تجسد صوت؛ کالبد گفتار در مناقشه مرلوپونتی، دریدا و سنت متافیزیکی

10 آبان 1405 - خواندن 13 دقیقه - 44 بازدید



بسمه تعالی


تجسد صوت

کالبد گفتار در مناقشه مرلوپونتی، دریدا و سنت متافیزیکی

نوشته: معصومه شاه گردی


مسئله ماهیت زبان و خاستگاه دلالت های معنایی، همواره یکی از مناقشه برانگیزترین ساحت های فلسفه ذهن، معرفت شناسی و زبان شناسی به شمار می رود. در قلب این مسئله، چیستی «صدا» و «گفتار» قرار دارد؛ پدیده ای مرزی که از سویی ریشه در فرایندهای فیزیکی، آکوستیک و فیزیولوژی تن دارد و از سوی دیگر، حامل عمیق ترین مفاهیم فکری، عواطف انسانی و دلالت های انتزاعی است. تاریخ تفکر فلسفی در مواجهه با این سرشت دوگانه، عمدتا در دام نوعی دوگانه انگاری پایدار گرفتار آمده و در دو قطب تقلیل گرایانه حرکت کرده است:

از یک سو، سنت عقل گرایی و ایدئالیسم فلسفی (از افلاطون و دکارت تا هوسرل متقدم)، با تفکیک قاطع میان آگاهی و ماده، تقدم را به «ایده» و «معنای درون ماندگار» بخشیده و صدا را صرفا پوششی بیرونی، ابزاری خنثی یا حاملی شفاف برای انتقال اندیشه ای ناب دانسته اند که گمان می رود پیشاپیش در خلوت ذهن متولد شده است. از سوی دیگر، ماتریالیسم مکانیکی و فیزیکالیسم تجربی (از هابز و لا متری تا رفتارگرایی قرن بیستم)، در تلاشی واکنشی برای حذف ساحت های فرامحسوس، گفتار را به ارتعاش کور هوا، بازتاب های شرطی فیزیولوژیک یا حرکات مکانیکی عضلات حنجره فروکاسته اند؛ تقلیلی که در آن ساحت زیسته، التفات مندی و سرشت بیانگر آوا یکسره محو می شود.

در مواجهه با این دو افق مسلط، اندیشه معاصر شاهد دو گسست رادیکال از این دوگانه انگاری کلاسیک بوده است: نخست، پروژه واسازی ژاک دریدا که تلاش می کند تا نشان دهد که اصالت بخشی به صدای زنده در سنت غرب، مبتنی بر «صوت محوری» و امکان «خودمتاثرسازی ناب» است. دریدا در پی این استدلال است که صدا از فضاگذاری، ردپا و غیاب مادی رها نیست و از ابتدا شکلی از «نوشتار بنیادین» و دگرمتاثرسازی به شمار می رود. دوم، چرخش پدیدارشناختی موریس مرلوپونتی و خوانش متاخر رنو بارباراس که مسیر متفاوتی را پیش می نهد؛ مسیری که در آن نه به انتزاع ایدئالیستی پناه برده می شود و نه به شیء وارگی فیزیکالیستی.

مرلوپونتی با بازخوانی جایگاه «تن زیسته» (Corps propre)، صدا را نه یک ارتعاش خنثای مادی و نه حاملی شفاف برای روحی مجرد، بلکه یک «ژست بدنی» (Geste phonétique) می داند. در این چشم انداز، ادای کلمات امتداد مستقیم حرکات و جهت گیری های تن در جهان است؛ کالبدی مادی که اندیشه در آن لباس نمی پوشد، بلکه دقیقا در دل ماده محسوس آن متولد می شود. این پیوند در فلسفه متاخر او با مفهوم وجود شناختی «تن جهان» (La chair du monde) و «تن زبان» به کمال می رسد؛ جایی که زبان بخشی از همان تاروپود محسوس و مادی وجود فهمیده می شود. در امتداد این نگرش، بارباراس نشان می دهد که چگونه کالبد گفتار، فراتر از بن بست های تماس فیزیکی، غایت شناسی میل را در ساحتی تجسدیافته محقق می سازد.

