رویکرد اندیشکده های غربی در قبال جنگ ۴۰ روزه ایران و امریکا

2 خرداد 1405 - خواندن 7 دقیقه - 101 بازدید

رویکرد اندیشکده های غربی در جنگ ۴۰ روزه آمریکا و ایران و همچنین در دوره آتش بس، بیش از آن که بر پیروزی کامل یکی از طرفین متمرکز باشد، بر کنترل بحران و مهار پیامدها استوار بود. یعنی مسئله اصلی برای آن ها این نبود که کدام طرف به طور مطلق برنده شود، بلکه این بود که جنگ از سطحی مشخص فراتر نرود و به بی ثباتی گسترده تر در منطقه یا حتی در نظام بین الملل منجر نشود.

در طول جنگ، بخش مهمی از تحلیل های غربی از یک نگرانی دوگانه سرچشمه می گرفت. از یک سو، آن ها نگران بودند که ایران بتواند هزینه های سنگینی به آمریکا و متحدانش تحمیل کند و دامنه ی درگیری را به حوزه انرژی، تجارت جهانی و امنیت دریایی گسترش دهد. از سوی دیگر از این هم بیم داشتند که فشار بیش از حد یا فروپاشی ناگهانی ساختار سیاسی ایران، خلا قدرتی ایجاد کند که پیامدهای آن از عراق، سوریه و لبنان تا خلیج فارس و آسیای مرکزی گسترش یابد. به همین دلیل در بسیاری از تحلیل ها نوعی رویکرد میانه مشاهده می شد. رویکردی که نه به دنبال نابودی کامل ظرفیت های ایران بود و نه بازگشت بدون هزینه تهران به وضعیت پیش از جنگ را مطلوب می دانست. مسئله اصلی آنان بیشتر تغییر رفتار راهبردی ایران بود تا تغییر رژیم.

اما نقطه عطف واقعی جنگ، نه صرفا حملات نظامی و نه حتی آتش بس، بلکه شهادت رهبر مقتدر ایران بود و این رخداد برای بسیاری از اندیشکده های غربی از اهمیت راهبردی بیشتری نسبت به تحولات میدانی برخوردار بود؛ زیرا تصور رایج در بخشی از محافل سیاسی غرب این بود که بخش مهمی از انسجام تصمیم گیری جمهوری اسلامی به جایگاه شخص رهبر وابسته است. از این منظر، شهادت رهبر انقلاب می توانست به معنای آغاز یک دوره انتقال قدرت، افزایش رقابت های درون ساختاری و تضعیف تمرکز راهبردی ایران باشد.

اما آنچه در عمل رخ داد، بسیاری از این فرضیات را با چالش مواجه کرد. فرآیند انتقال قدرت با سرعت بیشتری از پیش بینی های اولیه انجام شد و ساختار سیاسی کشور نشانه ای از فروپاشی یا بحران مشروعیت بروز نداد. همین مسئله موجب شد بخشی از تحلیلگران غربی به این جمع بندی برسند که ثبات جمهوری اسلامی بیش از آنکه متکی به یک فرد باشد، بر مجموعه ای از نهادهای سیاسی، امنیتی و ایدئولوژیک استوار است. به بیان دیگر، جنگ قرار بود آزمونی برای میزان وابستگی نظام سیاسی ایران به رهبری فردی باشد، اما نتیجه آن عکس این تصور را نشان داد.

در همین چارچوب، توجه اندیشکده ها به شخصیت و سبک رهبری آقا سیدمجتبی خامنه ای رهبر جدید ایران معطوف شد. پرسش اصلی این نبود که او چه کسی است، بلکه این بود که چه نوع رهبری را نمایندگی خواهد کرد. آیا رهبر جدید به سمت مصالحه و کاهش تنش حرکت می کند یا برای تثبیت اقتدار خود به سیاست خارجی فعال تر و بازدارندگی سخت تر روی می آورد؟ آیا شاهد نوعی عمل گرایی خواهیم بود یا بازتولید همان الگوی راهبردی پیشین؟

بخش مهمی از تحلیل های غربی بر این فرض استوار شد که رهبران جدید در دوره های نخست معمولا تمایل دارند اقتدار و استقلال تصمیم گیری خود را به نمایش بگذارند. بنابراین، برخلاف برخی خوش بینی های اولیه، بسیاری از مراکز پژوهشی غرب انتظار نداشتند که تغییر رهبری به طور خودکار به کاهش تنش میان ایران و غرب منجر شود. حتی برخی معتقد بودند که رهبر جدید ممکن است برای تثبیت جایگاه خود، بر عناصر هویتی و امنیتی سیاست خارجی تاکید بیشتری نشان دهد و در نتیجه رویکرد بازدارندگی ایران تقویت شود.

