گود شیدون فداغ؛ بازخوانی یک حافظه تاریخی در پیوند با روایت شفاهی و ادبیات بومی
گود شیدون فداغ؛ بازخوانی یک حافظه تاریخی در پیوند با روایت شفاهی و ادبیات بومی
چکیده
در بخش غربی فداغ، در ضلع شرقی قبرستان معروف و منسوب به طایفه محمددرویشی ها، گودالی کهن با نام های «گود شیدون»، «شهیدون» یا «شهیدان» در حافظه مردم منطقه باقی مانده است. بر اساس روایت های شفاهی، این گودال محل دفن گروهی از انسان ها، از مردان و زنان تا کودکان، بوده است؛ اما درباره زمان، علت و چگونگی مرگ آنان اطلاعات قطعی و مستند در دست نیست. روایت های محلی، احتمال هایی همچون حمله مغول، یورش افغان ها یا وقوع حادثه ای خونین در دوره ای نامعلوم را مطرح می کنند.
این یادداشت، گود شیدون را نه به عنوان یک واقعه تاریخی اثبات شده، بلکه به عنوان یک «مکان حافظه» و پدیده ای در حوزه تاریخ شفاهی، فرهنگ عامه و ادبیات بومی بررسی می کند. در این میان، روایت های سالمندان، نام مکان، آثار فیزیکی باقی مانده و به ویژه سروده های شاعران فداغی، مجموعه ای از نشانه ها را فراهم می کنند که می تواند زمینه پژوهش های تاریخی، باستان شناختی، مردم شناختی و زبان شناختی آینده را فراهم سازد.
سروده های اکبر تقی نژاد، استاد باقری فداغی و مهدی غلامی فرد متخلص به «طیار» نشان می دهند که گود شیدون همچنان در حافظه فرهنگی فداغ زنده است. این اشعار، ضمن بازتاب سوگ و اندوه جمعی، پرسش هایی درباره هویت مدفونان، قدمت مکان و علت نام گذاری آن مطرح می کنند. از این منظر، ادبیات بومی نه جایگزین اسناد تاریخی، بلکه یکی از ابزارهای حفظ و انتقال حافظه ای است که در معرض فراموشی قرار دارد.
واژگان کلیدی: گود شیدون، فداغ، شهیدون، حافظه جمعی، تاریخ شفاهی، فرهنگ بومی، شعر محلی، میراث فرهنگی، ادبیات بومی
مقدمه
هر سرزمین، تنها با بناها، اسناد و نوشته های رسمی شناخته نمی شود. بخشی از گذشته هر جامعه در حافظه مردمان آن زندگی می کند؛ در نام یک کوه، یک چاه، یک دشت، یک قبرستان یا گودالی که شاید نسل های امروز دلیل وجودش را ندانند، اما نامش را از پدران و مادران خود شنیده اند.
در فداغ نیز مکان هایی وجود داشته و دارد که بخشی از گذشته این سرزمین را در خود پنهان کرده اند؛ مکان هایی که اگرچه ممکن است در اسناد رسمی کمتر دیده شوند، اما در حافظه مردم حضور دارند. «گود شیدون» یکی از همین مکان هاست؛ گودالی که نام آن با واژه «شهیدان» پیوند خورده و روایت هایی درباره دفن گروهی از انسان ها در آن، نسل به نسل منتقل شده است.
آنچه درباره این مکان گفته می شود، آمیزه ای از خاطرات شفاهی، روایت های خانوادگی، باورهای محلی و برداشت های نسل های مختلف است. بنابراین، در بررسی آن باید میان روایت شفاهی و واقعیت تاریخی اثبات شده تفاوت گذاشت.
هدف این یادداشت آن نیست که یکی از روایت های موجود را به عنوان حقیقت قطعی معرفی کند؛ بلکه کوشش می کند نشان دهد چگونه یک مکان، حتی پس از از میان رفتن بسیاری از نشانه های فیزیکی خود، می تواند در حافظه جمعی و ادبیات یک جامعه به زندگی ادامه دهد.
گود شیدون؛ میان روایت و تاریخ
گود شیدون در بخش غربی فداغ، در ضلع شرقی محل فعلی قبرستان معروف و منسوب به طایفه محمددرویشی ها قرار داشته است. بر اساس توصیف های محلی، این گودال حدود یک متر و نیم عمق و نزدیک به پانصد متر وسعت داشته است.
