خاموشی احساسات؛ چاقویی دو لبه!
بسیاری از انسان ها پس از تجربه طرد، خیانت، شکست عاطفی، تحقیر یا آسیب های روانی، به این نتیجه می رسند که مشکل از «احساس کردن» است. بنابراین به جای درمان زخم ها، تلاش می کنند توانایی احساس کردن را محدود کنند. آنها به تدریج دیواری عاطفی میان خود و دیگران می سازند؛ دیواری که قرار است از آنها محافظت کند.
در روان شناسی این فرایند را می توان نوعی «کرختی هیجانی» یا «اجتناب هیجانی» دانست؛ سازوکاری دفاعی که فرد برای کاهش رنج روانی به کار می گیرد. در کوتاه مدت این راهبرد ممکن است موثر به نظر برسد. فرد کمتر آسیب می بیند، کمتر وابسته می شود و کمتر در معرض ناامیدی قرار می گیرد. اما مغز و روان انسان به گونه ای طراحی نشده اند که بتوانند فقط هیجان های منفی را خاموش کنند.
هیجان ها یک سیستم یکپارچه هستند. همان سازوکاری که درد را احساس می کند، ظرفیت تجربه عشق، صمیمیت، شور، اشتیاق و شادی را نیز فراهم می آورد. به همین دلیل هنگامی که فرد برای محافظت از خود، درهای احساس را می بندد، تنها غم و رنج را کنار نمی گذارد؛ بلکه بخشی از توانایی خود برای تجربه لذت، معنا و ارتباط انسانی را نیز از دست می دهد.
افرادی که سال ها در حالت دفاعی زندگی کرده اند، اغلب گزارش می کنند که دیگر مانند گذشته از موفقیت ها خوشحال نمی شوند، از روابط عمیق لذت نمی برند و حتی در لحظات مثبت زندگی نیز نوعی خلا درونی را تجربه می کنند. آنها کمتر رنج می کشند، اما کمتر هم زندگی می کنند.
از منظر روان درمانی، سلامت روان به معنای حذف درد نیست؛ بلکه به معنای افزایش ظرفیت تحمل و تنظیم هیجان هاست. انسان سالم کسی نیست که هرگز آسیب نبیند، بلکه کسی است که بتواند با وجود امکان آسیب دیدن، همچنان عشق بورزد، اعتماد کند، ارتباط برقرار کند و زندگی را تجربه نماید.
بنابراین «پوست کلفت شدن» همیشه نشانه قدرت نیست. گاهی نشانه خستگی روانی و عقب نشینی از تجربه کامل زندگی است. شجاعت واقعی در بی احساس شدن نیست؛ در حفظ توانایی احساس کردن، پس از همه زخم هایی است که زندگی بر ما وارد کرده است.
زیستن اصیل یعنی پذیرش این حقیقت که آسیب پذیری و شادمانی دو روی یک سکه اند. هرچه بیشتر خود را از درد مصون کنیم، ممکن است به همان اندازه از تجربه عمیق شادی، عشق و معنا نیز فاصله بگیریم.