هدف این مقاله، بازخوانی انتقادی نسبت میان کالبد گفتار، مادیت و معنا است. این جستار بر آن است تا نشان دهد چگونه کالبد گفتار، به مثابه شرط بنیادین بیانگری، بر تجسد ذاتی زبان گواهی می دهد و مانع از انزوای معنا در قلمروهای انتزاعی و فرامحسوس می شود؛ رویکردی که زبان را نه ابزاری صوری، بلکه کنشی تنانه و ریشه دار در ژرفای تجربه زیسته آشکار می سازد.

مسئله «صدا» و «گفتار» در تاریخ فلسفه، همواره میدان تقاطع پرسش های بنیادین درباره نسبت میان ذهن، بدن، زبان و جهان بوده است. صدا پدیده ای دوگانه است: از سویی با فیزیک و کالبد مادی پیوند دارد و از مجاری تنفسی، ارتعاش تارها و هوای پیرامون پدید می آید، و از سوی دیگر، حامل اندیشه، عاطفه و دلالت های معنایی است. نحوه تبیین این سرشت دوگانه، شکافی عمیق میان فیلسوفان پدید آورده و تاریخ تفکر را به اردوگاه های متمایزی تقسیم کرده است که هر یک کوشیده اند صدا را به نفع یکی از دو قطب «معنای مجرد» یا «ماده کور» مصادره کنند؛ در این میان، واسازی دریدا و پدیدارشناسی مرلوپونتی دو مسیر کاملا متفاوت برای بازتعریف این نسبت گشوده اند.

۱. اردوگاه ایدئالیسم و عقل گرایی: صدا به مثابه حامل شفاف اندیشه

در این رویکرد (که از افلاطون و دکارت تا کانت و هوسرل متقدم امتداد می یابد)، تقدم مطلق با «آگاهی»، «ایده» و «معنای درون ماندگار» است. زبان و ماده صوتی در مرتبه ای ثانویه و ابزاری قرار می گیرند:

  • افلاطون و لوگوس درون زاد: در رساله هایی چون کراتولوس و فایدروس، تفکر به مثابه گفت وگوی خاموش روح با خود تعریف می شود. در این نگرش، هرچند افلاطون گفتار زنده را به دلیل نزدیکی به نفس برتر از نوشتار مرده می داند، اما معنا پیشاپیش در قلمرو مجرد مثل حقیقت دارد؛ صدا صرفا لباسی است که بر تن ایده ای ازلی پوشانده می شود.
  • دوگانه انگاری دکارتی: رنه دکارت با تفکیک قطعی میان جوهر اندیشنده (res cogitans) و جوهر ممتد/مادی (res extensa)، تفکر را فرایندی ناب و فارغ از فیزیکالیسم تبیین کرد. برای دکارت، امواج صوتی و ارتعاشات دهان، حرکات فیزیکی خنثایی هستند که صرفا مانند یک کابل ارتباطی مکانیکی، پیام ذهن را به ذهنی دیگر مخابره می کنند، بدون آنکه در سرشت خود معنا نقشی داشته باشند.
  • ادموند هوسرل (پژوهش های منطقی): هوسرل در دوره متقدم تفکر خود، میان «بیان ناب» (Ausdruck) و «نشانه دلالت گر تجربی» (Anzeichen) تمایز می گذارد. او استدلال می کند که در تکلم درونی و خلوت روح با خویشتن، معنا بدون نیاز به هرگونه نشانه مادی یا تلفظ صوتی انضمامی، در شفافیت کامل برای خودآگاهی حاضر است. از این دیدگاه، ماده صوت یک ضرورت بیرونی و تصادفی برای ارتباط اجتماعی است، نه بنیان برسازنده حقیقت.

در الگوی ایدئالیستی، صدا عنصری شفاف، رام شده و در خدمت معناست؛ ماده ای که آرزو دارد تا حد امکان محو شود تا مفهوم ناب بدرخشد.

۲. اردوگاه ماتریالیسم مکانیکی و تجربه گرایی: صدا به مثابه ارتعاش فیزیکی و بازتاب زیستی

در نقطه مقابل، سنت ماتریالیسم مکانیکی و تجربه گرایی حسی (از هابز و کندیاک تا ماتریالیست های قرن هجدهم و رفتارگرایان)، هرگونه ساحت غیرمادی برای معنا را نفی می کند و گفتار را به فرآیندهای مکانیکی و فیزیکی محض تقلیل می دهد:

توماس هابز و مکانیزم علی: هابز اندیشه را حرکت ذرات و اتم ها در ماده مغز می دانست. در این چارچوب، کلمات و اصوات صرفا برچسب های فیزیکی برای ثبت داده های حسی گذشته و تداعی مکانیکی آن ها هستند؛ صدا ضربه مادی هوا بر گوش و تحریک اعصاب است.

  • ژولین دو لا متری (انسان-ماشین): لا متری بدن انسان را به سامانه ای از اهرم ها، فنرها و لوله ها تشبیه کرد. گفتار در نگاه او کارکرد مکانیکی جریان هوا در ریه و ارتعاش تارهای صوتی است؛ صدا پدیده ای کاملا زیست شناختی-مکانیکی است که هیچ تفاوتی در جنس و سرشت با سایر اصوات طبیعی ندارد.
  • رفتارگرایی (جان واتسون): در قرن بیستم، رفتارگرایی رادیکال هرگونه مفهوم «معنای درونی» را رد کرد و تفکر را صرفا به «گفتار زیرزبانی» (sub-vocal speech)، یعنی انقباضات بسیار خفیف و حرکات عضله حنجره تقلیل داد. صدا در این نگرش، بازتابی شرطی در پاسخ به محرک های بیرونی است.

مشکل بنیادین ماتریالیسم مکانیکی این است که با تقلیل صدا به ارتعاش اتم ها یا بازتاب های شرطی، بعد زیسته، التفاتی، عاطفی و بیانگر زبان را نابود می سازد و نمی تواند تبیین کند که چگونه یک فرکانس فیزیکی قادر است افق معنایی بگشاید.

۳. چرخش دریدایی: واسازی صدا، صوت محوری و دگرمتاثرسازی

ژاک دریدا با فراروی از هر دو موضع، تلاش می کند تا نشان دهد که فلسفه غرب همواره گرفتار «صوت محوری» (Phonocentrism) و «متافیزیک حضور» بوده است. دریدا بررسی می کند که چرا فیلسوفان تاریخ (به ویژه ایدئالیست ها) همواره صدا را بر نوشتار برتری داده اند:

  • توهم خودمتاثرسازی ناب (Auto-affection): دریدا در صدا و پدیدار ادعا می کند که برتری صدا بر این فرض استوار است که وقتی سوژه سخن می گوید، صدای خود را در همان آن می شنود (s'entendre-parler). از آنجا که صدای صادرشده بلافاصله در فضا محو می شود، به نظر می رسد که معنا بدون اتکا به هیچ ماده ماندگار و بدون عبور از جهان مادی، مستقیما از روح به روح تابیده است. دریدا این فرض را توهمی صرف تحت عنوان خودمتاثرسازی ناب معرفی می کند.
  • آلودگی صدا به مادیت و ردپا: دریدا خلوص ادعایی فوق را باطل می داند. او معتقد است که حتی در درونی ترین نجواها، میان لحظه تولید صوت و دریافت آن، یک تاخیر زمانی، وقفه و شکاف مکانی وجود دارد. صوت برای دلالت گری باید ساختاری تکرارپذیر (Iterability) داشته باشد. این تکرارپذیری مستلزم فضاگذاری (Espacement) و فاصله مندی است.
  • نوشتار بنیادین (Archi-écriture): از نظر دریدا، صدا نه روح زنده، بلکه خود شکلی از نوشتار است؛ زیرا مبتنی بر ردپاها (traces)، کدها و تفاوت های فاقد مرکز زیستی است. صدا همواره نوعی دگرمتاثرسازی (Hétéro-affection) است که نشان می دهد معنا هیچ گاه در یک حضور زنده و ناب به چنگ نمی آید، بلکه مدام در بازی تفاوت ها و تاخیرها (Différance) به تعویق می افتد.