سالمندان منطقه از گذشته آن را با نام «شهیدون» یا «شهیدان» می شناخته اند. در روایت های شفاهی آمده است که گروهی از مردان، زنان و کودکان در این مکان دفن شده اند؛ اما اینکه این افراد چه کسانی بوده اند، در چه دوره ای زندگی می کرده اند و به چه دلیل جان خود را از دست داده اند، همچنان در هاله ای از ابهام قرار دارد.
یکی از روایت های محلی، حادثه را به دوره ای از حمله و کشتار نسبت می دهد. در برخی نقل ها از حمله افغان ها سخن گفته شده و در برخی دیگر، احتمال حمله مغول یا گروهی از مهاجمان و ستمگران مطرح شده است. در روایتی دیگر گفته می شود مهاجمانی وارد منطقه شده و کسانی را که حاضر به تغییر دین خود نشده اند، به قتل رسانده اند.
همچنین در برخی روایت ها آمده است که مردم برای دفاع از آبادی، خندقی از محدوده «تمب مصلا» پیرامون روستا حفر کرده بودند، اما این اقدام نتوانسته مانع وقوع فاجعه شود.
با این حال، هیچ یک از این روایت ها در حال حاضر به تنهایی نمی تواند تاریخ دقیق گود شیدون را مشخص کند. از همین رو، ارزش این روایت ها بیش از آنکه در اثبات یک واقعه مشخص باشد، در نشان دادن حافظه تاریخی مردم فداغ است.
ردپای مردگان در خاک
یکی از روایت های قابل تامل درباره این مکان، به سال هایی مربوط می شود که هنوز بخش هایی از زمین های اطراف گودال دست نخورده بود.
گفته شده است که تا چند دهه پیش، هنگام پی کنی و انجام عملیات ساختمانی در اطراف این محل، گاه بقایای استخوان و جمجمه انسان مشاهده می شده است.
اگر این گزارش های شفاهی با بررسی های میدانی و علمی تایید شوند، می توانند اهمیت گود شیدون را از یک روایت محلی صرف فراتر ببرند و زمینه بررسی های باستان شناختی و انسان شناختی را فراهم کنند.
اما آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، این است که چنین نشانه هایی نیز به تدریج از میان رفته اند.
گودالی که زمانی بخشی از چشم انداز طبیعی فداغ بوده، در سال های بعد به محل جمع شدن آب باران تبدیل شده و مانند یک برکه فصلی در ذهن مردم باقی مانده است. سپس با گسترش ساخت وساز، احداث معابر و تغییرات کالبدی منطقه، بخش هایی از آن پوشانده یا دگرگون شده است.
بدین ترتیب، آنچه روزگاری یک نشانه آشکار در جغرافیای محلی بوده، اکنون بیشتر در حافظه مردم و در نامی که هنوز بر زبان ها جاری است، باقی مانده است.
«شهیدون»؛ نامی که تاریخ را صدا می زند
شاید مهم ترین میراث باقی مانده از این مکان، نه شکل گودال و نه حتی بقایای احتمالی آن، بلکه نام آن باشد.
«شهیدون» نامی است که خود حامل یک پرسش تاریخی است.
چرا این مکان «شهیدون» نامیده شده است؟
چه کسانی در آن دفن شده اند؟
این حادثه در چه روزگار و در پی چه واقعه ای رخ داده است؟
و چرا پس از گذشت سالیان طولانی، نام و هویت کسانی که در آنجا آرمیده اند، از حافظه تاریخی ما محو شده است؟
استاد باقری فداغی همین پرسش را در زبان محلی و با لحنی آمیخته به اندوه و حیرت مطرح می کند:
«شیدونش، یعنه شهیدون، ازکدامین روزگار؟
قصه ای مبهم که آگاهی ش اسرار امنیو»
این پرسش، شاید مهم ترین وجه مشترک همه روایت های مربوط به گود شیدون باشد: ما نام را داریم، اما تاریخ را نمی دانیم.
