ترجمه مدخل وجود از دانشنامه راتلج

5 اردیبهشت 1405 - خواندن 31 دقیقه - 230 بازدید


بسمه تعالی


ترجمه مدخل وجود از دایره المعارف راتلج

(بعلاوه ضمیمه ای درباره هستی شناسی)


مترجم: معصومه شاه گردی

تاریخ ترجمه: آبان ماه سال 1400


وجود[1]

نوشته: مارک اوکرنت[2]



1- چه چیزهایی وجود دارند؟

چه چیزهایی وجود دارند؟ این پرسش به دنبال یافتن فهرستی از اقلام موجود در جهان است. طبیعی است فرض کنیم که اشیاء فیزیکی با ابعاد متوسط، مثل موجودات زنده و مصنوعات وجود دارند؛ اما تامل در این موضوع، معماهای متعددی را بوجود می آورد. با توجه به اینکه اشیاء سایز متوسط از مواد ساده تر تشکیل شده اند، آیا فهرست ما باید فقط شامل اشیاء باشد یا فقط شامل مواد، یا شامل هردو؟ و باتوجه به اینکه اشیاء دارای ویژگی های مختلف هستند، و نیز اشیاء مختلف می توانند ویژگی های مشابهی داشته باشند، آیا فهرست ما باید شامل آن ویژگی ها هم بشود، یا فقط باید شامل خود اشیائی بشود که آن ویژگی ها را دارد؟ درباره رویدادها، یا اعداد، یا زمان ها چطور؟

پاسخ به اینکه چه نوع ملاحظاتی باید برای پاسخ به پرسش فهرست اقلام جهان در نظر گرفته شوند به سادگی روشن نمی شود. چگونه باید تصمیم گرفت که چه وجوداتی[3] وجود دارند؟ یک راه فکر کردن درباره این پرسش آن است که «آنها چه چیزهایی هستند؟» مثلا «انسان ها چه چیزهایی هستند؟» ما معمولا فکر می کنیم که اگر بدانیم یک چیز برای محسوب شدن بعنوان انسان، چه شرایطی باید داشته باشد، آنگاه می توانیم این پرسش را در خصوص جمعیت انسانی پاسخ دهیم. بنابراین اگر بدانیم که چه شرایطی باید وجود داشته باشد تا هرچیزی آن چیزی باشد که هست، شاید بتوانیم چیستی آنها را درک کنیم. اما دانستن این موضوع، یعنی دانستن اینکه وقتی می گوییم چیزی هست دقیقا منظورمان چیست. آیا منظورمان، پاسخ به پرسشی است که ارسطو گفت و از قدیم مطرح بود و اکنون و همیشه نیز مطرح، و همواره محل تردید است، مبنی بر پرسیدن از پرسش وجود چیست؟

2- وجود داشتن چیست؟

ساختار پرسش «وجود چیست؟» اساسا به این معنی است که ما باید درباره «وجود» یا بعنوان نامی برای یک موجود یا بعنوان انتخاب نوعی ویژگی فکر کنیم، اما مشکل ساز بودن هردوی این دیدگاه ها مشخص شده است. وقتی کسی پرسشی به شکل «پاتاگونیا[4] چیست» را مطرح می کند، به این معنی است که او درصدد یافتن اطلاعات درباره این موضوع است که با واژه «پاتاگونیا»، چه موجودی محرز می شود. پس احتمالا طبیعی است فکر کنیم که پرسش «وجود چیست؟»، بنحو مشابه، مساله ای راجع به شیئی که با واژه «وجود (being)» به آن اشاره می کنیم را بوجود می آورد. اما واژه «وجود»، برخلاف واژه «پاتاگونیا»، یک اسم نیست، بلکه صفت فاعلی فعل «بودن (to be)» بوده و قیاس دیگری را نشان می دهد. وقتی کسی می پرسد «دویدن چیست؟» (و نمی پرسد که چه کسی می دود؟) او درباره ویژگی ای می پرسد که یک چیز باید داشته باشد تا در حال دویدن محسوب شود. ؟» به همین ترتیب میتوان انتظار داشت که پرسش «وجود چیست» موضوعی را درباره اینکه وجود، چه ویژگی یا ویژگی هایی است را بوجود بیاورد.

اولین احتمالی که مورد بررسی قرار گرفت این بود که «وجود[5]» نوعی موجودیت[6] است. پارمنیدس به این نتیجه فوق العاده رسید که تنها یک فقره یا قسم یا شیء تغییرناپذیر در فهرست اقلام جهان وجود دارد و آن وجود (being) است. استدلال او دو بخش دارد:

First, anything which is not being, or is different from being, is not, since it is not being, so at most one being is, and that being is being itself.

