قمار بی سرانجام؟
جامعه پس از جنگ دوم جهانی، به سمت دو قطبی رفت که همگان گمان می کردند وضعیت این دوقطبی، پایدار خواهد بود، چرا که از نظر واقع گرایان، دو قطبی نظام منسجم تر و عقلانی تری بود. در نظم دوقطبی، رقابت اصلی بین شوروی و امریکا شکل گرفته بود و بازیگران اصلی سیستم بین المللی، این دو واحد سیاسی بودند. به نحوی که اگر در زیر سیستم (به طور مثال در یک منطقه - قاره) منازعه ای شکل می گرفت، با مداخله نرم یا سخت یکی از دو قطب پایان می یافت. مگر آنکه خود این دو واحد سیاسی، کشور متهاجم می بودند. در این صورت، کنش های دیگری باعت می شد که «عقلانیت» در نظام بین الملل حفظ شده و نه تنها جنگ ها به سمت احتمال حمله اتمی نمی رفت، بلکه با تهدیدهای سخت و نرم، مدت زمان کمتری را برای کش دادن یک جنگ، از منظر رسیدن به اهداف جنگ طی می شد. اما با فروپاشی شوروی و آغاز هژمونی امریکایی، اوضاع متفاوت شد، چرا که جبهه های مقابل بلوک غرب، از ابتکار عمل ها و شهامت بیشتری در مواجهه با قدرت هژمون امریکا برخوردار شدند.
شاید دلیل این مهم، این بود که بلوک شرق دیگر نماینده هژمون نداشتند تا در برابر ابرقدرت و تک هژمون زمانه قد علم کرده و داد خود را توسط آن بستانند و از طرفی دیگر، نظام تک قطبی ، به علت آنکه معمولا طی چرخه طبیعی سیستمی، به موازنه قوا منجر می شود، رقابت بین سایر قوای له و علیه یکدیگر، برای زمین زدن قدرت امریکا، گاهی مشترک می شد. به همین علت است که برای یک ابرقدرت، یک تک هژمون، از واژه لحظه هژمونی استفاده می شود، چرا که یک سر تمام رقابت های جهان ممکن است با رقابت در برابر تک هژمون مشترک شود و این، ذات موازنه قواست.
در واقع موازنه قوا اتحاد بین چند قدرت است که در برابر جاه طلبی قدرت برتری جو خود تنطیمی می کند. البته از آنجا که در دوران پساجنگ دوم جهانی، بریتانیا به صورت نرم قدرت خود را به امریکا انتقال داده بود، کارکرد سیستم توازن قوا در این دوره مسبوق به سوابق تاریخی خود نیست؛ اما نمی شود از استقلال بازیگران کارکشته ای همانند فرانسه یا بازیگران سرخورده ای همانند آلمان از بریتانیا، چشم پوشید. بماند که در عرصه های دیگر، رقابت تکنولوژیک، اقتصادی و نظامی، به ترتیب در ژاپن، چین و روسیه، هژمونی امریکا را به چالش می کشد.
جدای تحلیل سطح کلان نوع یک و بررسی ساختار سیستم بین المللی، برخی معتقدند که امریکا در دوران افول هژمونیک خود قرار گرفته است و این اعتقاد، خود می تواند مبنای تحلیل سیستم کلان سطح دو، با نقش آفرینی امریکا قرار گیرد. پس پرسشی مطرح می شود که «چرا برخی معتقدند، قدرت هژمونیک امریکا، در حال افول است؟»
برای پاسخ به این پرسش، می توان مولفه هایی که باعث می شود به یک واحد سیاسی، لقب هژمونیک داد را بررسی کنیم:
1.قدرت نظامی
2.قدرت اقتصادی
3.پیشتازی در عرصه علمی-تکنولوژی
4.ساختار سیاسی داخلی باثبات
5.مشروعیت در بین بازیگران سیستم بین المللی
6.قدرت به وجود آوردن و مدیریت نهادها و سازمان های بین المللی
با نگاهی کوته وار به گزاره های فوق، در می یابیم که با اینکه امریکا هنوز دست برنده را در اکثر موارد مبین هژمونیک جهانی را داراست، اما با ظهور قدرت های چالشگر و تعیین کننده، گویی افول امریکا، بیش از یک فرضیه ضعیف مطرح می شود.
در تمام حوزه های فوق الذکر، امریکا رقبای جدی دارد که اگر از این کشور جلو نزده باشند در هم ردگی یا تعقیب پایاپای آن هستند.
مثلا:
در قدرت نظامی: روسیه و چین
در قدرت اقتصادی: چین و آلمان
در پیشتازی در عرصه علمی- تکنولوژی: ژاپن، چین
در ساختار سیاسی داخلی باثبات: بسیاری از کشورهای مطرح، از جمله چین
در مشروعیت در بین بازیگران سیستم بین المللی: به علت وجود هیمنه ستبر امریکا، هنوز کشوری این مشروعیت را به طور جدی ندارد، اما به محض افول، پر شال نظام بین الملل، حداقل چین پنهان شده است.
در قدرت به وجود آوردن و مدیریت: روسیه و چین با به وجود آوردن نهادهای تازه ای نظیر بریکس، شانگهای و...