ادبیات؛ حافظه ای برای آنچه تاریخ فراموش کرده است
در چنین شرایطی، ادبیات می تواند نقشی فراتر از زیبایی شناسی داشته باشد. شعر می تواند آنچه را در اسناد رسمی ثبت نشده، در حافظه فرهنگی جامعه زنده نگه دارد.
اکبر تقی نژاد در شعر خود، گود شیدون را جایگاه قهرمانانی می داند که در سکوت خفته اند و منتظرند کسی آنان را از فراموشی بیرون بکشد:
«در سکوتی سرد و خاموش
خفته اند قهرمانان زادگاهم
در "گود شیدون"
خاکی و بی ادعا
زل زده اند به نوادگان خویش
و گوش فرا می دهند
به نجواهای مبهم شان»
این تصویر، فاصله میان نسل امروز و گذشته را به خوبی نشان می دهد؛ نسلی که شاید بر خاکی قدم می گذارد که نسل های پیشین بر آن گریسته اند، اما دیگر نمی داند چه کسانی زیر آن خاک آرمیده اند.
شاعر در ادامه، آرزوی آمدن کسی را دارد که از «گرد راه» برسد و خبری از این قهرمانان همیشه زنده بیاورد؛ تصویری که در حقیقت، دعوتی شاعرانه برای بازگشت به تاریخ و کشف گذشته است.
گود شیدون در شعر استاد باقری فداغی
در میان سروده های محلی درباره گود شیدون، شعر استاد باقری فداغی جایگاه ویژه ای دارد؛ زیرا شاعر با استفاده از زبان بومی، هم به سوگ و عاطفه شخصی نزدیک می شود و هم پرسش های تاریخی و جمعی پیرامون این مکان را پیش می کشد.
شعر او با اندوهی عمیق آغاز می شود؛ اندوهی که مستقیما به نام و خاطره گود شیدون گره خورده است:
«جز فراق از (گود شیدون) بر دل زار امنیو
غیرفریاد و فغون، دور و برش کار امنیو:»
در ادامه، شاعر از «خاک سیری ناپذیر» سخن می گوید؛ تصویری که می تواند هم زمان یادآور مرگ، فقدان و شمار ناشناخته کسانی باشد که در این خاک آرمیده اند:
«شصت ویک با شصت وپنج ان خاک سیری ناپذیر
کاری اشکردو که غیر چشم خونبار امنیو»
پیوند میان گود شیدون و مفهوم فقدان، در بیت دیگری با خاطره پدر و مادر و حس یتیمی درهم می آمیزد:
«نازنین دی، مهربون با، اشکشی در دامنش
یعنه چل سالن یتیمم، در شهوار امنیو»
از این منظر، گود شیدون برای شاعر تنها یک موضوع تاریخی نیست؛ بلکه بستری است برای بازخوانی مفهوم مرگ، دلتنگی و فقدان. همین درهم تنیدگی خاطره شخصی و حافظه جمعی، شعر را از یک روایت صرفا توصیفی فراتر می برد.
در یکی از مهم ترین بخش های شعر، شاعر مستقیما گود شیدون را خطاب قرار می دهد و درباره نام و هویت آن پرسش می کند:
«گودشیدون! جامتش یا نه؟ چراکه نام تو
قدسی ان، شایسته ی نام تو کردار امنیو»
اما بلافاصله پرسشی بنیادی تر مطرح می شود؛ پرسشی که هنوز پاسخ روشنی برای آن وجود ندارد:
«شیدونش، یعنه شهیدون، ازکدامین روزگار؟
قصه ای مبهم که آگاهی ش اسرار امنیو»
در ادامه، مانند روایت های شفاهی موجود، احتمال وقوع یک کشتار در دوره های تاریخی مختلف مطرح می شود:
«شونگو از دوره ی مغول یا ظالمون دیگری
ان حدودی قتلگاهن، خیلی اخبار امنیو»
این ابیات را نباید سندی برای اثبات حضور مغولان یا وقوع یک واقعه مشخص در گود شیدون دانست؛ اما از منظر تاریخ شفاهی اهمیت دارند، زیرا نشان می دهند چنین روایت هایی چگونه در حافظه مردم باقی مانده و به نسل های بعد منتقل شده اند.
