امیر کنعانی تربتی
15 یادداشت منتشر شدهکیسه های سنگی
کیسه های سنگی
صبح که از راه رسید، کسی خبر نکرد. پرده ها را کنار نزد. در را نکوبید. فقط آمد و نشست روی پلک های سیاوش. سنگین و گرم. بی آنکه اجازه بخواهد.سیاوش هنوز بیدار نبود بلکه خسته بود.این را می دانست. یک جایی توی استخوان هایش. یک جایی زیر گوشت و پوست. جایی که کلمات به آن نمی رسند. فقط درد می رسد. آن هم از نوع کسل کننده اش. نه آن دردی که فریاد می کشی. آن دردی که آه می کشی و باز هم می خوابی.
چشم هایش را باز کرد. یا شاید خودشان باز شدند. فرقی نمی کرد. فرق زمانی است که خودت تصمیم می گیری. اما او تصمیمی نگرفته بود. سال ها بود تصمیمی نگرفته بود. فقط می رفت. مثل کسی که توی قطار خوابش برده و ایستگاه ها یک به یک رد می شود و او بیدار نمی شود.نفس کشید. نفس تا گلو آمد. آنجا ایستاد. انگار ته سینه اش سقف کشیده بودند. سقفی از لیست کارها. از بایدها. از حرف هایی که نگفته و حرف هایی که باید می گفت و حرف هایی که دیگر وقتش گذشته بود.
سی و چهار سال. یک همسر به اسم شقایق. یک دختر چهار ساله به اسم باران. یک مادر که تنها بود. یک رئیس که همیشه منتظر بود. یک باشگاه که سه ماه پیش اشتراکش را داده بود و هنوز نرفته بود. یک ماشین که وقت تعویض روغنی اش دو هفته بود رد شده بود...و هیچ کدامشان قرار نبود درست شوند مگر اینکه سیاوش...
باید...باید به مامان زنگ بزند. باید گزارش را تمام کند. باید باران را پارک ببرد...
باید. باید. باید.
کلمه ای که هر بار تکرار می شد، یک سنگ کوچک می انداخت توی کیسه ای که روی دوش سیاوش بود. کیسه ای که اسم نداشت. کیسه ای که سال ها بود با او بود. اول سبک بود. بعضی روزها حتی یادش می رفت که هست. اما حالا... حالا خم شده بود از سنگینی اش. کمرش. شانه هایش. نفسش.
سیاوش نشست روی تخت.تشنه بود. اما بلند نشد، خسته بود. اما نخوابید. فقط نشست. دست هایش را روی پاهایش گذاشت. نگاه کرد به دست هایش. دست هایی که دیگر برایش غریبه نبودند. غریبه ای آشنا. مثل خودش.بعد نگاه کرد به همسرش.شقایق، هنوز خواب بود. پلک هایش بسته بود. نه آنطور که آدم های خسته می بندند. نرم، آرام. انگار قرار نبود هیچ بایدی او را بیدار کند. نور صبح از لابه لای پرده می آمد و روی صورت شقایق می افتاد. تکه تکه. یک نوار روشن روی پیشانی. یک لکه روی گونه. بقیه توی سایه. نصفش اینجا بود، نصفش آنجا. وسط مرز. جایی که نه خواب بود نه بیداری. جایی که هیچ کس از تو چیزی نمی خواهد.موهای خرمایی اش ریخته بود روی بالش. چند تار افتاده بود روی گونه اش. با هر نفس، تکان می خوردند. خیلی کم. خیلی آرام. مثل کسی که توی خواب دارد به کسی سلام می کند.
سیاوش، یک لحظه فکر کرد دستش را دراز کند. آن تارها را کنار بزند. گونه اش را نوازش کند. یادش بیاورد پوست همسرش چه حسی دارد. یادش بیاورد آخرین بار کی این کار را کرده بود؛ اما دستش نرفت. نمی توانست. یا نمی خواست؟ دیگر فرق را نمی دانست. آنقدر مانده بود توی نخواستن که کمکم فکر می کرد نمی تواند. آنقدر نمی توانسته بود که فکر می کرد نمی خواهد.
دایره ای بی پایان، دور خودش می چرخید. مثل سگی که دنبال دمش می گردد.بوی عطرشقایق را حس کرد. همان عطر رز سال های پیش. همان که گفت: این مال من است. همیشه این مارک را بخر. انگار هنوز توی پوستش مانده بود. زیر بوی خستگی و بوی شامپو و بوی روزهایی که گذشته بود. هنوز بود. مثل خاطره ای که نمی رود، فقط زیرزمین خانه ات پنهان می شود.