کشوری همانند چین، در اکثر مولفه های مذکور، به تنهایی به رقابت با امریکا برخاسته و حتی در برخی حوزه های مثل اقتصاد، از مجموع تجارت جهانی امریکا و اتحادیه اروپا نیز پیشی گرفته است.
بنابراین، افول امریکا، پدیده ای است که گرچه «راه در رو های بسیار» دارد، اما انکار نشدنی است. (راه در روها، مبحث این نگارش نیست، پس شرح و بسط داده نمی شود.)
اما نتیجه این افول چه خواهد بود ؟
نتیجه این افول، یک تاکتیک چند بعدی در بین سایر رقبای هژمون است که اگر سکاندار واحدسیاسی هژمون، یک استثناگرای تاجر باشد، اتحادها برای شکستن هیمنه این هژمون، منسجم تر می شوند، چرا که ترامپ، با شوی تحقیرهای پیاپی، توجیهی برای رقابت بیشتر در متحدان اروپایی اش به وجود می آورد و آن توجیه، در سرخوردگی ملی این کشورها تعریف می شود.
هر چند که ترامپ به عنوان یک فرد با ذهنیت تجارت پیشگی، از بعد اقتصادی به موضوع نگاه می کند و قصد ندارد که امریکا همانند دوره های قبل، «سواری رایگان» به دیگران بدهد، پس هر گاه بخواهد از سازمانی خارج می شود، به هر کی بخواهد، تعرفه می بندد و خلاصه هر چه بتواند، برای به تاخیر انداختن افول هژمونیک کشور خود خرج می کند.
همه این مولفه ها، مبین آن است که قدرت هژمونیک امریکا، اکنون به اندازه قدرت مسلط تقلیل یافته و قدرت های چالشگر و تعیین کننده، هر گاه بخواهند، به قواعد چشم آبی ها بی محلی می کنند که نمونه بارز آن، غائله اوکراین بود. روسیه، چه در قاموس شوروی سابق به عنوان یکی از قطب های هژمونیک، چه امروز، به عنوان یک قدرت تعیین کننده، از هیچ سری پیروی نمی کند. برای همین، هر سودایی که داشته باشد را با توجیه «زدن مشت اول» عملی می کند. اما اگر انسجام در جبهه غرب وجود داشت و امریکا به روزگار افول قدرت هژمونیک خود نرسیده بود، شاید موثرتر واقع می شد.
در واقع جهان، با درک این افول، به صورت عقده گشایانه و کرنشگرایانه تا می تواند در برابر امریکای امروز جولان می دهد.
در مضیقه بودن امریکا که بر اساس شرایط مشروح در متن مبین شد، علت اصلی ناکامی ترامپ در حل و فصل منازعه روسیه-اوکراین است. هر تاکتیک اشتباهی، می تواند ناتو را در برابر روسیه قرار دهد. امریکا به ناچار حساب می برد، چرا که همانند عثمانی، مرد بیمار اروپای قرن 19، در معرض تهدید است، با این تفاوت که مرد بیمار قرن 19 در معرض فروپاشی کامل بود و امریکا به بیماری خفیف از دست دادن قدرت هژمونیک خود مبتلاست.
شطرنج قدرت های بزرگ، به چنان مرحله حساسی رسیده که هر اقدامی، بسیار سنجیده صورت می گیرد. ترامپ می داند که با مردی که می گوید: «خیابان های مسکو به من آموخت، اگر ناچار به دعوا شدی، مشت اول را تو بزن!» چگونه رفتار کند. بنابر این بر تمام دنیا تعرفه می بندد، اما روسیه را معاف می کند. ترامپ می داند که اگر پایش به هر جنگی باز شود در آن جنگ، منافع اقتصادی چین را تهدید نکند یا هزینه های جنگ، به صورت مستقیم و غیر مستقیم، از فوایدش بیشتر باشد، به چین می بازد، بنابراین ترجیح می دهد که به جای درگیری با روسیه در اوکراین، با پوتین توافقی انجام دهد که از زلنسکی معاونش را بگیرد و اگر قرار بر آغاز جنگ بود، ارتشش برای حفظ امپراتوری دلار، از طریق «پترودلار»، به ونزوئلا حمله ور شود.
همه اینها باعث می شود که ترامپ به عنوان یک ملی گرا، چشم بر باج دادن بیشتر، در جهت برقراری صلح بین روسیه و اوکراین ببندد و آرزوی نوبلش را فراموش کرده و به تعویق بیندازد، اما منافع هژمونیک امریکا را حفظ کند.
در واقع این ناکامی به مدلی که گفته شد، سودی در دسترس و اصطلاحا «نقد» برای امریکا دارد که اوجب این سود، به واجب برقراری صلح، ظاهرا می چربد، چرا که عقل حکم می کند: « اگر احتمال صلح پایین است، منافع را از راه دیگری دنبال کن! »
حداقل منافع نقدی پذیرش تعویق/صرف نظر از صلح، وصول کردن طلب ها از اوکراین و حداقل منافع اعتباری آن، فرصت بیشتر برای تثبیت شرایط نظامی- اقتصادی اعضای ناتو خواهد بود.