از سوی دیگر، جنگ خیلی زود از یک پرونده صرفا هسته ای فراتر رفت. در ابتدا محور اصلی بحث ها برنامه هسته ای ایران بود، اما به مرور موضوعاتی مانند امنیت تنگه هرمز، آزادی کشتیرانی، بازار جهانی انرژی، توان نظامی آمریکا و رقابت راهبردی واشنگتن و پکن وارد تحلیل ها شد. این تغییر نشان می دهد که از نگاه اندیشکده های غربی، جنگ فقط یک بحران منطقه ای نبود، بلکه می توانست بر نظم جهانی، اقتصاد بین المللی و جایگاه راهبردی آمریکا نیز اثر بگذارد. ایران در این چارچوب دیگر صرفا یک بازیگر خاورمیانه ای محسوب نمی شد، بلکه به عاملی تاثیرگذار بر معادلات کلان ژئوپلیتیک تبدیل شده بود.

در همین مسیر، تصویر ایران نیز در تحلیل های غربی دچار تغییر شد. پیش از جنگ، تمرکز اصلی بر برنامه هسته ای بود؛ اما در جریان جنگ، این برداشت تقویت شد که ایران حتی در شرایط فشار شدید نیز قادر است هزینه های اقتصادی و امنیتی قابل توجهی ایجاد کند، مسیرهای انرژی را تحت تاثیر قرار دهد و طرف مقابل را به بازنگری در محاسبات خود وادار سازد. این ارزیابی باعث شد مفهوم بازدارندگی ایران در بسیاری از تحلیل ها جایگاه برجسته تری پیدا کند.

در دوره آتش بس نیز خوش بینی چندانی مشاهده نمی شد. آتش بس بیشتر به عنوان یک توقف عملیاتی و فرصتی برای بازسازی توان طرفین تلقی می شد تا مقدمه یک صلح پایدار. از نگاه تحلیلگران غربی، هیچ یک از مسائل بنیادین حل نشده بود؛ نه درباره پرونده هسته ای توافق جامعی وجود داشت، نه درباره تحریم ها اجماع تازه ای شکل گرفته بود و نه درباره نقش منطقه ای ایران تفاهمی حاصل شده بود. بنابراین، آتش بس بیش از آنکه پایان بحران باشد، مرحله ای جدید از رقابت راهبردی محسوب می شد.

با این حال، در دوره پس از جنگ یک تغییر مهم دیگر نیز رخ داد: تمرکز بخشی از تحلیل ها از ایران به آمریکا منتقل شد. پرسش های جدید درباره توانایی واشنگتن در مدیریت جنگ های طولانی، میزان فرسایش منابع نظامی، تاثیر بحران بر رقابت با چین و سطح اعتماد متحدان منطقه ای به تضمین های امنیتی آمریکا مطرح شد. به این ترتیب، جنگ و آتش بس نه تنها آزمونی برای ایران، بلکه آزمونی برای اعتبار جهانی آمریکا نیز به شمار می رفت.

همزمان، چین در بسیاری از این ارزیابی ها به عنوان بازیگری ظاهر شد که بدون حضور مستقیم در میدان نبرد، از پیامدهای ژئوپلیتیکی بحران سود می برد. هرچه توجه آمریکا بیشتر به خاورمیانه معطوف می شد، آزادی عمل پکن در شرق آسیا افزایش می یافت. از این رو، جنگ ایران و آمریکا در نگاه بسیاری از اندیشکده ها بخشی از رقابت بزرگ تر قدرت های جهانی تلقی می شد، نه صرفا یک منازعه منطقه ای.

در نهایت، به نظر می رسد مهم ترین تحول فکری اندیشکده های غربی پس از جنگ، تغییر تمرکز از مهار ایران موجود به پیش بینی ایران آینده بود. شهادت رهبر ایران و استقرار رهبر جدید این پرسش را در برابر آنان قرار داد که جمهوری اسلامی در دهه آینده چه مسیری را طی خواهد کرد: آیا به سمت انعطاف بیشتر حرکت می کند یا به سوی بازدارندگی سخت تر و استقلال راهبردی عمیق تر؟ پاسخ به این پرسش هنوز روشن نیست، اما آنچه مشخص است این است که در نگاه غرب، مسئله ایران دیگر صرفا یک پرونده هسته ای یا یک بحران مقطعی نیست؛ بلکه بخشی از معادله بزرگ تر توازن قدرت در خاورمیانه و حتی نظام بین الملل به شمار می رود.

از این منظر، منطق غالب اندیشکده های غربی از مدیریت بحران در دوران جنگ به مهار بلندمدت و مدیریت عدم قطعیت در دوران پس از جنگ تغییر یافته است؛ راهبردی که هدف آن نه نابودی ایران، بلکه کنترل جهت گیری های آینده آن و جلوگیری از تبدیل شدنش به یک قدرت منطقه ای با توان اثرگذاری فزاینده بر نظم بین المللی است.