سیاوش نگاه می کرد. چیزی در گلویش گره خورد. سفت. نه از جنس بغض. از جنس حرف هایی که سال ها بود دهانش را باز نمی کردند.یادش آمد: روز عروسی، وقتی شقایق خواب بود و او بیدار، همان جا، کنارش، تخت هتل. تازه شلوغی عروسی تمام شده بود. سیاوش بیدار بود و شقایق خواب. همان طور. همان آرامش، همان تار موهای روی گونه. همان نفس آرام. آن شب هم چیزی توی گلویش گره خورد. اما آن شب از جنس آرامش بود. از جنس باورت می شود؟ ما اینجا هستیم، در کنار هم... اماحالا همان گره برگشته بود. اما رنگش عوض شده بود. مزه اش تلخ بود. می گفت: ببین کجا رسیدی. ببین چه کردی با خودت. ببین چه کردی با او...
کاش یک روز صبح، قبل از اینکه یادم بیاید چه کسی هستم، فقط یادم بیاید که هستم. اما نمی توانست. سال ها بود که نمی توانست. سال ها بود که اول صبح قبل از نور، قبل از بیداری، قبل از هر چیز، یادش می آمد که باید چکار کند. نه اینکه کیست.
و آن روز، همان روز، قرار بود چیزی عوض شود.اما سیاوش هنوز نمی دانست...
ادامه دارد...
مدتی بود که سیاوش صبح ها زودتر از خانه بیرون می زد. نه برای کار. برای فرار. از نگاه شقایق. از پرسش هایی که جواب نداشتند، مثل چاه بی انتها.دیروز باران رفته بود کنارش. کشیده بود لبه شلوارش را. با آن انگشتان کوچک که هنوز بوی شیر می دادند. گفته بود: «بابا، بیا خونه خونه بازی».سیاوش نگاه کرده بود به چشم هایش که پر از انتظار بود، مثل دو برگ که به سوی آفتاب باز می شوند. خواسته بود بگوید بله. اما چیزی توی گلویش قفل کرده بود. نه اینکه نمی خواست حرف بزند. نمی توانست حرف بزند که بعدش بگوید نه.باران چند ثانیه منتظر مانده بود. آن ثانیه ها برای سیاوش مثل سال ها کش آمدند. بعد آهسته رفته بود سمت مادرش. قدم های کوچکش روی زمین فرش نمی نشست، اما صدای رفتنش توی دل سیاوش ماند.شقایق نگاه کرده بود به سیاوش. نگاهی که معنایش را خوب می فهمید. نگاهی آمیخته به نگرانی که می گفت: «تو دیگر آن مردی نیستی که من می شناختم...»
شب با بال های سیاهش، چتری بر پهنای آسمان گشوده بود. شقایق در سکوت دردناک اتاق مشترکشان، دستش را گذاشت روی دست سیاوش. دستی که روزی برایش بهشت بود، حالا برایش یک سوال شده بود.
«سیاوش جان، بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟! مدتی است جور دیگری شده ای. صدایت عوض شده. نگاهت عوض شده. حتی آغوشت... اصلا انگار ذهن و روح تو جای دیگری است.»
سیاوش آهسته دستش را کشید زیر پتو. گفت: «هیچی. خسته ام.» همان دو کلمه ای که پناهگاه هر فراری است.
شقایق دوباره دستش را گذاشته بود. این بار محکم تر. طوری که سیاوش نمی توانست فرار کند.
«راستش را بگو. سیاوش، من تحمل این سکوت را ندارم. این سکوتی که بین ما افتاده، مثل دیوار شیشه ای است. می بینمت، اما نمی توانم به تو برسم.»
سیاوش نگاه نکرد. نه اینکه نمی خواست. نمی توانست. انگار باری سنگین بر روی پشتش بود. فقط گفت: «نمی توانم. خودم هم نمی دانم.»
شقایق دستش را به آرامی کشید. برگشت به سمت دیگر تخت. صدای برگشتنش توی گوش سیاوش پیچید. صدای یک فاصله. صدای یک مرز.
