بتول قربانی سینی
کارشناس ارشد مهندسی گداخت هسته ای,, نویسنده و پژوهشگر ریاضیات، فلسفه و...
225 یادداشت منتشر شدهپیرمرد و دریای همینگوی در ناودان ترس
ابرهای سیاه هر لحظه به هم نزدیکتر می شدند، یک چشمش به آسمان بود و چشم دیگرش به ناودان؛ دستهایش را مرتب بهم می مالید و گوشه لبش را گاز می گرفت، جلو باریدن باران را نمی توانست بگیرد؛ روی سکوی جلو درب پشت بام نشست و دستهایش را روی سرش که حالا رو به پایین به زمین چشم دوخته بود، قلاب کرد؛ دقیقا پریروز بود که پدر آمده بود بالای پشت بام تا مچ او را بگیرد و خسرو که متوجه صدای پای پدرش در راه پله ها شده بود؛ تنها کاری که به ذهنش رسیده بود را انجام داده بود و کتاب پیرمرد و دریای ارنست همینگوی را به دل ناودان سپرده بود و سرش را در کتاب ریاضی چنان چپانده بود که هرکسی می دید ش فکر می کرد، قرار است، مهمترین سوال ریاضی را حل کند؛ پدر دورتادور پشت بام را با چشمان تیز بین آبیش رصد کرده بود و چون چیزی نیافته بود دستی به سر بی مویش کشیده بود و گفته بود:«درسدو بخون، عاقبت منو ببین؛ صبح تا شب با این لکنته توی خیابونا سگ دو میزنم و آخرشم هشتم گرو نهمه، درسدو بخون...» پدر که رفته بود، خسرو هر کاری کرده بود نتوانسته بود کتاب را از دل ناودان بیرون بکشد و بدتر آن را پایین تر هل داده بود و پیرمرد و دریای همینگوی توی دل ناودان فرو رفته بود؛ حالا او مانده بود که چطور پیرمرد و دریا را از دل ناودان بیرون بکشد؛ همین چند وقت پیش بود که پدر کتاب پیرمرد و دریا را بین کتابهای درسیش پیدا کرده بود و با تمام توانش آن را پاره پاره کرده بود و در سطل آشغال انداخته بود و با او اتمام حجت کرده بود که اگر کتاب دیگری بغیر از کتابهای درسیش، دستش ببیند؛ همه کتابهایش را آتش می زند و می فرستدش دم مکانیکی حاج علی که شاگرد مکانیک شود؛ پدر آن شب؛ خوابش که برده بود، خسرو رفته بود و ورقهای کتاب را از سطل آشغال بااحتیاط تمام بیرون آورده بود؛ انگار که اشیای تاریخی را از زیر خاک بیرون میآورد و بعد نشسته بود ورقه ها را با چسب شیشه ای مثل چینی با ارزشی که بندش می زنند یک به یک با دقت چسبانده بود با اینحال با تمام دقتی که کرده بود بعضی کلمات کتاب انگار در گسل پارگیها فرو رفته بودند و درست مثل وقتی که نور از هوا وارد آب می شود و اشیای درون آب شکسته دیده می شوند، کلمات شکسته بودند اما با این حال محسن خوشحال شده بود که می تواند ادامه کتاب را بخواند و حالا چند ورق مانده به آخر، کتاب در دل ناودان گیرکردهبود درست مثل پیرمرد داخل کتاب که ماهی بزرگش در دل دریا دستخوش حوادثی پیش بینی نشده بود، معلوم نبود کتابش در دل ناودان قرار است چه از سر بگذراند.
رعد و برق همه این خاطرات را از ذهنش پراند؛ نگاهی به ابرهای در هم پیچیده و سیاه بالای سرش انداخت، با قدمهای بلند به سمت ناودان رفت، پلاستیکی که پهلوی ناودان گذاشته بود را از سر ناچاری در ورودی ناودن فرو کرد؛ تنها امیدش این بود که باران از همان بارانهای لحظه ای باشد که فقط زمین را تر میکنند و زود بند میآیند از همانهایی که مثل اشک کودکان، ناغافل می آیند و بسرعت خشک می شوند همان اشک هایی که انگار از اول نبودند؛ اما باران چنان می بارید که گویی قصد ایستادن نداشت، هنوز درگیر آن بود که با عقب بردن سر و فشار به گردنش باران را متوقف کند که صدای مادر را بعد از چندین بار تکرار اسمش شنید و هراسان به سمت درب پشت بام قدم برداشت؛ باید می رفت و وسایل توی حیاط را از زیر باران جمع می کرد.
