برای ایده های نو فرش قرمز بیندازیم

2 خرداد 1405 - خواندن 4 دقیقه - 955 بازدید

وقتی دخترانم 3 و 8 ساله بودند، با پارچه هایی با رنگ های شاد، برایشان مدل هایی از لباس طراحی می کردم و می دوختم که ایده ذهن خودم بود؛ به این معنی که وقتی لباس ها دوخته می شدند، مدلشان طوری بود که برای اولین بار در تن دخترانم دیده می شد؛ وقتی لباس ها را تن دخترانم می دیدم ذوق می کردم؛ چهره معصوم و کودکانه و زیبایشان در لباس هایی که ایده من بودند؛ چقدر بهم می آمدند، هیچوقت از ساختارشکنی در طراحی و.... که بنظرم ساختارشکنی بهبود دهنده ای بود نترسیدم؛ گاهی موقع درس خواندن حتی گاهی شب امتحان، ذهنم ویار خیاطی و طرحهای جدید می کرد؛ وسط فرمولهای ریاضی و... الگوهای خیاطی هم جایی پیدا می کردند و چرخ خیاطی هم در کنارشان جا باز می کرد و سوزن هایی که هر بار گمشان می کردم و کلی دنبالشان می گشتم!!! هیچگاه در ایده هایم تردید نکردم؛ این جسارت باعث می شد تا ایده های خلاقانه ذهنم را تنها نگذارند. هیچگاه نگران بازخورد بیرونی نبودم و از قضا بازخورد های بیرونی بی نهایت شگفت آور بود، تا جایی که برخی افراد اجازه می گرفتند و از دخترانم عکس می گرفتند؛ می گفتند چقدر لباسهایشان به تنشان می آید و....، یک خانم وقتی عکس می گرفت خودش را معرفی کرد و گفت که مدیر یک تولیدی لباس کودکان است و مدل لباسها چشمش را گرفته و خیلی محترمانه اجازه گرفت از لباسها الگو برداری کند؛ یکبار دیگر در فروشگاهی بدنبال شلوار جین برای دختر کوچکم بودیم، مدیر مغازه، لباس دخترم را به یکی از کارمندانش نشان داد و گفت یادتان باشد از این مدل هم شارژ کنیم و....

ایده های نو خیلی دور نیستند کافیست از آنچه به ذهنمان می رسد براحتی نگذریم، کافیست از عملی کردن ایده ها نترسیم! اگر ایده ما به شخص دیگری آسیب نمی زند، تنها ضرری که می تواند داشته باشد خراب شدن یک تکه پارچه یا از دست دادن قسمتی از سرمایه یا اشتباه در محاسبات علمی و از دست دادن قسمتی از زمان... است که آن هم به تجربه تبدیل می شود، از دست دادن زمان به قیمت کسب تجربه بهتر از از دست دادن زمان با دست روی دست گذاشتن است و تا تجربه نکنیم تا اشتباه نکنیم؛ بزرگ نخواهیم شد....مهم این است که اگر اشتباه کردیم دیگران را مقصر جلوه ندهیم، یادمان باشد تجربه کردن هزینه دارد و این خود ما هستیم که باید هزینه اش را بپردازیم.

امشب در کمد فوقانی اتاق دنبال گوشی قدیمی ام می گشتم؛ چشمم به چند دست این لباس های دخترانم افتاد؛ یکی یکی نگاهشان کردم و دخترانم را که چقدر بزرگتر از قبل شده اند و من که دیگر حوصله خیاطی کردن را ندارم. دختر کوچکم گاهی می گوید: دیگر برایمان لباس نمی دوزی؟!! و من که در حال حاضر دستم به چرخ نمی رود، سری تکان می دهم و می گویم چرخ خیاطی خراب است و خودم و خودش که خوب می دانیم درست شدن چرخ خیاطی شدنیست اما...

 شاید یکی دوسال دیگر دوباره ذهنم هوس طرحهای جدید کند همانگونه که بعد از چندین سال دوری از اعداد دوباره کاغذهای پیش رویم در حال حاضر پر از اعدادند، چه کسی می داند؟ من عجیب تر از آن هستم که خودم هم بتوانم خودم را پیش بینی کنم....لباسها را تا می کنم و یکی یکی سرجایشان می گذارم تا خاطرات کودکی در آینده برای دخترانم همچون خودشان( ماه و خورشید من) بدرخشند....