پرسشی های فلسفی ذهن پس از تصمیم برای اهدا عضو
اهدای عضو پس از مرگ مغزی، در نگاه نخست، شکل زیبایی از بخشش است؛ اینکه انسان کارت اهدای عضو داشته باشد تا در صورت نیاز و ...افراد دیگری به کمک اعضای بدن او به حیات ادامه دهند، حس رضایتی در اعماق وجود انسان ایجاد می کند. با این حال، گاه پرسش هایی ذهن را رها نمی کنند. ما اعضای بدن خود و یا عزیزانمان را با رضایت هدیه می کنیم، اما نمی دانیم هر عضو در بدن چه کسی به حیات ادامه خواهد داد. تصور اینکه عضوی از بدن ما در وجود انسانی نیک سرشت به حیات خود ادامه دهد، آرامش بخش است، اما این اندیشه که همان عضو شاید در بدن فردی ستمگر، خلافکار یا فاسد و... به زندگی ادامه دهد، می تواند از نظر اخلاقی و عاطفی آزاردهنده باشد.
پرسش دیگری نیز وجود دارد؛ پرسشی که بیش از آنکه پزشکی باشد، فلسفی است. قلبی که در طول زندگی با اندوه به درد می آمد و با شادی به تپش می افتاد، پس از پیوند چه می شود؟ آیا وقتی در بدن جدید درد و شادی را تجربه می کند؛ هنوز می توان گفت بخشی از «من» در آن احساس حضور دارد، یا آن قلب تنها عضوی زیستی است که دیگر هیچ پیوندی با تجربه ها و رنج های صاحب پیشین خود ندارد؟ هر چند از نظر علمی عضو جدا شده فقط یک عضو زیستی ست اما تجربه برخی افراد با عضو پیوندی نشان می دهد آنان گاهی احساسات، خلق و خو و... متفاوت با گذشته را تجربه کرده اند. اینکه قلب انسان پس از مرگ شخص در هنگام استرس و....گیرنده آن، باز هم مجبور باشد به درد آید، ضربانش بالا رود و.... انسان را دچار تردید می کند! آیا من حق دارم پس از مرگ، قلب و... خود را به ادامه حیات وادار کنم؟!
به هر حال هر چند علم و...برای این پرسش ها پاسخ هایی دارد، اما دست کم هنوز، این پرسش ها یادآور آن اند که مسئله اهدای عضو تنها یک موضوع پزشکی نیست؛ بلکه با عمیق ترین دغدغه های اخلاقی و فلسفی انسان نیز گره خورده است. مسائلی که نمی توان از کنار آن ساده گذشت.