شاعر حتی احتمال پیوند نام و سرگذشت این مکان با یک واقعه یا عارضه جغرافیایی دیگر را نیز پیش می کشد:
«گودشیدون، شایدم ربط اشبه باتمب (بلا)
جای توضیحش زیادن ، وقت اظهار امنیو»
و سپس، فرضیه قتل عام بی گناهان را با بیانی صریح تر مطرح می کند:
«قتل عام بیگناهون باعث اسمش بودو
کودک اندم امشنفتو، وهم و پندار امنیو»
در اینجا، حضور کودکان در روایت، بار عاطفی شعر را افزایش می دهد؛ اما تعبیر پایانی «وهم و پندار» بار دیگر مرز میان خاطره، روایت و واقعیت تاریخی را یادآوری می کند.
باقری در ادامه، گود شیدون را در کنار نام و یاد شاعر فقید فداغی، عبدالحسین غلامی فرد، قرار می دهد:
«دردوغمیی کانه جی خش، ان غمی چاره ش چه؟ که-
غیرسنخوی گود شیدون ، تر ز (طرار) امنیو»
و سرانجام، با تصویری از سرود و کتاب «ماه و رگار»، افسوس خود را از ناشناخته ماندن این قصه بیان می کند:
«کشکه تیتور مونگتستند ان سرود دلگداز!
حیف ان قصه ی که بین(ماه ورگار) امنیو»
در مجموع، شعر باقری را می توان نوعی سوگ نامه ادبی برای یک حافظه فراموش شده دانست؛ سوگ نامه ای که در آن پرسش تاریخی، خاطره شخصی، زبان بومی و اندوه جمعی در کنار یکدیگر قرار گرفته اند.
شعر طیار؛ تداوم یک حافظه
در همین امتداد، مهدی غلامی فرد، متخلص به «طیار»، نیز در سروده ای تازه به گود شیدون پرداخته و تصویری آمیخته با سوگ، خاطره و پرسش تاریخی از این مکان ارائه کرده است. شعر او با پیوند دادن «غروب»، «خون»، «شهید» و نام گود آغاز می شود:
«غمگینم ازغروب چون خون گود شیدون
یادآورشهید گلگون گود شیدون»
طیار در ادامه، به یکی از روایت های شفاهی درباره منشا این حادثه اشاره می کند:
«چون برکه ای پر از آو وقت نزول باران
ثبتن زحمله ی افغان دورون گود شیدون»
و سپس روایت دیگری را پیش می کشد:
«یاکه مغول شه لا نه خاک فداغ چون زر
یاحکم شاهی اوشده فرمون گود شیدون»
اهمیت این ابیات در آن است که شاعر نیز مانند روایت های شفاهی موجود، میان چند احتمال تاریخی در رفت وآمد است و یک روایت را به عنوان حقیقت قطعی تثبیت نمی کند.
یکی از زیباترین تصاویر شعر، پیوند دادن گل سرخ با مزار شهیدان است:
«گر واجرش گلی سرخ مینکی شهیدی دفنن
از من به بعد ابش تو مجنون گود شیدون»
در این تصویر، حتی یک گل می تواند به نشانه ای برای بازشناسی یک شهید تبدیل شود؛ گویی طبیعت، چیزی را که تاریخ نتوانسته ثبت کند، بر عهده گرفته است.
در بخش دیگری از شعر، شاعر به حضور در برابر این مکان و ادای احترام به مدفونان فرامی خواند:
«بافاتحی بکو شاد روح شهیدیی خاک
واگشتو نی ته کارش مدفون گود شیدون»
اما در نهایت، همان پرسش بنیادین همچنان باقی می ماند:
«نم چن تا بیگنه بی مینکی اسیر خاکش
واجو ته خلوت خت مضمون گود شیدون»
و این بی خبری، در یکی از صریح ترین ابیات شعر، به ناتوانی انسان امروز در درمان این درد تاریخی می انجامد:
«مو چون تو بیخبر از، اوضاع و روزگارش
باشعر نیشا کردو درمون گود شیدون»
این بیت را می توان یکی از مهم ترین جملات این مجموعه اشعار دانست: شعر می تواند درد را روایت کند، نام مکان را زنده نگه دارد و پرسش ها را به نسل های بعد منتقل کند؛ اما به تنهایی نمی تواند جای تحقیق تاریخی، باستان شناختی و مستندسازی را بگیرد.