۴. پدیدارشناسی موریس مرلوپونتی: کالبد گفتار و تجسد آوا

در برابر تقلیل گرایی ایدئالیستی (که صدا را پوسته ای بی اهمیت بر معنای ناب می داند)، تقلیل گرایی فیزیکالیستی (که صدا را ارتعاش مکانیکی هوا می شمارد)، و رویکرد واسازانه دریدا (که ماده را به ردپای متنی و غیاب مبدل می سازد)، موریس مرلوپونتی مفهومی بدیع از صدا و گفتار ارائه می دهد: گفتار به مثابه کنشی تنانه و ریشه دار در «تن جهان».

مرلوپونتی دیدگاه خود را از تحلیل «تن زیسته» (Corps propre) آغاز کرده و در فلسفه متاخرش در امر مرئی و امر نامرئی به بلوغ می رساند:

گفتار به مثابه ژست بدنی (Le geste phonétique)

مرلوپونتی در پدیدارشناسی ادراک استدلال می کند که ادای کلمات، تفاوتی بنیادین با حرکات جسمانی تن ندارد. همان گونه که بالا بردن دست حرکتی برای تصرف فضا یا ایجاد ارتباط است، سخن گفتن نیز یک ژست صوتی است. زبان، دهان و حنجره، امتداد حرکات بدنی ما در جهان است. صدا از گوشت و پوست متولد می شود و معنا در ذات خود با آهنگ، ریتم و دینامیسم عضلانی تکلم گره خورده است.

نفی دوگانگی معنا و واژه

مرلوپونتی تفکیک سنتی میان «معنای ناب در ذهن» و «لفظ مادی بر زبان» را رد می کند:

  • او اعلام می کند که واژگان لباس معنا نیستند، بلکه کالبد انضمامی آن هستند. همان طور که اثر هنری بدون رنگ، بوم و بافت مادی وجود ندارد، معنا نیز بدون بافت صوتی و حسی گفتار شکل نمی گیرد.

تمایز میان گفتار زنده و گفتار مرده

مرلوپونتی ساختار زبان را به دو لایه تقسیم می کند:

۱. گفتار رسوب یافته و گفته شده (Parole parlée): زبانی که پیشاپیش در دستور زبان، قاموس ها و نشانه های تثبیت شده منجمد شده است؛ یعنی زبان در بعد نهادی و رسوب کرده اش.

۲. گفتار زایا و زنده (Parole parlante): لحظه انضمامی و پویایی که سوژه در بستر موقعیت زیسته، کلمات را از نو به حرکت درمی آورد و با اتکا به کالبد صوتی، افق معنایی تازه ای خلق می کند. این ساحت، چشمه زاینده زبان است.

برگشت پذیری و تن زبان (La chair du langage)

در آرای متاخر مرلوپونتی، صدا نقشی محوری در درک پدیده «برگشت پذیری» (Réversibilité) ایفا می کند. همان طور که وقتی دست راست دست چپ را لمس می کند، هم زمان لمس کننده و لمس شونده است، در بیان آوایی نیز گوینده در همان لحظه سخن گفتن، شنونده صدای خویش است. اما برخلاف دریدا که این وضعیت را خاستگاه یک توهم می داند، مرلوپونتی آن را نشانه پیوند ارگانیک سوژه با وجود برمی شمارد:

  • صدا پلی است میان درون و برون؛ پدیده ای است که از اعماق تن سرچشمه می گیرد و بلافاصله در فضای جهان پخش می شود.
  • مرلوپونتی از «تن زبان» سخن می گوید: گفتار بخشی از تاروپود محسوس جهان است. کلمات مانند اشیای فیزیکی دیده و شنیده می شوند، دارای وزن و بافت هستند و اصطکاک ایجاد می کنند.

به این ترتیب، گفتار نه صدای روحی مجرد است و نه صدای ماشینی بیولوژیک؛ بلکه صدای تن زنده ای است که از خلال ارتعاش حسی تن، سکوت جهان را می شکند و آن را به ساحت اشتراک و بیان درمی آورد.