ارائه دیدگاه برندتسن از تز جهان وجود دارد مرلوپونتی

ارائه دیدگاه برندتسن از تز جهان وجود دارد مرلوپونتی
تهیه: معصومه شاه گردی
بسمه تعالی
از زمان ارسطو به بعد، فلسفه جستجوی اصول اولیه/بنیادهای اولیه شد. چیزی که مبنا و بنیاد وجود هر چیز دیگر است. پرسش اصلی در فلسفه این است: منبع/خاستگاه/ریشه اصلی/آرخه که هر چیز دیگری بواسطه آن وجود پیدا می کند چیست؟
مرلوپونتی در مقدمه پدیدارشناسی ادراک، فیلسوف را کسی می داند که همواره از ابتدا آغاز می کند. کسی که هیچ گزاره ای از سوی انسان ها، دانشمندان یا فیلسوفان را بعنوان امر قطعی نمی پذیرد. او فلسفه را تجربه/آزمایشی همواره نو-شونده معرفی کرده و ازاینرو معتقد است که فلسفه نیز نباید خود را یک امر مسلم و تاسیس شده بداند بلکه باید بداند که خود نیز کاملا مشتمل بر توصیف چنین آغازی است و نهایتا چنان تامل بنیادینی، آگاه از وابستگی اش به یک حیات غیرتاملی[1] است که وضعیت اصلی، همیشگی، و فرجامین آن است.
برندتسن می گوید این نقطه آغاز را مرلوپونتی در فلسفه خود به روش های مختلفی بیان کرده است و یکی از آنها عنوان «کوجیتوی واقعی» است. چیزی که دکارت آن را من می اندیشم پس هستم یا من شک می کنم پس هستم معرفی کرد. اما مرلوپونتی با این ایده دکارت موافق نیست و دلیل او این است که شک کردن در هر چیزی مستلزم درک آن چیز بعنوان یک چیز است. یا به عبارت دیگر، فرد نمی تواند در مرحله اول فکر یا شک کند مگر اینکه قبل از آن به وجود چیزی آگاه باشد. به عبارتی، از نظر مرلوپونتی، کوجیتوی واقعی چیزی است که مقدم بر فکر کردن یا شک کردن است. او می گوید کوجیتوی واقعی این است: آگاهی از چیزی وجود دارد/ چیزی خودش را نشان می دهد/ یک پدیدار وجود دارد/ چیزی خودش را بر من آشکار می کند.
مهم اینکه این آگاهی از چیزی، آگاهی پیشا-تاملی[2] و پیشا-حملی[3] است. خود فکر کردن یا شک کردن حملی و تاملی بوده و ابعادی از آگاهی پسا-تاملی یا پسا-حملی هستند. این نقطه آغاز فلسفه که مرلوپونتی آن را یک حیات غیرتاملی می نامد همان آگاهی از چیزی وجود دارد/ چیزی خودش را نشان می دهد/ یک پدیدار وجود دارد/ چیزی خودش را بر من آشکار می کند است. پس فیلسوف همیشه از این نقطه آغاز می کند: چیزی وجود دارد/ چیزی خودش را نشان می دهد. این کوجیتوی واقعی، در سطح انتخاب ها، تصمیم ها و فعالیت های معنابخش آگاهانه نیست بلکه زیر آنها/ مبنای آنها است. بلکه در سطحی از آگاهی است که بنیادی تر از آگاهی های تزدهنده[4] از قبیل آگاهی گزاره ای یا شناختی است.
از نظر برندتسن، بهترین فرمول بندی مرلوپونتی از اصل اول حیات و فلسفه این است: همواره چیزی در مقابل من وجود دارد. و به این ترتیب، گزاره زیر را میتوان تز اصلی مرلوپونتی دانست:
(A) همواره چیزی در مقابل من وجود دارد.
برندتسن بیان می کند که در زبان آلمانی، ایستادن در مقابل، Gegen-stand و به معنی ابژه است (Lingis, 1991, p. 106). او می گوید معنی تحت اللفظی عبارت آلمانی Gegen stand، standing against است. پس در فلسفه پدیدارشناسانه مرلوپونتی:
The phenomenon standing in front of us
=
Sth Standing against us
=
Gegen-stand (in German)
=
Object
=
ابژه
ابژه چیزی است که خود را در مقابل من آشکار می کند. اما آیا از گزاره (A) میتوان نتیجه گرفت که:
(B) همواره تمام پدیدارها در مقابل من وجود دارند.
برندتسن می گوید مثال نقض گزاره فوق عناصری(elements) همچون آب و هوا هستند. آنها به نحوی متفاوت بر من آشکار می شوند و صرفا در مقابل من نیستند. او می گوید عنصر هوا در حالیکه درمقابل ما است، ما را نیز فراگرفته است یا زمانی که فردی در استخر شنا می کند، آب صرفا در مقابل او نیست بلکه او را فرا می گیرد. پس آب یا هوا، به روشی غیر از تقابل روبرو یعنی همچون ابژه بر ما آشکار می شوند. این عناصر در عین اینکه در مقابل ما آشکار می شوند، ما را نیز احاطه می کنند. بعلاوه اینکه روبرو بودن این عناصر در مقابل ما متفاوت از Gegen standی است که در ابژه وجود دارد. پس باید گفت:
(C) چنین نیست که همه چیزها در مقابل من وجود داشته باشند.
به این ترتیب نمیتوان نتیجه گرفت که
(D) تمام چیزها خود را در مقابل من آشکار می کنند.
X = standing against = ابژه
پس نتیجه منطقی این است که:
(E) چنین نیست که تمام چیزها ابژه باشند.
پس میتوان گفت:
(F) چیزهایی وجود دارند که ابژه نیستند/ خود را در مقابل ما آشکار نمی کنند.
نتیجه ای که از بحث فوق حاصل می شود این است:
Ø چنین نیست که همه چیز، یک پدیدار یا یک ابژه باشد.
لازم به تذکر است که ابژه در اینجا به معنی Gegen-stand آلمانی است. یعنی پدیداری که در مقابل ما قرار دارد. پس میتوان گفت:
a) همیشه چیزی (something) وجود دارد.
b) این چیز، همیشه یک ابژه (object) یا یک چیز (thing) نیست.
نتیجه) همیشه چیزی (something) وجود دارد که الزاما یک ابژه یا یک چیز[5](a thing) نیست.
اما عبارت فوق به این معنی است که:
c) ما هیچوقت با هیچ چیز (nothing) روبرو نیستیم.
باید گفت که تز اصلی مرلوپونتی همین گزاره (c) است. یعنی همواره چیزی وجود دارد. و این در عین حال به همان پرسش همیشگی فلسفه باز می گردد که چرا چیزی وجود دارد نه هیچ چیز؟. برندتسن می گوید عام ترین حقیقت این است که چیزی وجود دارد. و همین حقیقت است که مبنای تمام حقایق دیگر از جمله حقایق علمی است که موضوع مورد مطالعه آنها یا subject matter آنها شیء لنفسه[6] است. و همین حقیقت است که اعمال دیگر آگاهی ازجمله شک، تایید، و قضاوت را ممکن می سازد و اینها خود بر مبنای عام ترین حقیقت یعنی تز چیزی وجود دارد مرلوپونتی قرار دارند.
[1] an unreflective life
[2] pre-reflective
[3] Pre-predicative
[4] thetic consciousness
[5] چون یک چیز (thing) چیزی است که مشخص است و تعریف معینی دارد. بعلاوه دارای حیطه و گستره وجودی معین و محدودی است.
[6] For itself