در پایان شعر نیز پیوند میان خاطره خانوادگی و حافظه جمعی آشکارتر می شود:
«با و کاکا ختوستن چون بچ ته دامن دی
از ان جهت همیشم مدیون گود شیدون»
سه شاعر، یک حافظه
قرار گرفتن سروده های اکبر تقی نژاد، استاد باقری فداغی و مهدی غلامی فرد در کنار یکدیگر، تصویری قابل تامل از جایگاه گود شیدون در حافظه فرهنگی امروز فداغ ارائه می دهد.
تقی نژاد بیشتر بر فراموشی قهرمانان و ضرورت بازگشت حافظه تاکید می کند.
باقری با زبان بومی، پرسش های تاریخی، نامعلوم بودن زمان واقعه، احتمال قتل عام و رازهای گود را پیش می کشد.
و طیار، با ادامه همین سنت، روایت شفاهی، سوگ، بی خبری و مسئولیت انسان امروز در برابر مدفونان را به هم پیوند می دهد.
این سه نگاه، اگرچه از نظر زبان و شیوه بیان متفاوت اند، در یک نقطه به هم می رسند: گود شیدون نباید فراموش شود.
شعرهای آنان را نمی توان سند تاریخی به معنای علمی کلمه دانست؛ اما می توان آنها را اسنادی فرهنگی از چگونگی شکل گیری و تداوم حافظه جمعی دانست. این اشعار نشان می دهند که مردم امروز فداغ، گذشته این مکان را چگونه به یاد می آورند و چه پرسش هایی هنوز برایشان بی پاسخ مانده است.
از «شهیدان بی نام» تا ضرورت ثبت تاریخ شفاهی
شاید عمیق ترین تراژدی گود شیدون، تنها مرگ کسانی که در آنجا دفن شده اند نباشد؛ بلکه محو شدن نام، چهره، زمان و داستان زندگی آنان باشد.
اگر انسان ها بمیرند، بخشی از چرخه طبیعی زندگی است؛ اما هنگامی که نام و هویت آنان نیز از حافظه پاک شود، گویی مرگ بار دیگری بر آنان تحمیل شده است.
از همین رو، پرسش درباره گود شیدون صرفا پرسش درباره یک گودال نیست؛ پرسش درباره کسانی است که شاید قرن ها پیش زندگی کرده اند، خانواده داشته اند، امید داشته اند و سرانجام در حادثه ای ناشناخته جان باخته اند.
اکنون شاید تنها نام «شهیدون» از آنان باقی مانده باشد.
در چنین شرایطی، تاریخ شفاهی می تواند آخرین فرصت برای ثبت بخش هایی از این گذشته باشد. روایت سالمندان، خاطرات خانواده ها، نام های قدیمی مکان ها، داستان های نسل های پیشین و حتی اختلاف میان روایت ها، همگی ارزش ثبت دارند.
نباید منتظر ماند تا همه روایت ها به یک روایت واحد تبدیل شوند؛ زیرا گاهی خود اختلاف روایت ها نیز بخشی از تاریخ فرهنگی یک جامعه است.
ضرورت پژوهش میان رشته ای
گود شیدون می تواند موضوع یک مطالعه میان رشته ای قرار گیرد.
پژوهش تاریخی می تواند اسناد و منابع دوره های مختلف را برای یافتن نشانه ای از وقوع یک حادثه خونین در منطقه بررسی کند.
باستان شناسی و انسان شناسی می توانند در صورت وجود بقایای فیزیکی، به بررسی علمی آنها بپردازند.
مردم شناسی می تواند روایت های سالمندان و خانواده ها را گردآوری و دسته بندی کند.
زبان شناسی و گویش شناسی نیز می توانند نام «شیدون»، «شهیدون» و دیگر نام های مرتبط با این مکان را از منظر زبان بومی و تحول واژگانی بررسی کنند.
ادبیات و فولکلور نیز می توانند سروده ها، داستان ها و باورهای مربوط به این مکان را ثبت کنند.
به این ترتیب، شاید بتوان از کنار هم گذاشتن قطعات پراکنده، تصویری روشن تر از گذشته به دست آورد.
میراثی که نباید زیر ساخت وساز دفن شود
گود شیدون نمونه ای از مکان هایی است که ممکن است پیش از آنکه پژوهش شوند، از میان بروند.
