«زندگی طوری گذشته که انگار اصلا زندگی نکرده ام»

2 اردیبهشت 1405 - خواندن 5 دقیقه - 63 بازدید


آیا تا به حال چیزی را آنقدر دوست داشته اید که نتوانید برای نجات اش دست به کار شوید؟ این معمای تلخ و انسانی، هسته ی مرکزی یکی از ماندگارترین نمایشنامه های تاریخ تئاتر است: «باغ آلبالو» نوشته ی آنتون چخوف.

چخوف این اثر را در سال ۱۹۰۴، درست چند ماه پیش از مرگش، نوشت. نمایشنامه ای که او آن را «کمدی» نامید، اما نخستین کارگردان اش، استانیسلاوسکی، آن را «تراژدی» خواند. این تناقض شاید بهترین کلید برای ورود به دنیای این شاهکار باشد: «باغ آلبالو» آن قدر به زندگی نزدیک است که هم می توان بر آن گریست و هم بر آن خندید.ماجرا از چه قرار است؟ لیوبوف رانوسکایا، زنی اشرافی و مهربان اما درمانده، پس از پنج سال فرار از گذشته ای دردناک، به ملک اجدادی خود بازمی گردد. باغ آلبالوی باشکوهی که زمانی نماد ثروت و شکوه خانواده اش بود، حالا دارد زیر بار بدهی ها خرد می شود. حراجی در پیش است و اگر چاره ای اندیشیده نشود، این بهشت سفیدپوش به دست غریبه ای خواهد افتاد.

اما مشکل اینجاست: رانوسکایا و برادرش گایف، به جای چاره اندیشی، در خاطرات غرق می شوند. آنها نمی توانند خود را از قید زیبایی باغ رها کنند. پیشنهاد لوپاخین، تاجری که پدرش روزگاری نوکر پدر رانوسکایا بود، ساده و منطقی است: درختان را قطع کنید، زمین را به قطعات کوچک تقسیم کنید و به ساکنان تابستانی اجاره دهید. اما این پیشنهاد برای رانوسکایا توهین آمیز است: «کلیه های تابستانی و مستاجرین تابستانی چیزهای خیلی پستی هستند.»

هر کدام از ما در زندگی «باغ آلبالوی» خودمان را داشته ایم: چیزی که آنقدر دوستش داشته ایم که نتوانسته ایم به موقع برای نجاتش دست به کاری بزنیم. یک رابطه، یک فرصت شغلی، یک رویا. چخوف با نگاهی بیرحمانه اما سرشار از همدلی، این فلج زیبای انسانی را به تصویر می کشد.

چون شخصیت هایش تا ابد با شما خواهند ماند. پیرمرد فیرز، نوکری هشتادوهفت ساله که اربابانش هنگام ترک خانه فراموشش می کنند و او در تنهایی زمزمه می کند: «عمر طوری گذشته که انگار اصلا زندگی نکرده ام.» پتیا تروفیموف، «دانشجوی ابدی» که از عشق فراتر رفته اما هیچ جا به درد نمی خورد. لوپاخین، تاجری که به آرزویش رسیده اما هنوز در پوست خودش نمی گنجد. آنیا، دختر هفده ساله ای که پایان یک زندگی را آغاز زندگی دیگری می بیند.

چون به شما یادآوری می کند که زمان نمی ایستد.چخوف در این نمایشنامه، گذر بیرحم زمان را به تصویر می کشد. نسلی که می رود، نسلی که می آید. صدای تبر که جایگزین آواز پرندگان می شود. دنیای اشرافیت روسی رو به زوال است و بورژوازی تازه به دوران رسیده جای آن را می گیرد.

دیالوگ هایی که تا سال ها در ذهنتان می ماند

هنگامی که لوپاخین از حراج برمی گردد و اعلام می کند خودش باغ را خریده است، با صدایی لرزان می گوید: «من حالا مالک باغ آلبالو هستم!» و سپس فریاد می زند: «هی، نوازنده ها، بنوازید! من می خواهم تماشا کنم که چگونه یرموالی لوپاخین تبر به جان باغ آلبالو می اندازد!» این لحظه، یکی از تاثیرگذارترین صحنه های تاریخ تئاتر است: پیروزی یک نوکرزاده که طعم آن بر لب هایش تلخ است.

و در پایان، وقتی پیرمرد فیرز فراموش شده در خانه ی خالی دراز می کشد و صدای تبرها از دوردست باغ به گوش می رسد، چخوف معمای بزرگ زندگی را پیش روی ما می گذارد: آیا ما نیز روزی چنین خواهیم شد؟ فراموش شده در خانه ای که روزگاری برایش جنگیدیم؟

جمع بندی

«باغ آلبالو» فقط یک نمایشنامه درباره ی فروش یک ملک نیست. داستان انسان هایی است که نمی توانند از گذشته دست بکشند، انسان هایی که در آرزوهای دست نیافتنی غرق می شوند، انسان هایی که فرصت ها را با وعده های پوچ تلف می کنند. چخوف هیچ کدام از شخصیت هایش را قضاوت نمی کند؛ او فقط نگاه می کند و ما را به تماشا دعوت می کند.اگر به دنبال اثری هستید که شما را به گریه وادارد، بخنداند، و مهم تر از همه، وادارتان کند به این فکر کنید که «باغ آلبالوی» زندگی خودتان را چگونه مدیریت می کنید، این نمایشنامه را از دست ندهید. همان طور که خود چخوف گفت: «تمام آن چیزی که امروز دست نیافتنی به نظر می رسد، روزی نزدیک و روشن خواهد بود.» اما آیا ما به اندازه ی کافی شجاع خواهیم بود که آن روز را ببینیم؟خواندن «باغ آلبالو» را به همه ی کسانی پیشنهاد می کنم که می خواهند بدانند چرا گاهی عاشقانه دوست داشتن، بدترین دشمن تصمیم گیری درست است.

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا:

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht