آمدن بر نقطه پرگار

[مولانا جلال الدین محمد بلخی]
آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم - در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم
سرمایه مستی منم هم دایه هستی منم - بالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم
آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدم - برگشتم و باز آمدم بر نقطه پرگار آمدم
گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدی - گفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم
هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو - چندین ره از اشتاب تو بی کفش و دستار آمدم
فرخنده نامی ای پسر گرچه که خامی ای پسر - تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم
خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوش - گلها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم
گل سر برون کرد از درج کالصبر مفتاح الفرج - هر شاخ گوید لا حرج کز صبر در بار آمدم (1)
***
[یزدانپناه عسکری]
پوییدن بنده کمر سیمین هفت نور مهوشان را بر نقطه پرگار.
____________
1- مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولوی )، دیوان کبیر شمس، 1جلد، طلایه - تهران، چاپ: اول، 1384. صفحات 534 ، 535 – غزل شماره 1379

____________
1- مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولوی )، دیوان کبیر شمس، 1جلد، طلایه - تهران، چاپ: اول، 1384. صفحات 534 ، 535 – غزل شماره 1379