اساتید دانشگاه، متخصصینی که روشنفکری نمی دانند!

25 بهمن 1403 - خواندن 4 دقیقه - 354 بازدید

روشنفکران جدید با سرعتی بالا، تخصص محور شده اند به حدی که به قول ادوارد سعید، آنقدر در رشته و حوزه ی خود اصطلاح محور صحبت می کنند که سخنانشان برای مردم و حتی دانشگاهیانی که در رشته های دیگر تحصیل کرده اند قابل درک نیست. از جانب دیگر فوکو معتقد بود که روشنفکری از روزگار ولتر تا مرگ سارتر به سمت افول حرکت کرده است و علت آن فراموشی وظیفه روشنفکر بوده است که از نگرش جهانشمولی روشنفکری، جای خود را به تخصص محوری داده است؛ این جاست که او را درواقع می توان متخصص نامید تا روشنفکر! چنانکه فوکو حتی پا را فراتر از این می گذارد و معتقد است که با توجه به این تخصص محوری، روشنفکر وجود ندارد!

روشنفکری، علم کافی برای شناخت پیرامون و ارئه ی راه حل ها برای معضلات جامعه را می طلبد که هم برای روشنفکر، هزینه دارد (چرا که نقاد است) و هم اینکه هرکسی توانایی بدعت و خلق آلترناتیو را ندارد. واقعیت این است که بسیاری از اساتید و دانشگاهیان مدعی روشنفکر بودن هستند؛ این در حالی است که دانشگاهیانی که تمام وقت خود را بر روی رشته تحصیلی خود متمرکز کرده اند؛ نمی توانند در حوزه ی مسائل پیچیده، که نیاز به چندین حوزه و میدان فراخ علمی دارد، ورود پیدا کنند چون دانش آن را ندارند. در دهه های اخیر اساتید دانشگاهی که داعیه ی روشنفکری و پیشروی را دارند بیش از طرح مشکلات و سوالات مربوط به جامعه، به ارائه کنفرانس هایی با زبان غیرمصطلح پرداخته اند. بی شک دانشگاهها یکی از مکان های اصلی رشد و توسعه ی روشنفکری در جهان بوده اند. اما اگر با چشمی تیزبین، به محافل روشنفکری در ایران در دو دهه ی اخیر نگاهی بیاندازیم به این نتیجه خواهیم رسید که نام روشنفکران غیردانشگاهی و بیرون از دانشگاه در موسسات اندیشه ای و فرهنگی خصوصی، بیش از کسانی که در دانشگاهها مشغول ایده پردازی هستند شناخته شده است.

گویی دانشگاهها با اساتیدی منزوی پر شده اند که بیش از اندیشه ورزی و اندیشه پردازی برای بهبود شرایط جامعه به فکر حفظ جایگاه و البته مستمری ماهانه خود هستند، بنابراین کتاب ها و مقالات این اساتید نیز محافظه کارانه و معمولا برای دنیای خارج از کلاس های درس غیرکاربردی خواهد بود. از طرف دیگر تک رشته گرایی نیز ذهن تحلیل گر روشنفکران را به سمت عدم قدرت نقادی در برابر رشته های دیگر پیش برده است مثلا کسی که متخصص و استاد دانشگاه در ادبیات است یا دارای مدرک PhDدر روانشناسی است جسارت پرداختن به مسائل و مشکلات در حوزه جامعه شناسی و سیاست را ندارد. تخصص گرایی در بین این گروه باعث شده است که توانایی حل مسائل پیچیده و ابراز راه حل را نداشته باشند. اتفاقی که در فضای دانشگاهی و جامعه ی روشنفکری ما افتاده است این است که در بحث تک رشته گرایی، دچار سندرم تخصص محوری حاد شده ایم؛ طوری که روشنفکران و کسانی که خود را محق چنین لقبی می دانند توانایی حل مسئله بعنوان صاحب اندیشه در جامعه را ندارند و تمام مسائل را از زیر ذره بین رشته ی خود تحلیل می کنند که در سطح، باقی می ماند و در جامعه مورد اقبال قرار نمی گیرد.