اول اینکه، هرچیزی که وجود نیست، یا با وجود متفاوت است، نیست، چون لاوجود[7]است، بنابراین حداکثر یک وجود هست، و آن وجود، خود وجود است. پارمنیدس در اینجا «وجود» را نامی برای نوع خاصی از موجودیت در نظر می گیرد، مثلا آن را «خود وجود» بنامیم، و می گوید درست است اگر بگوییم که:

A is just in case A is identical with being itself. Parmenides’ second line of argument assumes that all words, including ‘being’, are meaningful just in case they stand for something which is.

A تنها در صورتی که A با خود وجود اینهمانی باشد هست.

سطر دوم استدلال پارمنیدس این معنا را با خود دارد که تمام واژگان، ازجمله «وجود»، تنها در صورتی که بر چیزی که هست دلالت داشته باشند معنادار هستند.

He suggests that it is impossible truly to say or think that something, A, is not, for if A is not then ‘A’ stands for nothing.

او می گوید حقیقتا گفتن یا فکر کردن به اینکه چیزی، مثل A، نیست غیرممکن است زیرا اگر Aنباشد، آنگاه “A” بر هیچ چیز دلالت خواهد داشت.

و این باعث شده که برخی چنین اظهار کنند که واژگانی که ظاهرا بر موجودات ناموجود[8] اشاره دارند، درواقع به چیزهایی اشاره دارند که هستند، گرچه آنها وجود ندارند.

فیلسوفان باستان، نتیجه گیری های پارمنیدس را مشکل ساز یافتند. افلاطون و ارسطو، در پاسخ، تمایز میان ویژگی ها و موجوداتی، که صاحب آن ویژگی ها هستند را روشن نموده و نشان دادند که یک موجود می تواند ویژگی ای را داشته باشد، بدون اینکه با آن ویژگی اینهمان باشد. به عبارتی، تمایز میان ویژگی ها و جوهرها. و «وجود» بر هر چیز دیگری که دلالت کند، دلالت بر یک جوهر مستقل پاینده به خود[9]، یا موجودبه خود[10] نخواهد بود.

این تمایزات، جایی را برای این احتمال باز می گذارد که «A هست» باید به این معنی فهمیده شود که A دارای ویژگی ای بنام وجود است. و چیزهایی در اندیشه ارسطو وجود دارد که عقیده رایج را به این سمت می برد که پایه گذار این دیدگاه او است، درعین حال چیزهایی هم وجود دارد که این احتمال را تضعیف می کند. از یک سو، تصور ارسطو این بود که اگر «وجود» را متمایزکننده دسته ای از چیزها بدانیم، چنانچه واژه «انسان» دلالت دارد، اشتباه است. در مورد «انسان»، تصور ما این است که همین الان نیز فهرستی از چیزهایی که هستند را داریم؛ و دقیقا می پرسیم که چه ویژگی هایی انسان ها را از غیرانسان ها متمایز می کند. اما برای اینکه واژه «انسان» چنین عملکردی را داشته باشد، باید این امکان را داشته باشد که برخی از اقلام موجود در فهرست، بعنوان انسان واجد شرایط باشند و برخی دیگر واجد آن شرایط نباشند. در مورد «وجود»، دقیقا ما می خواهیم که مندرجات آن فهرست اصلی را دریابیم، و «وجود» نمی تواند میان اقلام آن فهرست تمایزی ایجاد کند، چراکه همه آن اقلام نیز خود باید بعنوان چیزهایی که هستند واجد شرایط شوند.

از سوی دیگر، ارسطو امیدوار بود که با بررسی محمول هایی که در آنها مشخص می کنیم که یک چیز چیست بتواند این موضوع را کشف کند که چه موجودیت هایی جوهر هستند، نه اینکه صرفا معلوم کند که برخی افرادی دارای برخی ویژگی ها هستند. اما گاهی می توان بدون تعهد به اظهارنظر درباره هستی چیزی، معین کرد که آن چیز چیست؛ مثل اینکه بگوییم «هملت یک مرد است». این امر به فیلسوفان بعدی نشان داد که یک اسم مثل هملت، بر موجودیت ممکنی دلالت دارد، و اینکه موجودات ممکنی که وجود دارند، ویژگی افزوده ای بنام وجود یا هستی دارند. در آنصورت، «هست» در «A هست» بر متمایز کردن دو دسته از موجودیت ها دلالت دارد، یعنی بالفعل[11] و ممکن صرف[12].

