وقتی پول نرسیده، زندگی را تباه می کند

1 اردیبهشت 1405 - خواندن 3 دقیقه - 64 بازدید


داستان کوتاه «بلیط بخت آزمایی» اثر آنتون چخوف، در نگاه اول روایت ساده ای از یک زوج متوسط حال است که پس از شام، سراغ روزنامه می روند تا شماره بلیطشان را با نتایج قرعه کشی مقایسه کنند. اما چخوف در همین موقعیت به ظاهر معمولی، چنان طوفانی از احساسات، خودخواهی ها و رویاهای متضاد برمی انگیزد که خواننده را تا آخرین سطر با خود می برد.

ایوان دیمیتریچ و همسرش ماشا، زندگی آرام و رضایت بخشی دارند. درآمدشان اندک اما کفایت کننده است. با این حال، همین که احتمال بردن هفتاد و پنج هزار روبل در برابرشان سبز می شود، ذهن هر دو از قالب عادی خارج می گردد. صحنه ی آغازین داستان از آنجا جذاب می شود که آن ها هنوز برنده شدنشان قطعی نیست؛ تنها «احتمال» برد، کافی است تا قوه ی تخیل را چنان بی پروا به کار اندازد که از زمین و زمان و واقعیت های پیش پایشان ببرند.

چخوف استادانه نشان می دهد که چگونه امید به ثروت ناگهانی، شخصیت حقیقی آدم ها را برملا می کند. ایوان ابتدا با شور و اشتیاق از خریدن ملک، مسافرت به جنوب فرانسه و ایتالیا و رهایی از کار روزمره می گوید. اما دیری نمی پاید که رویاهایش رنگ دیگر می گیرند: ناگهان همسرش برایش زن سالخورده و عادی می شود که بوی آشپزخانه می دهد. او خود را جوان و آماده ی ازدواج دوباره می بیند. خویشاوندان همسرش در خیالش به گداهایی ریاکار و چاپلوس تبدیل می شوند. حتی همسرش را متهم می کند که در صورت بردن، پول را قفل می کند و صد روبل ناچیز به او می دهد.

در سوی دیگر، ماشا نیز بی تفاوت نیست. نگاهش به ایوان سرد و کینه آلود می شود. او خوب می فهمد شوهرش در اندیشه ی تصاحب پول اوست. اینجا دیگر عشق و صمیمیت معنا ندارد؛ تنها یک مسابقه ی پنهانی برای چنگ زدن به ثروت فرضی در جریان است.

چخوف با چیره دستی تمام، لحظه ی اوج را طوری طراحی می کند که خواننده با شخصیت ها نفس نفس می زند. ماشا در اوج کینه توزی به صفحه ی چهارم روزنامه نگاه می اندازد و پیروزمندانه اعلام می کند: سری ۹۴۹۹، شماره ۴۶، نه ۲۶. در یک آن، نفرت و امید هر دو ناپدید می شوند. اما دیگر دیر است: زندگی واقعی شان دیگر آن زندگی سابق نیست. اتاق هایشان تیره و کوچک به نظر می رسد، شام بی مزه است و عصرها طولانی و خسته کننده. ایوان با عصبانیت از پوسته های زیر پا و جارو نشدن اتاق ها گله می کند و تهدید به خودکشی می کند.

نکته ی شگفت انگیز داستان در همین پایان نهفته است: ثروت نرسید، اما زندگی را تباه کرد. این زوج دیگر نمی توانند به سادگی پیشین کنار هم بنشینند. طعم تلخی که میانشان ریخته شده، از هر پولی سنگین تر است.

اگر به دنبال داستانی هستید که در چند صفحه، تمام لایه های روان آدمی را ورق بزند، «بلیط بخت آزمایی» انتخابی بی نظیر است. چخوف بدون شعار و اخلاق زدگی، آینه ای جلویمان می گیرد که شاید خودمان را هم در آن ببینیم. این داستان کوتاه شما را با خود از شور به نفرت، از امید به نومیدی، و از رویا به واقعیت تلخ می برد – سفری که تا مدتها پس از خواندنش، در ذهنتان باقی می ماند.