شب دل توی دلش نبود، باران هم که انگار با زمین قرارداد ساعتی امضا کرده بود که ببارد همچنان در حال بارش بود، کنج اتاق نشسته بود و به شیشه هایی که قطرات باران روی آنها شره می کرد خیره شده بود؛ چند باری خیز برداشت تا برود بالا پشت بام و پلاستیک را از حلق ناودان بیرون بکشد؛ اما فکر اینکه پدرش بفهمد کتاب، ناودان را خفه کرده او را سر جایش میخکوب می کرد؛ لااقل با بودن پلاستیک در گلوی ناودان پدرش فکر می کرد این دریای آبی که روی پشت بام هر لحظه ممکن بود سقف را خراب کند بخاطر پلاستیک بوده؛ پلاستیک را می توانست گردن نگیرد اما پیرمرد و دریا اظهر من الشمس بود که کار خودش است. با صداهای ذهنش در حال کلنجار بود که با صدای داد و بیداد پدر که کلید در قفل درب حیاط انداخته بود و در حال داخل آمدن بود به خودش آمد:« چرا از ناودون آبی بارون پایین نیمیادددد؟؟!!! شوماها نمیشنویند یه سر بالا پشت بوم بزنید، من نباشم؛ این خونه رو سردون خراب میشه...» پدر همینطور که از پله ها بالا می رفت ادامه داد: « به درد هیچی نمیخورین، نه عرضه دارین؛ نه مغز درست حسابی ...»
هر چه پدر از پله ها بالاتر می رفت بجای اینکه صدایش کمتر بگوش برسد؛ تن صدایش بالاتر می رفت، خسرو یکهو از جایش پرید دور خودش چرخی زد، مادر که رنگ و رویش را انگار استرس درونیش قورت داده بود رو به خسرو کرد و گفت:« نکنه توی ورپریده چیزی انداختی تو ناودون..» و وقتی حالت چهره محسن را دید همه چیز عایدش شد و صلوات پشت صلوات بود که از دهانش خارج می شد.
صدای پدر آنقدر بلند شده بود که با صدای رعد وبرق در هم می پیچید و کسی نمی توانست بفهمد صدای پدر بلندتر است یا رعد و برق.
مادر همینطور که حالا به آیت الکرسی متوصل شده بود و لبهایش تند تند تکان می خورد، پلیور خسرو را بطرفش پرتاب کرد و گفت:« بلند شو برو خونه خاله ت؛ من خودم به خاله ت زنگ میزنم، وخی زود برو»
خسرو با لب و گلوی خشک سراسیمه از خانه بیرون زد و از کناره دیوارخانه، طوری از کوچه بیرون زد که چشم پدرش از آن بالا به او نیفتد؛ اما دلش پیش پیرمرد و دریا بود و مغزش پیش پدر که حالا قرار است تمام دق و دلیش را سر مادر خالی کند، کمی مکث کرد و بعد برگشت و سر نبش کوچه همینطور که پشت دیوار پنهان شده بود به ناودان خانه اشان خیره شد، آب باران مثل آبشاری از سر و بینی اش می چکید، لرزش توی دلش آنقدر زیاد بود که لرز بدنش را حس نمی کرد؛ صدای پدر همچنان تا سر کوچه می آمد و چندتایی از همسایه ها در خانه جمع شده بودند و بعضی زنها هم از پشت شیشه، گوششان را تیز کرده بودند تا بفهمند ماجرا چیست تا شب خوابشان ببرد.
کربلایی حسین همسایه ته کوچه هم که در کار لوله بازکنی،دستی داشت، از راه رسید و در واکنش به پدر که پلاستیک را نشان می داد، گفت:«حاج محسن مثه اینکه هنوز آب رد نیمیشه؛ بازم ناودون گیره؛ بذار حالا میام بالا، کمکت بازش می کونیم ...اینقد حرص نخور حالا رگای قلب خودتم می گیره » و پدر که می گفت: « کاش رگا قلبم بگبره بیوفتم بمیرم از دست اینا ،...
کربلایی حسین که بالا رفت پدر کم کم آرام گرفت؛ آسمان هم که انگار منتظر بود پدر آرام بگیرد کمتر غرید و باران هم آرامتر شد. خسرو همانجا کنج دیوار به ناودان زل زده بود و می دید که کربلایی حسین، حالا فنر لوله باز کنیش را هم بالای پشت بام برد، یاد قلابی که پیرمرد داستان همینگوی در دهان ماهیش فرو کرده بود افتاد، یاد تک تک جملات کتاب افتاد و ورق های کتاب مصور پیرمرد و دریا را دید که یکی یکی توی آب باران وسط کوچه مثل گردابی دور می زدند؛ انگار ناودون منتظر بود تا باران ببارد و ورق های کتاب پیرمرد و دریا را در آبهای وسط کوچه شناور کند و صدای پدر که از آن بالا ورق های کتاب را می دید و نعره می زد....