3-آیا هستی یک ویژگی است؟

بدون اظهارنظر قطعی درباره این که چیزی وجود دارد بازهم میتوان فهمید که آن چیز چیست. کانت از این حقیقت در نقد این دیدگاه که هستی یک ویژگی است استفاده می کند. عدم توافق ی مثل اینکه بعضی از موجودیت ها مثلا خدا، وجود دارند یا وجود ندارند را در نظر بگیرید. با وجود اینکه اختلاف نظرهایی میتواند درباره جزئیات این موضوع وجود داشته باشد، اما دو طرف منازعه درباره توصیف کلی خدا بعنوان قادر مطلق، دانای مطلق، و غیره توافق دارند. این توصیفات است که مفهوم خدا را تشکیل می دهد. اساسا اگر چنین توافق نظری درباره این مفهوم وجود نداشت، اختلاف نظر معنی نداشت. اختلاف نظر فقط مربوط به این است که آیا چیزی که چنان ویژگی هایی را دارد، وجود دارد یا نه، که اگر کسی آن ویژگی ها را داشته باشد، آن چیز خدا خواهد بود. حال اگر هستی یک ویژگی اصیل بود، توافق نظری درباره مفهوم خدا وجود نداشت. چون در آن صورت، تصور خداباور از خدا، با تصور خداناباور از خدا، به این نحو با هم تفاوت داشت که اولی متضمن ویژگی هستی می شد و دومی نه. پس هستی نمی تواند جزئی از مفهوم خدا باشد، و جزئی از توصیفی از موجودیتی که خدا، یا هر موجودیت دیگر است، نیست و از اینرو یک ویژگی نیست.

اگر هستی یک ویژگی نیست، پس حتما چیز گمراه کننده ای در شکل دستوری جمله «خدا هست» وجود دارد. دستور زبان ظاهری نشان می دهد که کارکرد «هست»، اظهارنظر قطعی درباره ویژگی هستی برای خدا است. کانت پیشنهاد می دهد که ما با خواندن عبارت «خدا هست»، بصورت «چیزی که وجود دارد، خدا است» این مشکل را بررسی می کنیم. این امر باعث می شود که «هست» از وضعیت محمولی[13] کنار گذاشته شده و بنابراین، این تصور که هستی یک ویژگی است از بین برود. این امر همچنین «خدا» را از موقعیت فاعلی جمله به وضعیت محمولی برده و پیامدهای بیشتری را برای درک ما از «وجود» با خود خواهد داشت. پارمنیدس استدلال کرده بود که واژگان تنها در صورتی که بر چیزی که وجود دارند دلالت کنند معنادار هستند. و افراد زیادی استدلال کرده بودند که «موجودیت هایی که صرفا ممکن هستند» هستند، حتی اگر بالفعل نباشند. اما از قرار معلوم، اگر عبارات ارجاعی نظیر «خدا» واقعا بخشی از محمول باشند، آنگاه باید آنها را بعنوان توصیف درنظر گرفت، نه اسم هایی برای چیزهایی که هستند، چه ممکن باشند و چه غیر آن.

راسل و توصیفاتی که انسان بودن چیست را به این نحو تعریف می کنند که وجود داشتن Aیعنی A برآوردنده یکسری توصیفاتی است، باعث توسعه سیستماتیک پیشنهادات فوق در قرن بیستم شده اند. اما اگر استفاده اگزیستانسیالیستی از «بودن» بیان کننده هیچ ویژگی ای نباشد، آنگاه این مدل نمی تواند صحیح باشد. در ادعای «A هست»، Aرا میتوان دارنده محتوای توصیفی دانست، درحالیکه ادعای اگزیستانسیالیستی می گوید: چیزی وجود دارد که این توصیف را برآورده می سازد. از آنجاکه واژه «چیزی[14]» بصورت یک ضمیر عمل می کند، این عبارت، معادل آن است که بگوییم «بودن به معنی قرارداشتن در محدوده مرجع یک ضمیر است» یا «بودن به معنی ارزش بودن برای یک متغیر است[15]». انواع چیزهایی که می گوییم وجود دارند، انواع چیزهایی هستند که می توانند توصیفات ما را برآورده سازند. اگر بگوییم که اعداد اولی بزرگتر از پنج وجود دارند، در حال گفتن این موضوع هستیم که چنین چیزی وجود دارد که عددی اول و بزرگتر از پنج باشد. و از آنجا که فقط اعداد می توانند اول باشند، این جمله، ما را به وجود[16] اعداد متعهد می کند. و اعداد، تنها در صورتی که احکامی از این نوع صادق باشند هستند. ادعاهای ساده و روزمره ما، ما را به وجود انواع مختلفی از موجودیت ها متعهد می کند. برای اینکه بدانیم کدام نوع از موجودیت ها وجود دارند صرفا باید بدانیم که کدامیک از آن ادعاهای ساده و معمولی [ما] صادق هستند.

