ریتم صفر؛ درس آموخته ای برای سازمان
ریتم صفر! درس آموخته هایی برای سازمان
■در سال ۱۹۷۴، در یکی از گالری های کوچک ناپل ایتالیا، نمایشی برگزار شد که تا امروز همچنان به عنوان یکی از تکان دهنده ترین و افشاگرترین آثار هنر اجرا در تاریخ معاصر شناخته می شود. این اجرا که «ریتم صفر» نام داشت، توسط مارینا آبراموویچ، هنرمند اهل صربستان، طراحی و اجرا شد. او تصمیم گرفت برای شش ساعت پیاپی، بدن و موجودیت خود را به طور کامل در اختیار تماشاگران قرار دهد. بر روی یک میز ۷۲ شیء مختلف گذاشته شده بود؛ از وسایلی بی خطر مانند گل، کتاب، آینه و پر گرفته تا وسایلی بالقوه خطرناک چون چاقو، زنجیر، شلاق و حتی یک اسلحه پر. مارینا در برابر این جمعیت اعلام کرد که او در این شش ساعت صرفا یک شیء خواهد بود و هیچ مقاومتی از خود نشان نخواهد داد و مسئولیت هر کاری که تماشاگران انجام دهند با خود اوست.
□در ابتدا تماشاگران با احتیاط و نوعی خجالت پیش رفتند. برخی گل ها را در دست او گذاشتند، بعضی لبخندی زدند و با ملایمت بازوهایش را تکان دادند. اما به تدریج که زمان می گذشت، فضای گالری تغییر کرد. وقتی افراد احساس کردند هیچ مقاومت و هیچ پیامدی در کار نیست، رفتارها رنگ دیگری به خود گرفت. برخی لباس های او را پاره کردند، بر پوستش نوشتند، با تیغ دستش را بریدند و حتی فردی اسلحه را بر شقیقه اش گذاشت. در این میان، عده ای تلاش کردند از او محافظت کنند و مانع خشونت دیگران شوند، اما نزاع میان تماشاگران خود به بخشی از نمایش تبدیل شد. هنگامی که زمان اجرا به پایان رسید و مارینا دوباره شروع به حرکت کرد، بسیاری از افراد حاضر که پیش تر او را به عنوان یک شیء دیده بودند، از نگاه کردن مستقیم به چشمانش گریختند.
●این نمایش نه تنها یک تجربه هنری بلکه آزمایشگاهی زنده از روان انسان و جامعه بود. ریتم صفر نشان داد که چگونه اخلاقیات و مرزهای رفتاری ما به شدت شکننده اند و وقتی مسئولیت و پیامد حذف شود، چطور انسان ها قادرند در کوتاه ترین زمان به خشونت، بی رحمی و سلطه جویی روی آورند. در عین حال، این اثر همچنین چهره ی دیگری از انسان را نشان داد؛ اینکه حتی در شرایط بی قانونی مطلق نیز همیشه افرادی یافت می شوند که از همدلی و شرافت دفاع کنند.
○برای درک بهتر اهمیت این اثر باید به فضای تاریخی دهه ی ۱۹۷۰ بازگردیم. در آن دوره، هنر اجرا به عنوان ابزاری برای شکستن مرزهای سنتی هنر و اعتراض به ساختارهای اجتماعی و سیاسی رواج یافته بود. هنرمندان می خواستند نشان دهند که هنر تنها در قاب نقاشی یا مجسمه خلاصه نمی شود بلکه می تواند زندگی واقعی، بدن انسان و تعامل مستقیم با مخاطب را نیز دربرگیرد. آبراموویچ در چنین بستری تصمیم گرفت با حذف مقاومت و واگذاری کامل اختیار به تماشاگر، مرز میان هنرمند و مخاطب را از بین ببرد و حقیقتی هولناک را عیان سازد: این که بسیاری از ارزش هایی که ما آن ها را اخلاقی و انسانی می دانیم، در نبود سازوکارهای بازدارنده و حساب کشی، به سرعت فرو می ریزند.