سیاوش تمام شب به پشت سر او نگاه کرده بود. به خط گردنش که در تاریکی می درخشید، مثل ماهی که پشت ابر رفته باشد. به موهایش که روی بالش مثل پرهای طاووس باز و پخش بود ، مثل شعر شکسته یک شاعر غمگین. می دانست بیدار است. هر دو بیدار بودند. اما هیچ کدام حرف نمی زدند. حرف ها مرده بودند توی گلویشان.
آفتاب نورش را میز صبحانه پاشیده بود، شقایق مشغول برش زدن نان بود. سیاوش روی صندلی نشست. با صدایی خش دار که به صدای یک بیمار می ماند. شقایق گفت. «نه سلامی، نه چایی صبح.
سیاوش، جرعه ای چای نوشید تا شاید صدایش صاف شود. به این فکر می کرد که شیرینی شکر هم دیگر توان از بین بردن تلخی چای را ندارد. مثل تلخی روح خودش که حتی با شیرین زبانی بارانش هم دلکش نمی شد. صدای شقایق که می گفت: «فکر می کنم باید با یک دکتر حرف بزنی.» ذهنش را متوجه ای او نمود.
چیزی نگفت. از پشت میز بلند شد و از آشپزخانه خارج شد.
ظهر همان روز، شقایق برایش پیام فرستاد.
«ناهار یادت نره. ساندویچ خریدم. گذاشتم توی یخچال.»
سیاوش نگاه کرد به پیام. خواند. دوباره خواند. انگار متن به زبانی بود که دیگر بلد نبود. انگار «یادت نره» یعنی «یادت رفته».
نخورد.
ساعت دو شد. سه. چهار.
شقایق دوباره پیام داد: «ناهار نخوردی؟»
سیاوش جواب نداد. انگار جواب دادن نیاز به ماهیچه ای داشت که سال هاست استفاده نکرده بود.
شقایق سومین پیام را نفرستاد. فقط یک تیک خورد. سیاوش به آن یک تیک نگاه کرد. تیکی که می گفت شقایق دست از سرش برداشته. تیکی که از ته دلش فریاد می زد: «تو دیگر مال من نیستی.»
عصر که به خانه رسید، باران توی راهرو ایستاده بود. نقاشی گرفته بود دستش. یک خانه کشیده بود با دودکش و خورشید کج وکوله.
بابا، این مال تو. برات کشیدم.
سیاوش نگاه کرد به نقاشی. رنگ ها بیرون زده بودند از خط ها. خورشید، سبز بود. یک لحظه خواست بگوید خورشید سبز نمی شود. اما بعد فکر کرد: شاید از وقتی پدرش نیست، هیچ چیز سر جای خودش نمانده.
دستش را گذاشت روی موهای باران. همان دستی که برای بلندکردن کیسه سنگ ها ساخته شده بود، حالا روی موهای دخترش سبک شده بود مثل پر کاهی. اما باران نگاه کرد به دستش. بعد به چشم هایش. آن نگاه کوتاه، تمام حرف هایی را که سیاوش نمی زد، فهمید.
آهسته کشید خودش را کنار. نقاشی را گرفت توی دستش. رفت سمت اتاقش. قدم های کوچکش روی زمین صدا می داد، اما صدایش در دل سیاوش ماند. صدای رفتن.
شقایق در آشپزخانه ایستاده بود. پشتش به سیاوش، ظرفی را می شست که از نیم ساعت پیش تمیز بود. آب می چکید از دست هایش. چکه چکه مثل ساعت. مثل ثانیه هایی که می گذشتند و هیچ کس نمی شمردشان. گویی زمان، قطره قطره از میان انگشتانش می گریخت و او تنها تماشا می کرد.سیاوش پشت سرش ایستاد. سایه اش روی دیوار افتاده بود، بلندتر از خودش. گاهی سایه ها راستگوتر از آدم ها هستند.نفس کشید خواست حرف بزند. اما حرف ها پشت دندان هایش له شدند، مثل برگ های خشکی که زیر پا خرد می شوند و هیچ صدایی ندارند.شقایق بدون اینکه برگردد، گفت: «ناهار چرا نخوردی؟»صدایش نه خشم داشت نه ناراحتی. چیزی شبیه پرسشی از سر عادت. مثل کسی که سنگی را در چاه می اندازد، نه برای شنیدن صدا، که برای اینکه بداند چاه هنوز پر نشده است.سیاوش گفت: «حوصله نداشتم.»