کار کوآین[17] هم پیامدهای مهمی برای ارتباط میان وجود ممکن[18] و بالفعل[19] دارد. از آنجا که اسم ها، دربردارنده هیچگونه تعهد هستی شناختی نیستند، این ادعا که موجودیت خاصی نیست [وجود ندارند] دلالت نمی کند بر اینکه مفهومی وجود دارد که آن موجودیت در آن، اگرچه نه بالفعل، باشد. کوآین (1953) از آن برای استدلال این موضوع استفاده می کند که تضمینی برای گسترش دادن جهان ما، بطوری که موجودیت های اصطلاحا ممکن را دربر بگیرد وجود ندارد (به تعهد هستی شناختی مراجعه کنید).

تنی چند از فیلسوفان، جنبه هایی از دیدگاه های کوآین در باب وجود را مورد انتقاد قرار داده اند. دیوید لویس[20] (1986) استدلال کرده است که معیار خود کوآین از تعهد هستی شناختی، ما را به هستی موجودیت های ممکن متعهد می کند، و آلوین پلانتینگا[21] (1974) و پیتر ون اینواگن[22](1993) استدلال کرده اند که دست کم، وجود واجب یک ویژگی است. این تحولات به احیای علاقه به موضوعاتی نظیر اینکه وجود داشتن یک چیز چیست و اینکه وجود ممکن و بالفعل را چگونه باید فهمید اشاره دارد.

4- چگونه میتوان به درک وجود نائل شد؟

مارتین هایدگر، فیلسوف قرن بیستمی، تلاش کرد تا علاقه به پرسش وجود را احیا کند. از نظر هایدگر، «وجود» نامی برای هیچ چیزی نیست، و او با دقت پرسش های مختلف در باب وجود را از هم متمایز می کند. اما او استراتژی متمایزی را در بحث درباره این موضوعات درپی می گیرد. او امیدوار است که ابتدا با پاسخ به پرسش چه چیزی وجود دارد و سپس با پاسخ دادن به این پرسش بوسیله پاسخ به پرسش اینکه اعتبار کردن چیزها، آنچنان که هستند چگونه ممکن است به پرسش مربوط به اقلام پاسخ دهد. او فکر می کند اگر ما بتوانیم بفهمیم که هرگونه درکی از وجود چگونه ممکن است، می توانیم به پرسش فوق پاسخ دهیم.

هایدگر معتقد است به رسمت شناختن اینکه وجود[23] یک ویژگی نیست، مشکل لاینحلی را بجا می گذارد و آن اینکه ما برای اینکه تصمیم بگیریم کدام موجودیت ها کاندیدایی برای توصیفات محسوب می شوند، چه مبنایی باید داشته باشیم؟ کوآین معتقد است که این پرسش را باید بنحو پراگماتیستی (عمل گرایانه) پاسخ داد؛ چیزی که معتقد است شرایط کلی پیشینی که طیف ارجاع ضمایر ما را محدود کند وجود ندارد. هایدگر با این مخالف بوده و ادعا می کند که چنین شرایطی وجود دارد که اساسا بر شرایط لازم اعتبار چیزی استوار هستند.

ما با بازگشت به کانت می توانیم استراتژی هایدگر را در قرآئن آن ببینیم. کانت معتقد است که به رسمیت شناختن اینکه هستی[24] یک ویژگی نیست، مشکلی جدی را لاینحل باقی می گذارد: شرایط ضروری امکان موضوعات تجربه کدامند؟ محدودیت های پیشینی طیف موجودیت های ممکنی که می توانیم بشناسیم کدامند؟ او با توسل به شرایط ضروری در تجربه احتمالی پاسخ می دهد. از نظر کانت، احکام ما درباره اشیاء فیزیکی، تنها اگر آن شیء، موضوع ممکنی از تجربه باشد می توانند صادق باشند، و تنها اگر تصور یک شیء ممکن باشد، تجربه آن نیز ممکن خواهد بود. بنابراین طیف مرجع ضمایر ما برای اشیاء فیزیکی، صرفا محدود به شرط تصورپذیری[25] (و بسط آن در علیت) است. «تصوری که فحوای مفهوم [برای فعلیت] را عرضه می کند، تنها نشانه فعلیت است» (Kant 1781: A225/B273).