■این تجربه هنری شباهت های زیادی با برخی از مشهورترین آزمایش های روان شناسی قرن بیستم دارد. آزمایش استنلی میلگرام در دهه ی ۱۹۶۰ نشان داد که افراد عادی تحت فشار یک مرجع قدرت می توانند دست به اعمالی خشن بزنند؛ او نشان داد که افراد در شرایطی حاضر بودند شوک الکتریکی دردناک به دیگران وارد کنند، صرفا چون یک فرد مقتدر به آن ها دستور داده بود. آزمایش زندان استنفورد توسط فیلیپ زیمباردو نیز در سال ۱۹۷۱ نشان داد که چگونه نقش های اجتماعی می توانند رفتار افراد را تغییر دهند؛ دانشجویانی که نقش زندانبان به آن ها داده شده بود در مدت کوتاهی به رفتارهای ظالمانه و سادیستی روی آوردند. ریتم صفر از زاویه ای دیگر همان حقیقت را آشکار کرد: وقتی سازوکارهای پاسخ گویی و مقاومت حذف شوند، انسان های عادی قادر به انجام کارهایی می شوند که در حالت عادی تصورش را هم نمی کنند.
□اما پیام ریتم صفر فراتر از عرصه ی هنر و روان شناسی فردی است. این اجرا درس آموخته های عمیقی برای فهم جامعه و سازمان ها دارد. در سطح اجتماعی، این اثر هشدار می دهد که اخلاق و قانون چیزی ذاتی و تغییرناپذیر نیستند؛ بلکه سازه هایی هستند که با ساختارهای نظارت، پاسخ گویی و فرهنگ مشترک حفظ می شوند. وقتی این سازوکارها تضعیف شوند، زمینه برای بروز خشونت جمعی، تبعیض یا حتی جنایات گسترده فراهم می شود. تاریخ نمونه های بسیاری از این پدیده در اختیار دارد؛ از فجایع جنگی گرفته تا نسل کشی هایی که در آن افراد عادی، در سایه ی بی مسئولیتی جمعی، دست به اعمالی زده اند که بعدها برای خودشان نیز باورکردنی نبوده است.
در محیط های سازمانی نیز ریتم صفر معنای مهمی دارد. سازمان ها به نوعی جوامع کوچک هستند که در آن ها روابط قدرت، قواعد رفتاری و فرهنگ مشترک شکل می گیرد. همان طور که در گالری ناپل دیده شد، وقتی نظارت و پاسخ گویی غایب باشد، زمینه برای سوء استفاده و خشونت فراهم می شود. بسیاری از رسوایی های شرکتی در جهان نیز دقیقا به همین دلیل رخ داده اند. برای مثال، رسوایی شرکت انرون در اوایل دهه ۲۰۰۰ نشان داد که وقتی مدیران عالی سازمان، سیستم های نظارتی و اخلاقی را تضعیف می کنند، چطور فرهنگ دروغ، پنهان کاری و سوءاستفاده می تواند سراسر سازمان را فراگیرد. یا در ماجرای رسوایی ولز فارگو در سال ۲۰۱۶، کارمندان در یک فضای فرهنگی آمیخته به فشار و نبود نظارت موثر، میلیون ها حساب جعلی ایجاد کردند تا اهداف فروش غیرواقعی مدیران را برآورده کنند. در هر دو نمونه، فقدان پاسخ گویی و سکوت سازمانی سبب شد افراد در اعمال غیر اخلاقی غوطه ور شوند، بی آن که مقاومت یا بازدارندگی جدی وجود داشته باشد.
○درس مهم دیگر ریتم صفر برای سازمان ها، اهمیت نقش رهبری است. در این اجرا، مارینا با ایستادن منفعل و سکوت مطلق، نوعی خلا قدرت ایجاد کرد. در سازمان ها نیز هنگامی که رهبران از مسئولیت پذیری کناره می گیرند یا نقش نظارتی و حمایتی خود را رها می کنند، فضای سازمان مستعد شکل گیری رفتارهای سمی و قدرت طلبانه می شود. کارکنان قوی تر یا گروه های مسلط ممکن است شروع به آزار، بهره کشی یا سلطه بر دیگران کنند. در چنین شرایطی، کسانی که آسیب پذیرترند احساس بی پناهی می کنند و سکوت اختیار می کنند، درست مانند مارینا که خود را بی دفاع در برابر تماشاگران قرار داد.
