه روی نماد ها ،شاخص ها ،فرهنگ های افراد مختلف سراسر دنیا برای مثال آمریکای جنوبی تا آسیای شرق دور تا خاور میانه و آفریقا دریافت که بسیاری از نمادها و الگوها با اینکه بین این قومیت ها ارتباط جغرافیایی نبوده مشترک است برای مثال همه از تاریکی یا مار یا موجودات خاصی می ترسیدند و یا واژه هایی مانند مادر،قهرمان و...برای همه فرهنگ ها معنادار است و با مطالعه روی همین الگوها و نمادها که نامشان را کهن الگوها نهاد پی برد که مثلا چرا بچه کوچکی که هیچ تجربه مشابه از ترسیدن ندارد بطور ناخودآگاه از تاریکی و یا مار می ترسد و از آن دوری می کند با تامل روی این کهن الگوها یونگ ثابت کرد قسمی از ضمیر ناخودآگاه ما میراث ملیون ها سال زیستن و کامل شدن اجداد ما طی ملیون ها سال بوده و ناهشیارجمعی را برای نام آن انتخاب کرد یعنی اینکه همه ما انسان ها در قسمتی از ناخودآگاه خود که میراث اجداد غارنشین و شاخه حیات ما بوده اشتراک داریم و این قسمت ناهشیار نسل به نسل توسط ژنوم ها انتقال می یابدو علت بسیاری کنش و واکنش و علایق و ترس های ماست.

اما آنچه در مورد ناهشیار تامل برانگیز است اینکه هنوز درصد زیادی از آن ناشناخته و مرموز است و مطالعه روی آن بسیار سخت است و شاید تنها راه آن بقول فروید که آنرا کشف کرد خودکاوی و تامل به درون باشد.