تبیین نظریه تشخیصی حکمرانی نارس و نسبت آن با حکمرانی خوب: چارچوبی آینده نگر برای سنجش فاصله و اصلاح راهبردی
سال انتشار: 1405
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 12
فایل این مقاله در 11 صفحه با فرمت PDF قابل دریافت می باشد
- صدور گواهی نمایه سازی
- من نویسنده این مقاله هستم
استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:
شناسه ملی سند علمی:
ICMET26_040
تاریخ نمایه سازی: 22 شهریور 1405
چکیده مقاله:
در جهان معاصر، کیفیت حکمرانی به یکی از محوری ترین موضوعات در عرصه سیاست گذاری عمومی، مدیریت دولتی و توسعه تبدیل شده است. بسیاری از تحولات اقتصادی، اجتماعی، نهادی و فرهنگی جوامع، نه صرفا به میزان منابع در دسترس، بلکه به نحوه اداره این منابع، کیفیت تصمیم گیری عمومی و ظرفیت نهادهای حکمرانی در تنظیم روابط میان دولت، جامعه و بازار وابسته است. از همین رو، مفهوم حکمرانی خوب به عنوان یکی از چارچوب های اثرگذار در ادبیات توسعه و اداره عمومی مطرح شده است. بانک جهانی، در یکی از متون پایه ای خود، حکمرانی را به شیوه اعمال قدرت در مدیریت منابع اقتصادی و اجتماعی برای توسعه پیوند می دهد و بر ظرفیت نهادی در این زمینه تاکید می کند (World Bank, ۱۹۹۲). در ادامه این مسیر، برنامه توسعه ملل متحد نیز حکمرانی را در نسبت با توسعه انسانی، مشارکت، پاسخ گویی و ظرفیت سازی نهادی توضیح می دهد و بر این باور است که کیفیت حکمرانی، نقشی تعیین کننده در تحقق توسعه پایدار و انسانی دارد (UNDP, ۱۹۹۷). در این چارچوب، اصولی مانند شفافیت، مشارکت، مسئولیت پذیری، کارآمدی، عدالت و حاکمیت قانون، به عنوان معیارهای حکمرانی مطلوب مورد توجه قرار گرفته اند. همچنین برخی آثار، مانند چارچوب ارائه شده از سوی Graham و همکاران، این اصول را در قالب معیارهایی برای سنجش کیفیت راهبری و اداره امور عمومی تبیین کرده اند (Graham et al., ۲۰۰۳). با وجود ارزش بالای این ادبیات، مسئله ای بنیادین همچنان پابرجاست و آن اینکه چرا بسیاری از نظام های حکمرانی، حتی در شرایطی که اصول حکمرانی خوب را به صورت رسمی پذیرفته اند، در عمل از تحقق آن بازمی مانند. چرا با وجود برنامه ها، قوانین، سازمان ها، شوراها، اسناد توسعه و ساختارهای رسمی، همچنان پدیده هایی مانند بی اعتمادی عمومی، صوری گرایی، ضعف پاسخ گویی، ناپایداری سیاست ها، افت کیفیت خدمات و فرسایش ظرفیت نهادی مشاهده می شود؟ این پرسش نشان می دهد که فاصله میان «دانستن مقصد» و «رسیدن به مقصد» یک فاصله ساده و خطی نیست، بلکه نیازمند چارچوبی تشخیصی برای فهم منطق این فاصله است. در همین نقطه، نظریه تشخیصی حکمرانی نارس اهمیت می یابد. این نظریه، به جای آنکه تنها بر شاخص های مطلوب تمرکز کند، می کوشد سازوکارهای بازتولیدکننده فاصله از وضعیت مطلوب را شناسایی و تبیین نماید. قربانی نامور و نژاد ایرانی، حکمرانی نارس را به مثابه وضعیتی چندلایه از نابالغی در نظام اداره عمومی معرفی می کنند که در آن، نشانه های سطحی، سازوکارهای میانی و ریشه های عمیق تر به طور هم زمان در بازتولید ناکارآمدی و ناتوانی در اصلاح نقش دارند (قربانی نامور و نژاد ایرانی، ۲۰۲۶). بر این مبنا، پژوهش حاضر در پی پاسخ به این پرسش اصلی است که نظریه تشخیصی حکمرانی نارس چگونه می تواند فاصله میان حکمرانی خوب به عنوان مقصد هنجاری و واقعیت های موجود در نظام حکمرانی را تبیین کند. پرسش های فرعی مقاله نیز عبارت اند از: ساختار مفهومی حکمرانی نارس چیست، این نظریه چه تمایزی با حکمرانی خوب دارد، و مهم ترین ابعاد ظهور نارسی حکمرانی کدام اند؟ اهمیت این پژوهش در آن است که از سطح توصیف آرمان ها فراتر می رود و به لایه های نهادی، فرهنگی، دانشی و ساختاری بازتولیدکننده نارسی می پردازد. از این رو، مقاله حاضر می کوشد با ارائه چارچوبی تحلیلی، هم ظرفیت تبیینی ادبیات حکمرانی را غنی تر سازد و هم زمینه ای برای عارضه یابی نهادی و اصلاح راهبردی فراهم آورد.
کلیدواژه ها:
نویسندگان
فرخ قربانی نامور
گروه مطالعات مدیریت پردیس بین المللی الوند، ایران
فرهاد نژاد ایرانی
گروه مدیریت دانشگاه آزاد بناب، ایران