اینکه یک فاعل شناسا چگونه می تواند چنین موجودیت های مستقلی را اعتبار کند گیج کننده است. هوسرل برای حل این معما، مفهوم معنای زبانی را تعمیم داد. هر فعل آگاهانه ای، متضمن معنایی است که متمایز از خود فعل است، و از طریق این معنا است که فعل به موضوع خود مرتبط می شود. معنای یک فعل بستگی به این دارد که وجود آن، جایی در یک «افق» زمانی گذشته و تشویش های احتمالی آینده بیابد. بعنوان مثال، نگرانی کنونی من، دارای معنای «ادراک یک صخره از این زاویه» است. فعل ادراک صخره، به این دلیل معنادار است که شامل ارتباط نگرانی های گذشته درباره صخره از زوایای مختلف و این «پیش آگاهی» است که اگر جابجا شوم، ادراکات معین دیگری از صخره بوجود خواهد آمد. اعتبار کردن ها[26] معطوف به دسته های مختلف موجودیت هایی است که با ساختارهای مختلف ارتباطات میان نگرانی ها، نیروهای حافظه، و حفاظت های جاری و اینکه چگونه موجودیتی از یک نوع خاص، تابعی از کارکرد ساختار اعتبارات حول موجودیت های آن نوع است مشخص می شود.

هایدگر در زمینه اعتبارکردن[27]، اختلاف نظر جدی با هوسرل دارد. بویژه او معتقد است که اعتبار کردن در درجه اول به فعل مربوط است تا به آگاهی[28]. در نظر هایدگر، روش اصلی که ما در آن، بعنوان مثال، چکش را یک ابزار اعتبار می کنیم، بواسطه عمل روشن چکش کاری است، نه در فعل آگاهانه درونی، و شرایط اعتبار[29] کردن یک چکش، بیشتر با شرایطی که تحت آن، یک عمل را چکش کاری بحساب می آوریم مرتبط است تا با نحوه تفکر ما درباره چکش (اعتبارکردن را ببینید).

با این وجود، هایدگر روشی را پیش می گیرد که شبیه روش هوسرل است. [تفکر] اولیه هایدگر بر ویژگی زمانی دیدگاه هوسرل درباره اعتبار کردن توجه داشت: «اعتبار کردن ... شرط امکان خود را در زمان مندی و ویژگی افقی خلسه مانند زمان مندی[30] دارد» (1975(1982): 268). و از آنجا که از طریق تعیین شرایط لازم در اعتبار دسته خاصی از موجودیت ها می توان فهمید که آن دسته از موجودیت ها چیست، هایدگر نتیجه می گیرد که «موضوع اصلی کل هستی شناسی، ریشه در پدیدار زمان دارد» (1926)1962:40). مشخص است که چنین تحقیقی مستلزم تثبیت دامنه ارجاع دسته های مختلف ضمائر با تعیین ویژگی های زمانی لازم در اعتبارات معطوف به موجودیت های هر نوع می باشد. اعتبار یک ابزار[31] بعنوان یک ابزار مستلزم باور به قابلیت استفاده آن در روش های متفاوت بوده، و ابزار بودن مستلزم قابلیت سرویس دهی[32] است. از سوی دیگر، اعتبار کردن یک وجود بعنوان یک دازاین[33]، این است که خودش قادر به اعتبارکردن باشد. با توجه به آنچه گفته شد، این بدان معناست که ما موجودیت هایی هستیم که نسبت به ابعاد گذشته و آینده باز هستیم، و هایدگر نتیجه می گیرد که «زمان مندی معنای وجود است که ما آن را دازاین می نامیم (1926(1962): 38).

هایدگر بعدها بطور فزاینده ای به تضاد میان حضور یک موجودیت و افق زمانی که در آن حاضر می شود تمرکز کرد. او به این نتیجه رسید که فیلسوفان همیشه به پرسش چه چیزی وجود دارد با تغییراتی در این ادعا که وجود حضور دائمی است، یا وجود همیشه دردسترس تعامل است پاسخ داده اند، اما از تاثیرگیری از هایدگر و همچنین تمرکز بر ارتباط میان فاعل شناسا و افقی که با آن مواجه می شود ناموفق بوده اند.

