معمای یک بوسه خیالی؛ شایعه ای که زندگی را تلخ می کند

در نیمه شبی پر از دود و بوی غذاهای رنگارنگ، «سرگی کاپیتونچی آهینف»، استاد نگارش و صاحبخانه ای که دخترش را به عروسی فرستاده، پایش به آشپزخانه باز می شود. او آنجا پای یک دیس خاویار مجلل می ایستد، از خوشی ملچ ملوچ می کند و با شوق انگشتانش را می گزد. همین چند ثانیه شادی بی آزار، سرآغاز ماجرایی می شود که آهینف تا هفته ها از آن غافل است. چون صدای ملچ ملوچ او از اتاق بغلی به گوش «ونکین» می رسد و ونکین، با شوخی بی فکر «کی رو داری می بوسی مارفا کوچولو؟» آتش تهمتی را روشن می کند که دیگر خاموش شدنی نیست.
داستان کوتاهی که پیش رو دارید، روایتی است از یک سوءتفاهم کوچک و به ظاهر پیش پاافتاده که در بستر یک جشن عروسی شلوغ و پرسر و صدا جوانه می زند. شخصیت های داستان از معلم فرانسه و مشاور مالیات گرفته تا معلم ریاضی و کشیش مدرسه، هرکدام در گوشه ای مشغول گفتگوهای عجیبی هستند: یکی درباره انسان هایی که زنده به گور شده اند حرف می زند، دیگری از حق شلیک نگهبان به عابران می گوید. این فضای آشفته و نیمه روشن میهمانی، بستر مناسبی است برای رشد یک دروغ کوچک. آنچه در ابتدا شوخی ای زودگذر به نظر می رسد، به تدریج توسط خود آهینف و ترس او از بی آبرویی، در میان جمع پخش می شود. او از ترس اینکه ونکین ماجرا را به شکل نادرستی تعریف کند، خودش پیش از او دست به کار می شود و داستان را برای دیگران بازگو می کند. غافل از اینکه هر بار این روایت را تکرار می کند، به شایعه جان تازه ای می بخشد.
نویسنده با ظرافت تمام نشان می دهد که آدمی چطور قربانی زبان خودش می شود. تلاش آهینف برای تبرئه کردن خودش و توضیح دادن به دیگران، نه تنها کمکی به او نمی کند، بلکه دامنه تهمت را گسترده تر می کند. او تا جایی پیش می رود که حتی همسرش هم از ماجرا باخبر می شود و آن سیلی نثارش می کند. اما اوج درام جایی رقم می خورد که آهینف سراغ ونکین می رود تا او را محکوم کند و ونکین با صراحت تمام قسم می خورد که حتی یک کلمه هم درباره او نگفته است. اگر ونکین تهمت زن نبوده، پس چه کسی این آتش را روشن نگه داشته؟ پاسخ این پرسش شاید تلخ تر از آن چیزی باشد که در ابتدا تصور می کنید.
این داستان کوتاه از آن دست آثاری است که با زبانی ساده و طنزی تلخ، به یکی از ریشه دارترین معضلات انسانی می پردازد: شایعه و مسئولیت ناپذیری جمعی. نویسنده با شخصیت پردازی های دقیق و دیالوگ های کوتاه اما پرمعنا، فضایی خلق می کند که در عین خنده دار بودن، تامل برانگیز و هوشمندانه است. خواننده در طول داستان مدام با خود می اندیشد که چطور یک بوسه خیالی به آشپزخانه، می تواند آبروی یک معلم را در برابر مدیر مدرسه، همسر و کل شهر به باد دهد.
اگر به داستان های کوتاه کلاسیک با طعم شوخ طبعی سیاه و نقد اجتماعی علاقه دارید، این اثر را از دست ندهید. ماجرای «تهمت» به شما نشان می دهد که گاهی بدترین زندان، شایعه ای است که خودمان بی آنکه بدانیم برای خودمان ساخته ایم. خواندن این داستان بیش از یک ربع ساعت زمان نمی برد، اما ساعتها شما را به فکر فرو می برد. پیشنهاد می کنم یک شب نیمه شب، مثل خود آهینف، با یک فنجان چای غلیظ پای این داستان بنشینید؛ فقط مواظب باشید صدای ملچ ملوچتان را کسی نشنود.