توسعه روستا، ساخت خانه ها، احداث خیابان ها و تغییر کاربری زمین ها بخشی طبیعی از زندگی امروز است؛ اما در کنار توسعه، باید جایی نیز برای حفظ حافظه تاریخی باقی بماند.
هر دیواری که بر روی یک مکان ناشناخته تاریخی ساخته می شود، ممکن است بخشی از یک روایت را برای همیشه از میان ببرد.
اگر در گذشته جمجمه یا استخوان هایی هنگام پی کنی ساختمان ها پیدا می شده، امروز ممکن است حتی همان نشانه ها نیز برای همیشه در زیر بتن و آسفالت مدفون شده باشند.
ازاین رو، ثبت موقعیت دقیق مکان، گردآوری شهادت های محلی، ثبت تصاویر و اسناد قدیمی، ضبط گفت وگو با سالمندان و تهیه یک پرونده فرهنگی برای گود شیدون می تواند گامی مهم برای جلوگیری از فراموشی کامل آن باشد.
زبان محلی؛ ظرفی برای حفظ حافظه
نکته مهم دیگر، زبان و گویش محلی است که این روایت ها در آن زنده مانده اند.
بخش قابل توجهی از احساس، تصویرسازی و معنای نهفته در شعرهای باقری و طیار، در همان زبان بومی قابل دریافت است. زبان محلی تنها وسیله انتقال مضمون نیست؛ بلکه خود بخشی از میراث فرهنگی منطقه است.
وقتی شاعر فداغی می گوید:
«شیدونش، یعنه شهیدون، ازکدامین روزگار؟
قصه ای مبهم که آگاهی ش اسرار امنیو»
او تنها درباره یک مکان سخن نمی گوید؛ بلکه پرسشی را با واژگان، آهنگ و ساختار زبانی مردم همان منطقه ثبت می کند.
از این رو، نگهداری اصل این اشعار در زبان محلی، در کنار بازگردان یا توضیح فارسی برای پژوهشگران، می تواند بخشی از میراث ناملموس فداغ را برای نسل های آینده حفظ کند.
سخن پایانی
گود شیدون امروز شاید دیگر آن گودال بزرگ و آشکاری نباشد که سالمندان فداغ به یاد دارند. شاید بخش هایی از آن زیر ساخت وسازها، جاده ها و تغییرات سال های اخیر ناپدید شده باشد؛ اما هنوز چیزی از آن باقی است: نام، روایت و شعر.
این سه، آخرین نشانه های حافظه ای هستند که اگر ثبت نشوند، ممکن است برای همیشه خاموش شوند.
شاید هیچ گاه نتوان با قطعیت دانست چه کسانی در گود شیدون دفن شده اند، در چه روزگاری زیسته اند و چه حادثه ای آنان را به این خاک سپرده است. اما همین ندانستن، دلیل خوبی برای فراموش کردن نیست؛ بلکه باید انگیزه ای برای جست وجو باشد.
شعرهای تقی نژاد، باقری و طیار نشان می دهند که هنوز صدایی از میان این خاک شنیده می شود؛ صدایی که از نسل امروز می خواهد گذشته را تنها با افسانه و حدس رها نکند.
پیش از آنکه آخرین راویان این قصه از میان ما بروند، باید روایت هایشان ثبت شود.
پیش از آنکه آخرین نشانه های فیزیکی از بین برود، باید مکان و شواهد آن مستند شود.
و پیش از آنکه نام «شهیدون» نیز به واژه ای بی معنا در حافظه نسل های آینده تبدیل شود، باید پرسید:
شهیدان گود شیدون چه کسانی بودند؟
شاید پاسخ این پرسش، سال ها بعد در سندی قدیمی، خاطره ای فراموش شده، نشانه ای در خاک یا حتی در میان همان ابیاتی که امروز به زبان محلی سروده می شوند، پیدا شود.
تا آن روز، وظیفه ما تنها این نیست که برای آنان شعر بخوانیم؛ وظیفه ما این است که فراموششان نکنیم و برای یافتن حقیقت، جست وجو را ادامه دهیم.
گود شیدون شاید یک گودال باشد؛
اما در حافظه فداغ، گودالی از تاریخ ناگفته است.