ضمیمه

چه چیزهایی در جهان وجود دارند؟ (تعهد هستی شناختی)

یکی از پرسش های بنیادینی که در زمینه هستی شناسی جهان و انسان مطرح است این است که اصولا چه چیزهایی در جهان یا در کل عالم وجود دارند؟ در نگاه اول می توان گفت که جهان تشکیل شده است از انسان، حیوان، گیاه و ... . سپس می توان اقلام بشرساخته و مصنوعی را نیز به این فهرست افزود: کیف، کتاب، دیوار و غیره. همچنین، در این زمینه، شاید کسی بپرسد که آیا ویژگی چیزها هم باید به این فهرست افزوده شود یا خیر؟ چیزهایی نظیر جاذبه، اصطکاک، اینرسی، و غیره. درباره اعداد، رویدادها، و زمان ها چطور؟

دشواری پاسخ به اینگونه پرسش ها زمانی روشن تر می شود که به این موضوع فکر کنیم که اگر فقط اشیاء را موجود در جهان بدانیم، آنگاه باید وجود ویژگی های که در میان این اشیاء وجود دارد، بعنوان نمونه جاذبه، را رد کنیم. ولی اگر ویژگی ها این اشیاء را هم در فهرست اقلام موجود در جهان ذکر کنیم، آنگاه در عینی نشان دادن آنها توسط حواس پنجگانه به مشکل برمی خوریم. همچنین است درباره احساسات و عواطف انسان ها.

بنابر آنچه تاکنون گفته شده، اکنون می توان معنای تعهد هستی شناختی را به زبان ساده اینگونه بیان کرد: به لیستی که توسط یک نظریه خاص، برای معرفی اشیائی که در عالم تحقق دارند/ وجود دارند/ و واقعا وجود دارند ارائه می شود، «هستی شناسی» یک نظریه گفته می شود. یا به عبارتی، یک نظریه با اراده دیدگاه خود درباره چیزهایی که در عالم وجود دارد، طرفداران خود را ملزم و متعهد و پایبند به باور به وجود آن اشیاء یا هویت ها، یا چیزها می کند.

گزاره و تابع در ریاضیات

فرض کنید به شما گفته شده است که امروز هوا ابری است. این عبارت، یک جمله خبری است که می توانید صحت آن را بررسی کنید. کافی است نگاهی از پنجره به بیرون بیاندازید تا درستی این ادعا را بررسی کنید. به این ترتیب به نظر می رسد که جمله «امروز هوا ابری است» که یک گزاره است، گزاره صادقی است. حال جمله «به به! چه هوای مطلوبی است» را در نظر بگیرید. ممکن است مطلوبیت از نظر یک فرد، آفتابی بودن و از نظر فرد دیگری بارانی بودن باشد. در نتیجه تعیین درستی یا نادرستی این عبارت برای همه افراد یکسان نبوده لذا نمی توان آن را یک گزاره دانست. به این ترتیب، در اینجا بحث منطق و گزاره به میان می آید که در آنجا جملات و قضایای ریاضی به زبان گزاره ها و سورهای منطقی بیان می شوند.

قوانین و گزاره هایی که به نظر می رسد در همه حالات صحیح بوده و همه افراد بشر در صحت آن ها اتفاق نظر دارند، اصول یا نامیده می شوند. با استفاده از اتفاق نظری که روی اصول وجود دارد، قضایا و عبارات دیگر اثبات، انکار، یا برآورد می شوند. اگر ارتباط بین این قضایا و اصول، به درستی برقرار شده و براساس اصول منطق باشند، در صحت آن قضایا تردید نخواهیم داشت. روش های ارزش گذاری گزاره ها، اصول منطق گفته می شود؛ اصولی که همه افراد بشر بر آن توافق دارند. و از آنجایی که به آن ها اصول گفته می شود، احتیاج به اثبات نداشته و هر عقل سلیمی، درستی آنها را درک و استنباط می کند. در ادامه، به معرفی گزاره و گزاره نما که امر مهمی در اثبات یا رد امور فلسفی شمرده می شوند می پردازیم.

گزاره

عبارات یا جملات خبری که ارزش درستی آنها براساس اصول منطق قابل تعیین باشند، گزاره نامیده می شوند. گزاره ها معمولا با حروف نشان داده می شوند. در «منطق ارسطویی» ، ارزش هر گزاره به صورت صحیح یا غلط ارائه می شود.

گزاره نما (تابع)

اگر سنجش صحت یک جمله خبری، به یک یا چند پارامتر بستگی داشته باشد که در حال حاضر مشخص نیستند، آن عبارت یا جمله یک گزاره نما نامیده می شود. به این ترتیب، به نظر می رسد که گزاره نما، بسیار نزدیک به گزاره باشد که در حقیقت هم همینطور است. اگر مقدار دقیق پارامتر یا پارامترهای یک گزاره نما تعیین شوند، آنگاه آن گزاره نما تبدیل به یک گزاره خواهد شد. برای مثال عبارتی مانند «عدد زوج است» را در نظر بگیرید. این عبارت یک گزاره نما است، زیرا بدون دانستن مقدار ، امکان ارزش گذاری برای این عبارت وجود ندارد؛ اما به محض مشخص شدن ، مثلا 📷گزاره نما تبدیل به گزاره شده و صحت آن قابل بررسی می شود. معمولا گزاره نمای تک پارامتری را بصورت 📷 شان می دهند؛ اما تعداد پارامترهای یک گزاره نما ممکن است برابر با 📷 بشد، که در این حالت می نویسیم 📷 .