■ریتم صفر همچنین به ما می آموزد که فرهنگ سازمانی حاصل رفتار جمعی است. همان گونه که در گالری، افراد تحت تاثیر یکدیگر دست به اعمالی زدند که شاید به تنهایی هرگز انجام نمی دادند، در محیط های کاری نیز افراد با مشاهده رفتار همکاران و مدیران، معیارهای خود را تنظیم می کنند. اگر بی احترامی، تحقیر یا دروغ گویی به هنجار تبدیل شود، دیگران نیز برای هماهنگی با جمع آن را تکرار می کنند. در مقابل، اگر رفتارهای مثبت مانند همدلی، حمایت و صداقت دیده شود، این ارزش ها نیز در فرهنگ سازمانی ریشه می دوانند. بنابراین، هر عمل فردی می تواند زنجیره ای از واکنش ها را ایجاد کند که در نهایت چهره ی کل سازمان را شکل می دهد.
□نکته ی ظریف دیگر در ریتم صفر، لحظه ای بود که اجرا پایان یافت و مارینا دوباره شروع به حرکت کرد. همان افرادی که به او صدمه زده بودند، ناگهان از نگاه مستقیم به او اجتناب کردند. این واکنش نشان داد که وقتی قربانی دوباره به عنوان یک «انسان» دیده شد و از حالت شیء خارج شد، آینه ی وجدان تماشاگران فعال گردید. این موضوع یادآور خطری است که در بسیاری از سازمان ها رخ می دهد: وقتی کارکنان یا مشتریان صرفا به عنوان «منابع» یا «اعداد» دیده می شوند، نه به عنوان انسان های واقعی، امکان بی رحمی و استثمار افزایش می یابد. اما وقتی دوباره انسانیت آن ها دیده شود، وجدان جمعی بیدار می گردد.
●از این منظر، ریتم صفر هشداری است برای رهبران و مدیران که هرگز نباید اجازه دهند افراد در سازمان به اشیاء تقلیل داده شوند. باید ساختارهایی برای حمایت، بازخورد و اعتراض فراهم باشد تا کارکنان احساس کنند نه تنها شنیده می شوند بلکه موجودیتی انسانی و ارزشمند دارند. به علاوه، رهبران باید بدانند که اقتدارشان تنها در وضع قوانین نیست، بلکه در ایجاد فرهنگی است که در آن مسئولیت پذیری، احترام و همدلی ارزش های اصلی باشند.
○این اثر همچنین پرسشی مهم درباره مسئولیت فردی در برابر جمع مطرح می کند. در جریان اجرا، برخی افراد برخلاف موج خشونت عمل کردند و از مارینا دفاع کردند. این گروه نشان دادند که حتی در شرایطی که بی قانونی حاکم است، می توان انتخاب کرد که انسانی و اخلاقی بمانیم. در محیط های سازمانی نیز چنین است؛ همیشه کارکنانی هستند که در برابر فساد یا ظلم ایستادگی می کنند، حتی اگر فشار جمعی بر خلاف آن باشد. سازمان ها باید این شجاعت اخلاقی را تشویق کنند و سیستم هایی طراحی کنند که مدافعان ارزش ها احساس امنیت کنند، نه این که به حاشیه رانده شوند.
■ریتم صفر نشان داد که مرز میان نظم و هرج ومرج، میان احترام و خشونت، و میان انسانیت و شیء سازی بسیار باریک است. آنچه این مرز را حفظ می کند، سازوکارهای بازدارنده، فرهنگ مشترک و مسئولیت پذیری رهبران است. اگر این ستون ها فرو بریزد، حتی در جمعی کوچک از شهروندان عادی، امکان بروز خشونت و ستم فراهم می شود. ریتم صفر اثری است که فراتر از دنیای هنر، به ما یادآوری می کند که مسئولیت اخلاقی و اجتماعی ما هرگز نباید وابسته به حضور پلیس، قانون یا مدیر باشد. انسان بودن یعنی حتی در غیاب نظارت، انتخاب کنیم که به دیگری آسیب نزنیم و کرامت او را حفظ کنیم.
Dr.mohammadreza shabani nezhad
مطالعه مطالب علمی بیشتر در صفحه اینستاگرام:
Kaizen.irani@