انصار امینی
4 یادداشت منتشر شدهانعکاس یاس و هجران شعر فارسی در ساختار سیاسی ایران
شعر شاعران سرزمین ایران را که ورق می زنیم اولین نکته ای که توجهمان را جلب می کند نرسیدن به معشوق است و فراق یار. شاعران ادبیات فارسی به تکرار از مفاهیمی شبیه به هجران یاد کرده اند، بی دریغ شعر گفته اند که زندگی غم انگیز است و یار از ما جداست و شادی، به سراغ ما نخواهد آمد "از شادی ام مپرس که من نیز در ازل/همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم(حسین منزوی)". و در اشعارشان، هجران را ارثیه شاعران دانسته اند. کم تر شاعری به رندی حافظ در ادبیات قدیم پیدا می شود که وصل را ممکن بداند و عشق را به زیبایی خلق کند و البته در عصر ما نیز برخلاف جهت آب، کم تر شاعری مانند "آیدا در آینه" را می سراید که آیدا به نوعی در مقابل هجران بایستد و وصال در شعر هم ممکن ارزیابی شود!
اما سوال اینجاست چرا شاعران سرزمین ما آنقدر از دوری گفته اند و رسیدن را دور از دسترس دانسته اند؟ آیا می توانیم نوع ساختار حکومت ها را در ارتباط با نگرش منفی شاعران نسبت به "رسیدن" تاثیرگذار بدانیم؟ ما در این یادداشت سعی می کنیم با نگاهی ساختاری به این مسئله بپردازیم. در این یادداشت چون دوره و تاریخ معینی را در نظر نداریم و معیارمان تاریخ ادبیات ایران از زمان نخستین شاعر بزرگ پارسی گوی می باشد محدوده ی بحث خود را به صورت کلی از اولین شاعران فارسی درنظر می گیریم.
به نظر می رسد غیر از دوره های بسیار کوتاهی، ساختار حکومتی در نظام های حاکمیتی ایران بسته بوده است و معمولا دگراندیشان در لباس شاعر یا نویسنده مورد بدگمانی بوده اند، یعنی قدرت های حاکم آنها را بعنوان معاند در نظر می گرفته اند و نسبت به آنها برخوردهایی سلبی داشته اند. بنابراین می توان اینگونه در نظر گرفت که هرچه اوضاع سیاسی آرام تر و منطقی تر بوده است شاعران امیدوارانه تر شعر گفته اند و هجران، به وصال تغییر مقام کرده است و برخلاف آن هرچقدر که خفقان بیشتر شده است سیمای شعر فارسی به سمت یاس و نرسیدن حرکت کرده است. مثال آن را می توانیم در دوره ی معاصر پیدا کنیم؛ یعنی از به تخت نشستن محمدرضاشاه تا سال 1332 که کودتای 28 مرداد به وقوع پیوست. به شهادت تاریخ، در این دوره 12 ساله، آزادی مدنی گسترده تر از تمام دوران حکومت پهلوی بوده است و البته در همین دوران است که شاعران و نویسندگان قدبلند می شوند و آثارشان سبک و سیاقی زنده تر می گیرد، یعنی از بهت و سکون بیرون می آیند و از "رسیدن" در شعر خود می گویند و می نویسند؛ این رسیدن می تواند در اشعار چپی و سیاسی گروههای دگراندیش بوده باشد که با توجه به جریانات فکری آن زمان از رسیدن به عدالت و برابری می گفتند و یا وصال معشوق باشد که در اشعار عاشقانه تبلور می یافت. چنانکه اولین کنگره نویسندگان در همین دوره پایه گذاری می شود. در قطعنامه این کنگره آرزو شده بود که: «نویسندگان ایران در نظم و نثر، سنت دیرین ادبیات فارسی، یعنی طرفداری از حق و عدالت، و مخالفت با ستمگری و زشتی را پیروی نمایند و در آثار خود از آزادی و عدل و دانش و رفع خرافات هواخواهی نموده و....». کافی ست این دوره را با ادوار قبل از سال 1320 یعنی حکومت رضاشاه، و کلیت قاجار و زندیه و افشار و... مقایسه بکنیم یا از طرفی دیگر با دهه های بعد که محمدرضا شاه، خوی استبدادش بر تساهل پیشی می گیرد. دوره پس از کودتا، دوره انجمن های خانگی و تجمع های مخفی در کافه ها و انتشاراتی ها بود. در بین سال های 1320-1332 اشعار کسانی مانند نیما نیز بیشتر، رنگ و بوی مردم و مشکلات آنها را گرفت و به واقعیت های جامعه آن روز نزدیک شد.