همان سه کلمه همیشگی، همان سه کلمه ای که آجرهای دیوار سکوتشان شده بود. آجری بر آجری، روزی یک کلمه تا دیوار به آسمان رسید.شقایق ظرف را گذاشت کنار، صدای ظرف روی کانتر نه محکم نه آرام. صدایی که می گفت: «این آخرین ظرفی بود که می شستم.»حوله را برداشت. دست هایش را خشک کرد. آهسته، طوری که انگار دارد با دستانش خداحافظی می کند.بعد برگشت، نگاه کرد به سیاوش. نگاهی که سال ها نگاه نکرده بود نگاهی که از پشت دیوار سکوت، روزنه ای باز کرده بود.«سیاوش، من دیگر نمی دانم با تو چه طور باشم. نمی دانم حرف بزنم؟ سکوت کنم؟ دستت را بگیرم؟ ولت کنم؟باران دیشب قبل از خواب از من پرسید: «بابا دیگه دوستم نداره؟»این جمله را که گفت، صدایش شکست... صدای شکستن، صدایی که از عمق سینه می آید، جایی که کلمه ها پیش از تولد می میرند.شقایق سال ها بود جلوی سیاوش گریه نکرده بود؛ اما گریه نکردن، گاهی از گریه کردن هم سنگین تر است.سیاوش دلش خواست بگوید نه عزیزم، دوستت دارم. اما کلمه ها در گلویش لانه کرده بودند، پرندگانی که قفس را فراموش کرده اند و نمی دانند آسمان چه شکلی است.شقایق نگاه کرد به او چند ثانیه صبر کرد همان ثانیه هایی که وزنشان از تمام سال های زندگی مشترکشان بیشتر بود.بعد گفت: «فردا می روم پیش مادرم، یکی دو روزی می مانم شاید تو فکر کنی. شاید من فکر کنم. شاید...»نیمه جمله را رها کرد. مانند کمانداری که زه را رها می کند؛ اما نمی داند تیر به هدف می خورد یا نه.رفت سمت اتاق در را بست. نفس ها پشت در ماندند، نفس هایی که نمی توانستند از دیوار سکوت عبور کنند.شب شد. شب، تاریکی را روی دوش خانه انداخت، مثل کفنی که روی مرده می اندازند.شقایق چمدان کوچکی بست. بستن چمدان، گاهی از بستن دل ساده تر است.باران نقاشی اش را برداشت؛ همان نقاشی با خورشید سبز. خورشیدی که هیچ وقت نه طلوع می کرد و نه غروب. فقط می ماند مثل خودش.سیاوش پشت در ایستاده بود. حس می کرد بدنش آنجاست؛ اما حضورش نه. مانند لباسی که روی چوب رخت آویزان است.شقایق دم در ایستاد و برگشت. نگاه کرد به سیاوش، نگاهی که داشت تمام کلمه های نگفته را جمع می کرد، کلمه هایی که حالا دیگر معنی نداشتند. بعد گفت: «سیاوش، من دیگر نمی توانم با مردی زندگی کنم که نیست...»در بسته شد. و صدای قفل پیجید، قفلی که شاید هیچ کلیدی دیگر بازش نکند.صدای قدم ها، قدم هایی که داشتند از زندگی خارج می شدند.صدای آسانسور، صدای رفتن.سیاوش ماند تنها... مانند سنگی در ته چاه.آن شب سیاوش نفس کشید؛ اما دیگر نمی دانست برای چه نفس می کشد.نشست روی مبل. جای شقایق خالی بود. خالی بودن گاهی حضوری دارد که از بودن هم سنگین تر است.ماه از پشت پنجره می تابید. ماه همیشه از پشت پنجره ها می تابد؛ اما بعضی شب ها، نور ماه فقط تاریکی را بیشتر نشان می دهد.سیاوش چشم هایش را بست. در تاریکی پشت پلک هایش سیاهی مطلق بود، سیاهی ای که هیچ ستاره ای در آن گم نشده بود.برای اولین بار در این سال ها نه صدایی بود، نه نوتیفیکیشنی، نه بایدی، نه پرسشی، نه پاسخی. هیچی.فقط خودش و سنگینی کیسه ای که شانه هایش را خم کرده بود و سقفی که داشت آهسته آهسته فرو می ریخت.اما فرو ریختن سقف، گاهی از فرو ریختن یک انسان آرام تر اتفاق می افتد.نفس کشید. نفس آمد. اما نفس کشیدن؛ وقتی دیگر دلیلی برای نفس کشیدن نداری فقط عادت است. عادتی که روزی روزگاری، زندگی بود...