تبدیل مخاطب سینمای تجاری به مصرف کننده منفعل

10 شهریور 1405 - خواندن 4 دقیقه - 43 بازدید




 سینمای تجاری در ظاهر برای سرگرم کردن مخاطب ساخته می شود، اما در عمل او را از جایگاه «مشارکت کننده در معنا» به «مصرف کننده منفعل» تقلیل می دهد زیرا این سینما بر پایه اقتصاد توجه بنا شده و هدف اصلی اش نه درگیری ذهنی مخاطب، بلکه حفظ او در چرخه مصرف بی وقفه است. در این منطق، مخاطب باید بدون مکث، بدون پرسش و بدون مشارکت، پیام را دریافت کند و بلافاصله آماده مصرف پیام بعدی باشد. سینمای تجاری با حذف پیچیدگی، حذف ابهام سازنده، حذف لایه های معنایی و حذف هرگونه چالش ادراکی، مخاطب را از فرایند اندیشیدن دور می کند و او را در وضعیت «تماشاگر منفعل» نگه می دارد؛ تماشاگری که تنها باید هیجان را تجربه کند، نه معنا را. این سینما با استفاده از روایت های خطی، شخصیت های کلیشه ای، ریتم تند، شوک های بصری، خشونت زیبایی شناسانه و پایان های قابل پیش بینی، ادراک مخاطب را در سطح نگه می دارد و اجازه نمی دهد او درگیر تفسیر، تحلیل یا مشارکت در ساخت معنا شود. در چنین ساختاری، مخاطب نه با پرسش مواجه می شود و نه با موقعیت انسانی پیچیده؛ بلکه با مجموعه ای از محرک های سریع روبه روست که تنها هدفشان تحریک هیجان و تضمین فروش است. این محرک ها به جای آنکه مخاطب را به اندیشه دعوت کنند، او را در چرخه ای از مصرف بی وقفه نگه می دارند. چرخه ای که در آن هر فیلم، مقدمه ای برای فیلم بعدی است و هیچ تجربه ای به عمق نمی رسد. سینمای تجاری با تکیه بر فرمول های تکراری، مخاطب را از تجربه کشف محروم می کند؛ زیرا کشف زمانی رخ می دهد که اثر نشانه های تازه بسازد، مسیرهای جدید برای فهم ارائه دهد و مخاطب را درگیر کند. اما سینمای تجاری به جای ساخت نشانه های تازه، نشانه های آشنا را بارها و بارها تکرار می کند تا مخاطب بدون زحمت، بدون چالش و بدون نیاز به پردازش، پیام را دریافت کند. این تکرار، ادراک مخاطب را شرطی می کند. او یاد می گیرد که فیلم باید سریع باشد، پرهیجان باشد، قابل پیش بینی باشد و هیچ نقطه مکثی نداشته باشد. در نتیجه، مخاطب به تدریج توانایی تحمل روایت های پیچیده تر، فرم های متفاوت تر و معناهای عمیق تر را از دست می دهد. این همان نقطه ای است که سینمای تجاری نه تنها مخاطب را منفعل می کند، بلکه سواد بصری او را نیز فرسوده می سازد. 

مخاطب در مواجهه با این سینما، به جای مشارکت در ساخت معنا، تنها مصرف کننده محصولی می شود که برای فروش طراحی شده است. محصولی که هدفش نه ارتقای ادراک، بلکه افزایش سود است. سینمای تجاری با حذف «پرسش» و جایگزینی آن با «هیجان»، مخاطب را از تجربه اندیشه دور می کند زیرا اندیشه نیازمند مکث، ابهام، تفسیر و مشارکت است، اما هیجان تنها نیازمند واکنش سریع است. این واکنش سریع، مخاطب را در سطح نگه می دارد و اجازه نمی دهد او به لایه های زیرین اثر دست یابد. 

سینمای تجاری زمانی مخاطب را به مصرف کننده منفعل تبدیل می کند که او را از حق مشارکت در معنا محروم می سازد؛ حق پرسیدن، حق تفسیر کردن، حق ساختن معنا. این سینما مخاطب را در جایگاه دریافت کننده پیام قرار می دهد، نه شریک در تولید آن و این دقیقا همان نقطه ای است که فاصله میان سینمای تجاری و سینمای معناگرا شکل می گیرد: یکی مخاطب را منفعل می کند، دیگری او را فعال؛ یکی ادراک را سطحی می کند، دیگری آن را گسترش می دهد؛ یکی مصرف می سازد، دیگری فهم.