میلاد حسین هاشمی
43 یادداشت منتشر شدهانسان؛ یک «من» و هزار نقش
صبح ها استاد دانشگاه، مشاور و پژوهشگرم؛ بعدازظهرها باغبان و مرغدار و کارگر باغ. شاید کسی که مرا در یکی از این نقش ها می بیند، اگر در نقش دیگری ببیند، لحظه ای در شناختنم تردید کند. اما مگر انسان قرار است در تمام لحظه های زندگی، یک شکل و یک دست باقی بماند؟
ما اغلب آدم ها را با نقش هایشان می شناسیم؛ استاد را با کلاسش، مدیر را با اتاقش، کارگر را با دست های پینه بسته اش و کشاورز را با خاکی که بر لباسش نشسته است. گاهی آن قدر به این نشانه ها وابسته می شویم که فراموش می کنیم پشت همه این نقش ها، انسانی ایستاده که می تواند در موقعیت های مختلف، چهره های متفاوتی از توانایی ها و وجود خویش را آشکار کند.
شاید یکی از خطاهای ما درباره انسان، تلاش برای تعریف او با یک عنوان باشد.
انسان، عنوان شغلی اش نیست؛ مدرکش نیست؛ لباسی که می پوشد نیست و حتی جایگاهی که دیگران برایش تعریف کرده اند هم نیست. اینها تنها نقش هایی هستند که در مقاطع مختلف زندگی بر صحنه می آیند و هرکدام برای مدتی بخشی از وجود او را نمایان می کنند.
از منظر روان شناختی، نقش ها صرفا وظایفی نیستند که انجام می دهیم؛ آنها می توانند میدان هایی برای تجربه کردن بخش های مختلف «خود» باشند. در دانشگاه، ذهن تحلیلی و قدرت استدلال مجال ظهور پیدا می کند؛ در باغ، صبر، لمس طبیعت و کار با دست؛ و در مرغداری، مسئولیت پذیری، مراقبت و مواجهه مستقیم با چرخه زندگی.
جالب آنجاست که گاهی آن بخشی از خودمان را که در یک نقش پیدا می کنیم، در نقش دیگر هرگز نمی توانیم ببینیم.
شاید به همین دلیل است که بعضی آدم ها در تغییر محیط زندگی شان، ناگهان خود دیگری را کشف می کنند. کسی که سال ها پشت میز نشسته، وقتی خاک را لمس می کند، ممکن است بفهمد آرامش برای او چیزی بیشتر از یک مفهوم ذهنی است. کسی که همیشه درگیر فکر و کلمه بوده، ممکن است در سکوت باغ، چیزی را تجربه کند که هیچ کتابی نتوانسته به او بیاموزد.
نقش ها گاهی ما را از خودمان دور نمی کنند؛ برعکس، ما را به بخش هایی از خودمان نزدیک می کنند که در زندگی روزمره پنهان مانده اند.
شاید بلوغ روانی نیز تا حدی در همین توانایی باشد؛ اینکه بتوانیم میان نقش های مختلف حرکت کنیم، بدون آنکه در هیچ کدام زندانی شویم.
من می توانم استاد باشم، بی آنکه تمام وجودم را به «استاد بودن» تقلیل دهم. می توانم مشاور باشم، اما فقط یک مشاور نباشم. می توانم دست هایم را به خاک بسپارم و کارگر باغ باشم، بی آنکه جایگاه علمی ام چیزی از ارزش این کار کم کند.
در حقیقت، شاید ارزش انسان دقیقا در همین فاصله میان «آنچه هست» و «آنچه می تواند باشد» شکل می گیرد.
زندگی صحنه ای است که در آن، ما مدام لباس نقش هایمان را عوض می کنیم؛ اما بازیگر همان یک نفر است.
و شاید زیباترین بخش ماجرا این باشد که هیچ کس، حتی خود ما، تمام نقش هایی را که می توانیم در طول زندگی ایفا کنیم، از پیش نمی شناسیم.
گاهی باید از دانشگاه به باغ رفت، از میز کار به خاک، از کلمه به عمل و از فکر به لمس؛ تا بفهمیم «من» بسیار بزرگ تر از عنوانی است که روی کارت ویزیت مان نوشته ایم.
شاید انسان نه یک نقش، که روایتی از نقش های بی شمار است؛ روایتی که در پایان، همه آنها به یک حقیقت بازمی گردند:
اینکه ما در نقش های مختلف زندگی می کنیم، اما قرار نیست هیچ کدام از آنها تمام ما باشند.