برای درک موضوع و اینکه تفاوت در ساختارها را در شکل گیری ذهنیت شاعران در مقام قیاس بهتر نشان دهیم سوال بعدی می تواند اینگونه پرسیده شود که آیا غم و هجران، تنها مختص شعر فارسی و در ایران است؟ با نگاهی کلی می توان به این سوال پاسخی منفی داد و اذعان کرد که فراق، مفهومی همگانی برای بشریت می باشد نه تنها شاعران، بلکه انسان به صورت کلی به جدایی از آنچه یا آنکه دوست دارد تمایلی نداشته است. اما نکته ای که باید بدان توجه کنیم اینکه شاعران غربی غیر از بحث غم فراق به شادی التذاذ از دیگر وجوه زندگی مانند طبیعت نیز پرداخته اند و در دوران جدید در مسائل اجتماعی- سیاسی نیز خود را سهیم دانسته اند درحقیقت شعر در غرب و کشورهایی که به نوعی شبیه به تفکرات غربی گام برداشته اند نوعی حرکت مشاهده می شود و اینکه شاعر، تنها مرثیه سرای هجران معشوقه اش نیست بلکه فردی با قریحه است که می تواند جامعه را به تصویر بکشد پس در این میان خودش نیز بعنوان فردی تاثیرگذار حضور دارد بنابراین اگر از عشق می گوید وصل را ناممکن نمی داند و یا در شکل افراطی که در شعر ما وجود دارد آمدن معشوق را مساوی پایان رسیدن تمام مصایب نمی شناسد!
شعر در غرب اگر عاشقانه هم باشد از نیستی پس از معشوق کم تر می گوید چه اینکه در شعر ما عاشق، عمر خود را در پس رسیدن به معشوق معنا می کند، پس او را پزشکی تمام عیار برای تمامی دردها تشخیص می دهد. این در حالی ست که شاعر غربی، معشوق را در آغاز یک انسان می داند نه موجودی اساطیری و بدون نقص که با رسیدن به وی چاره ای جز پرستشش را نداشته باشد! شاعر فارسی نمی تواند به معشوق برسد چون "من" ی را در خود نمی بیند و همه "او" شده است، چنانکه اتوریته ای در شعر او مسلط است که شخصیت معشوق است و معشوق است که برایش تصمیم به رسیدن یا نرسیدن می گیرد!
در حقیقت به نظر می رسد که شاعران ما بیش از اینکه خود را معرفی کنند معشوق را بزرگ کرده اند تا در سایه ی عظمت معشوق، فرصت ابراز خود را پیدا کنند یعنی مات و مبهوت کاریزمای معشوق بوده اند این در حالی ست که شاعر غربی قبل از شعر، خود را بعنوان فردی صاحب تمییز قبول دارد و پس از آن به معرفی معشوق در شعر خود می پردازد؛ در اینجا می توان تصویر ساختارهای متفاوت را در شکل گیری شعر هر دو طرف به وضوح مشاهده کرد.
از نگاهی می توان مدعی شد که ما در شعر هم به شکل عجیبی کاریزما پروریم. معشوق برای ما یک کاریزماست، یک افسانه است که احتمال رسیدن به او بسیار ناچیز است چرا که اگر او بیاید دیگر رنجی باقی نمی ماند، در سیاست هم همین گونه بوده ایم. ما همیشه به دنبال شخصی بوده ایم که با آمدنش تمام مشکلات جامعه را از میان بردارد و دوزخ ما یکباره، بهشتی دلنشین شود. این بدان معناست که ما تصویر شکست آمال خود را برای داشتن فرمانده ای کاریزماتیک، که معمولا منجر به شکست شده است در آینه ی شعر منعکس کرده ایم و چون با تغییر حاکمیت ها و رهبران کاریزماتیک، به آرمان خود نرسیده ایم این حقیقت در ما درونی شده است که "نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست(سهراب سپهری)". پس بازهم در خود فرو رفته ایم و در انتظار عبثی دیگر بر درگاه شعر نشسته ایم. از این جهت اگر از استثنائاتی در تاریخ ادب فارسی بگذریم بعید نیست به این نتیجه برسیم که برآیند نشستن در انتظار یک فرد که کلید تمام مشکلات در دست اوست یک چیز می تواند باشد اینکه ما می خواهیم در آسودگی باشیم و وظایف خود را بعنوان یک فرد در جامعه، به عهده ی دیگری بسپاریم، براین اساس آنقدر معشوقه ی خود را بزرگ به تصویر می کشیم که اعتماد به نفس رسیدن به وی را از دست می دهیم و بعد در گوشه ای خلوت می کنیم تا شعری دیگر برای او بسراییم.