امیرحسین فراهانی
3 یادداشت منتشر شدهپوچی و بی معنایی در تئاتر مدرن؛ وقتی معنا از بین می رود
یکی از موضوعاتی که در مواجهه با تئاتر مدرن برای من جالب است، مسئله پوچی است. در تئاتر کلاسیک معمولا انتظار داریم شخصیت هدف مشخصی داشته باشد، اتفاقات علت و معلول داشته باشند و در پایان، نوعی نتیجه گیری حاصل شود. اما در بخشی از تئاتر مدرن، این نظم عمدا از بین می رود.
پوچی الزاما به معنای اینکه هیچ اتفاقی نمی افتد نیست؛ بلکه می تواند به معنای ناتوانی انسان در پیدا کردن معنایی قطعی برای زندگی باشد. در چنین آثاری، شخصیت ممکن است تلاش کند، منتظر بماند، گفت وگو کند یا تصمیم بگیرد، اما در نهایت به نقطه ای برسد که تفاوت چندانی با نقطه شروع ندارد.
نمایشنامه در انتظار گودو اثر ساموئل بکت نمونه مهمی برای بررسی این مسئله است. دو شخصیت اصلی در انتظار فردی به نام گودو هستند، اما انتظار آن ها به نتیجه مشخصی نمی رسد. نکته مهم برای من این است که بکت صرفا داستانی درباره انتظار نمی نویسد؛ بلکه خود انتظار را به وضعیت وجودی انسان تبدیل می کند. شخصیت ها منتظر چیزی هستند که نمی دانند دقیقا چیست و همین ناآگاهی، بخشی از مفهوم اثر را شکل می دهد.
از طرف دیگر، زبان نیز در تئاتر پوچ گرا دچار بحران می شود. گفت وگوها همیشه برای انتقال اطلاعات یا پیش بردن داستان استفاده نمی شوند. گاهی شخصیت ها حرف می زنند، اما گفت وگوی آن ها به ارتباط واقعی منجر نمی شود. در اینجا زبان، که قرار است وسیله ارتباط باشد، خودش به نشانه ای از ناتوانی انسان در برقراری ارتباط تبدیل می شود.
به نظر من، اهمیت تئاتر پوچ گرا در این است که مخاطب را مجبور نمی کند حتما یک پیام مشخص از نمایش دریافت کند. گاهی خود سردرگمی، تکرار و بی نتیجه ماندن اتفاقات، بخشی از تجربه ای است که نمایش به مخاطب منتقل می کند.
بنابراین می توان گفت تئاتر پوچ گرا تلاش نمی کند همیشه برای بی معنایی پاسخ پیدا کند؛ بلکه آن را روی صحنه قرار می دهد و مخاطب را با این پرسش مواجه می کند که اگر جهان معنای قطعی و از پیش تعیین شده ای نداشته باشد، انسان چگونه باید در آن زندگی کند؟