معیار تعهد هستی شناختی

معیار تعهد هستی شناختی یعنی یک دیدگاه یا نظریه خاص ناظر به جهان، در تعیین هستی شناسی خود چه معیاری دارد. این بحث، تبدیل به یکی از محوری ترین و مناقشه برانگیزترین موضوعات حیطه فرامتافیزیک شده است اما در میان دیدگاه های گوناگون در باب این معیار، دیدگاه کواین منطق دان و فیلسوف امریکایی را می توان قول مشهور دانست. برای ارائه تعریف کواین از معیار تعهد هستی شناختی، نیازمند مقدمه دیگری درباره سورها و ارزش گزاره ها به زبان منطق ارسطویی هستیم که در ذیل به آن می پردازیم.

سور و انواع آن

برای تبدیل یک گزاره نما (که توضیح آن در بالا داده شد) به گزاره، از سور ها کمک می گیریم. در زبان عربی، سور به حصار دور شهر گفته می شود که آن را از بقیه قسمت ها جدا می کند. در منطق نیز، سور باعث می شود که دامنه یک گزاره نما محدود شده و با استفاده از مقدارهایی خاص، گزاره نما تبدیل به یک گزاره شود. در این حالت گزاره را گزاره سوری می نامند. استفاده از سورها باید به دقت انجام شود، زیرا قصدد اریم که براساس آن ها، گزاره نما را به یک گزاره درست، تبدیل و مجموعه جواب گزاره نما را بیابیم.

در این نوشتار به معرفی دو نوع سور می پردازیم که می توانند برای معرفی معیار تعهد هستی شناختی مفید واقع شوند: سور کلی ، و سور وجودی :

سور عمومی

اگر بخواهیم برای تبدیل یک گزاره نما به گزاره، از همه مقدارهای دامنه استفاده شود، از سور عمومی استفاده می کنیم. سور عمومی در ریاضیات به صورت نشان داده می شود که معکوس حرف اول عبارت انگلیسی📷است. فرض کنید گزاره نمای 📷به صورت « 📷 نوشته شده باشد. بنابراین می توان آن را با سور عمومی تبدیل به یک گزاره کرد و اینطور نوشت:

این عبارت به صورت: «به ازاء همه های متعلق به اعداد طبیعی، بزرگتر از صفر است» خوانده می شود. همچنین ممکن است آن را به صورت «برای هر عدد طبیعی ، می توان نتیجه گرفت، بزرگتر از صفر است» خواند. اگر دامنه این گزاره نما یعنی D، اعداد طبیعی در نظر گرفته شود، ارزش گزاره حاصل به ازای همه اعضای دامنه، درست خواهد بود. یعنی ارزش گزاره ای با سور کلی، زمانی درست است که دامنه تعریف شده برای گزاره نما با مجموعه جواب برابر باشد، به عبارت دیگر، همه اعضای دامنه در گزاره نمای صدق کنند.

سور وجودی

اگر بخواهیم نشان دهیم که به ازاء بعضی از مقدارهای دامنه، گزاره نما به یک گزاره تبدیل می شود، از سور وجودی استفاده می کنیم. در ریاضیات سور وجودی را به صورت نشان می دهند که مانند تصویر آینه ای حرف اول کلمه به معنی وجود است. فرض کنید می خواهیم بیان کنیم که بعضی از مقدارهای اعداد حقیقی از ۳بزرگتر هستند. در این حالت گزاره نما را به صورت مشخص کرده و به کمک سور وجودی، آن را به یک گزاره تبدیل می کنیم. در این حالت می توان نوشت:

با توجه به تعیین علامت نامعادله یا نامساوی داده شده، فقط 📷گزاره نما را به یک گزاره با ارزش درست تبدیل می کند. بنابراین با توجه به اینکه دامنه گزاره نما، در این حالت اعداد حقیقی است، می توان گفت، زمانی ارزش گزاره سور وجودی صحیح است که مجموعه جواب گزاره نما، زیرمجموعه ای از دامنه تعریف شده در گزاره نما باشد. یعنی بعضی از اعضای دامنه تعریف شده بتواند گزاره سور وجودی را به گزاره ای با ارزش درست تبدیل کند. به بیان دیگر، اگر مجموعه جواب گزاره سور وجودی غیرتهی باشد، آنگاه آن گزاره دارای ارزش درست است.

