نظریه حق افق: بازتعریف عدالت بر پایه دسترسی انسان ها به افق های تجربه یکدیگر
چکیده
بیشتر نظریه های اخلاق و سیاست بر توزیع منابع، آزادی، حقوق یا برابری تمرکز کرده اند. بااین حال، بسیاری از بحران های امروز بشر—از نفرت های قومی و مذهبی تا شکاف های نسلی، فروپاشی خانواده، افراط گرایی و قطبی شدن اجتماعی—حتی در جوامعی با قوانین عادلانه نیز ادامه دارند. این مقاله استدلال می کند که علت این ناکامی آن است که فلسفه، «عدالت» را عمدتا در توزیع امکانات جست وجو کرده، نه در دسترسی متقابل به افق تجربه دیگران. بر همین اساس، نظریه ای جدید با عنوان «حق افق» ارائه می شود. مطابق این نظریه، هر انسان از یک حق بنیادین برخوردار است: حق آنکه جهان او واقعا فهمیده شود و نیز امکان فهم جهان دیگران را داشته باشد. عدالت پایدار زمانی تحقق می یابد که این حق در نهادهای اجتماعی، آموزشی و فرهنگی تضمین شود.
مقدمه
تمدن جدید موفق شده است حقوق فراوانی را به رسمیت بشناسد؛ حق رای، آموزش، آزادی بیان و برابری در برابر قانون. اما با وجود این پیشرفت ها، انسان ها بیش از گذشته در فهم یکدیگر ناکام مانده اند.
اختلاف های خانوادگی، نزاع های سیاسی، تعارض های فرهنگی و حتی بسیاری از جنگ ها، بیش از آنکه ناشی از کمبود منابع باشند، از ناتوانی انسان ها در درک افق زیسته یکدیگر سرچشمه می گیرند.
شاید بزرگ ترین کمبود تمدن معاصر، نه کمبود عدالت، بلکه کمبود قابلیت فهم متقابل باشد.
مسئله فلسفی
تمام نظریه های کلاسیک عدالت یک پرسش را مطرح کرده اند:
«چه چیزی باید عادلانه توزیع شود؟»
اما پرسش اساسی تری وجود دارد:
«چه کسی فرصت دارد که جهان را از چشم دیگری ببیند؟»
اگر پاسخ این پرسش منفی باشد، حتی عادلانه ترین قوانین نیز به سوءتفاهم و بی اعتمادی منجر خواهند شد.
فراتر از فیلسوفان
هوسرل نشان داد که جهان، همواره در افق تجربه زیسته انسان آشکار می شود.
آیزایا برلین یادآور شد که ارزش های انسانی متعددند و گاه نمی توان همه آن ها را هم زمان محقق کرد.
راولز از انصاف سخن گفت، اما انصاف را عمدتا در طراحی نهادها جست وجو کرد.
چارلز تیلور نشان داد که انسان بدون به رسمیت شناخته شدن، هویت کامل نمی یابد.
دریک پارفیت نیز تصویر سنتی از «خود» را به چالش کشید و نشان داد که پیوستگی روابط مهم تر از هویت ثابت است.
اما این مقاله گامی فراتر برمی دارد:
آنچه باید موضوع عدالت قرار گیرد، نه فقط منابع یا حقوق، بلکه «افق های تجربه» است.
نظریه «حق افق»
اصل بنیادین نظریه چنین است:
هر انسان حق دارد که افق تجربه او برای دیگران قابل دسترس باشد و خود نیز فرصت دسترسی به افق تجربه دیگران را داشته باشد.
این حق با همدلی صرف تفاوت دارد.
همدلی یک احساس است.
اما حق افق، یک اصل نهادی است.
جامعه باید امکان این دسترسی را ایجاد کند.
سه اصل نظریه
اصل نخست: هیچ تجربه ای کامل نیست.
هر انسان تنها بخشی از واقعیت را می بیند.
هیچ فرد یا گروهی مالک تمام حقیقت نیست.
اصل دوم: عدالت بدون تبادل افق ها ناقص است.
پیش از هر تصمیم مهم، باید امکان مواجهه واقعی با تجربه کسانی که از آن تصمیم اثر می پذیرند فراهم شود.
اصل سوم: نهادهای اجتماعی باید تولیدکننده افق باشند.
مدرسه، رسانه، دانشگاه، دادگاه و خانواده نباید صرفا اطلاعات منتقل کنند؛ بلکه باید شرایطی فراهم آورند که انسان ها بتوانند جهان را از منظر دیگری تجربه کنند.
نوآوری نظریه
این نظریه برای نخستین بار «فهم متقابل» را از یک فضیلت اخلاقی به یک حق بنیادین تبدیل می کند.
همچنین پیشنهاد می کند که شاخص توسعه جوامع فقط درآمد، آزادی یا آموزش نباشد، بلکه ظرفیت تبادل افق های انسانی نیز سنجیده شود.
جامعه ای توسعه یافته است که شهروندان آن بتوانند پیش از قضاوت، تجربه زیسته دیگری را تا حد امکان بازسازی کنند.
پیامدهای عملی
در آموزش، دانش آموزان فقط تاریخ یا علوم نمی آموزند؛ بلکه با روایت های متفاوت از یک مسئله نیز روبه رو می شوند.
در نظام قضایی، شنیدن تجربه زیسته قربانی، متهم و جامعه بخشی از فرایند عدالت خواهد بود.
در سیاست، قوانین مهم تنها پس از گفت وگوهای ساختاریافته میان گروه های متاثر تدوین می شوند.
در خانواده، اختلاف ها با پرسش «حق با چه کسی است؟» آغاز نمی شوند، بلکه با این پرسش آغاز می شوند: «جهان از نگاه تو چگونه دیده می شود؟»
نتیجه گیری
شاید تمدن آینده بیش از هر چیز به یک تحول در مفهوم عدالت نیاز داشته باشد.
عدالت تنها تقسیم منصفانه منابع نیست؛ بلکه تقسیم منصفانه امکان فهمیدن و فهمیده شدن نیز هست.
اگر هر انسان از «حق افق» برخوردار باشد، بسیاری از دشمنی ها پیش از آنکه به خشونت تبدیل شوند، در مرحله فهم متقابل حل خواهند شد.
بنابراین، مسئله اصلی بشر فقط این نیست که چگونه عادلانه تر زندگی کند؛ بلکه این است که چگونه افق های یکدیگر را به رسمیت بشناسد. تمدنی که این حق را تضمین کند، نه تنها عادل تر، بلکه انسانی تر خواهد بود.
منابع (APA 7)
Berlin, I. (2002). Liberty. Oxford University Press.
Husserl, E. (1970). The Crisis of European Sciences and Transcendental Phenomenology. Northwestern University Press.
Parfit, D. (1984). Reasons and Persons. Oxford University Press.
Rawls, J. (1999). A Theory of Justice (Rev. ed.). Harvard University Press.
Taylor, C. (1994). Multiculturalism: Examining the Politics of Recognition. Princeton University Press.