با توجه به آنچه توضیح داده شد، اکنون می توان دیدگاه کواین را درباب کشف تعهد هستی شناختی یک نظریه در قالب فرآیندی سه مرحله ای به شرح زیر بیان نمود:

1- ابتدا نظریه را بصورت گزاره نمایی به زبان منطق ارسطویی بازنویسی می کنیم.

2- در گام بعدی، بررسی می شود که با فرض صادق از آب درآمدن گزاره نظریه مزبور، سور وجودی، چه موجوداتی را تحت پوشش قرار خواهد داد.

3- دامنه سور وجودی، پس از مراحل الف و ب، همان تعهد هستی شناختی نظریه است.

شاید بتوان گفت که هر چیزی که وجود دارد یک متغیر است. عبارت مشهور کواین در مقاله ای باعنوان در باب آنچه هستچنین است: «اینکه فرض کنیم چیزی موجود است، صرفا به این معناست که آن چیز، ارزش یک متغیر است».

References and further reading

Aristotle (c. mid 4th century) Metaphysics, trans. W.D. Ross in The Complete Works of Aristotle, ed. J. Barnes, Princeton, NJ: Princeton University Press, 1984. (Important discussions of being and substance appear in bks III, IV, and especially bks VII–IX.)

Heidegger, M. (1975) Die Grundprobleme der Phänomenologie, trans. A. Hofstadter as The Basic Problems of Phenomenology, Bloomington, IN: Indiana University Press, 1982. (Text of lecture course of 1927; the basic problems all concern being.)

Heidegger, M. (1926) Sein und Zeit, trans. J. Macquarrie and E. Robinson as Being and Time,New York: Harper & Row, 1962. (Heidegger’s early masterpiece.)

Heidegger, M. (1969) Zur Sache des Denkens, trans. J. Stambaugh as On Time and Being, New York: Harper & Row, 1972. (Lectures which summarize Heidegger’s later views on being, time and philosophy.)

Husserl, E. (1931) Cartesian Meditations, trans. D. Cairns, The Hague: Nijhoé, 1960. (Based on 1929 lectures; meditations 2 and 3 contain phenomenological discussions of being.)

Husserl, E. (1900) Logische Untersuchungen, trans. J.N. Findlay as Logical Investigations, New York: Humanities Press, 1970. (Meaning is discussed in Investigation I, being in Investigation VI.)

Inwagen, P. van (1993) Metaphysics, Boulder, CO: Westview Press. (Excellent introduction to metaphysics.)

Kant, I. (1781) Critique of Pure Reason, trans. N.K. Smith, London: Macmillan, 1933. (Crucial passages include A154–8, A219–26, A592–602.)

Lewis, D. (1986) On the Plurality of Worlds, Oxford: Blackwell. (Forceful defence of modal realism.).

Parmenides (c. 500) ‘Fragments’, trans. and ed. G.S. Kirk, J.E. Raven, and M. Schoêeld in The Presocratic Philosophers, Cambridge, Cambridge University Press, 1983. (Among the êrst discussions of being.)

Plantinga, A. (1974) God, Freedom, and Evil, New York: Harper & Row. (Discusses necessary existence in the context of a defence of the ontological argument for the existence of God.)

Quine, W.V.O. (1953) ‘On What There Is’ in From a Logical Point of View, Cambridge, MA: Harvard University Press. (A succinct statement of Quine’s views.)

Russell, B. (1918) The Philosophy of Logical Atomism, La Salle, IL: Open Court Publishing, 1985. (Sect. V treats existence and general propositions.)

[1] Being

[2] Mark Okrent

[3] Entity

[4] Patagonia

[5]Being

[6] Entity

[7] not being

[8] non-existent

[9] self-subsistent

[10] being-itself

[11] actual

[12] merely possible

[13] predicate position

[14] something

[15] توضیح کواین در باب ارزش یک متغیر م.

[16] existence

[17] Quine

[18] possible

[19] actual

[20] David Lewis

[21] Alvin Plantinga

[22] Peter van Inwagen

[23] being

[24] existence

[25] Perceivability

[26] Intentions

[27] intentionality

[28] consciousness

[29] intend

[30] temporality’s ecstatic horizontal character

[31] tool

[32] serviceability

[33] Dasein واژه ای آلمانی که به «برجاهستی» (آلمانی: da - آنجا؛ sein - بودن یا هستی) ترجمه شده است. این واژه در فارسی در بیشتر موارد ترجمه نمی شود و به همان صورت دازاین آورده می شود. این واژه در انگلیسی هم اغلب«Existence» ترجمه شده است.