فردوسی؛ روایتی دیگر از یک تنهایی بزرگ نه آنچه همه می دانند، آنچه کمتر شنیده ایم

1 خرداد 1405 - خواندن 6 دقیقه - 17 بازدید



وقتی از فردوسی سخن می گوییم، ذهن ها بی درنگ می رود به «طوس»، «سال ۳۲۹»، «شاهنامه»، «محمود غزنوی» و «شصت هزار دینار» ... اینها را همه می دانیم. اینها را در مدرسه خوانده ایم، در محفل ها شنیده ایم، در شبکه های اجتماعی دیده ایم. اما شاید وقت آن رسیده باشد که از چیزی دیگر بگوییم: از رنجی که در دل اعداد گم شده، از تنهایی یک دهقان زاده در برابر تاریخ، و از شگفتی ماندگاری یک کاخ بلند در سرزمینی که خواستند «همه حدیث از محمودنامه خوانند».

چه کسی می داند که شاهنامه در چه فضایی سروده شد؟ نه در دربار، نه در پایتخت، نه در مدرسه ها. فردوسی در گوشه ای از خراسان می زیست، در شهری که «تابع نیشابور» بود، در دیهی که اگر امروز هم بروی، نشانی از آن شکوه سابق نمی بینی. و همین، شاید بزرگ ترین راز او باشد. «شهر فردوسی شهر بزرگی نبود.» بله. بزرگ ترین حماسه سرای جهان، از شهری برخاست که در فهرست اصطخری و ابن حوقل، نامش در ردیف بیست ناحیه کوچک می آمد. بودجه ی سالیانه دیوانی اش سیصد درهم بود، درحالی که نیشابور سه هزار درهم داشت. فردوسی از «هیچ» شروع کرد. نه از زر و سیمی، نه از حمایت خلیفه ای، نه از وعده های پادشاهی. او در غیاب همه ی آنچه شاعران هم عصرش داشتند، بنای خود را برافراشت.

شاعری که قافیه را رها کرد تا معنی زنده بماند

شاعران عصر فردوسی چه می سرودند؟ عنصری، فرخی، عسجدی – همه آنها قصیده هایی داشتند در مدح سلطان، در توصیف فتح ها، در نکوهش «رسم گبرکان». فرخی آشکارا گفت که «شاهنامه دروغ است سربسر» و ... اما فردوسی کاری دیگر کرد. او قافیه را رها نکرد، اما از «قافیه بندی روزمره» گذشت. او شعر را نه برای خوشامد یک پادشاه، که برای بیداری یک ملت به کار گرفت. و همین، تفاوت میان یک «شاعر درباری» و یک «حکیم ملی» است.

نکته ای که کمتر گفته شده: فردوسی در روزگاری می زیست که «خواندن شاهنامه گناهی عظیم» به شمار می رفت. ریاحی از مجدالدوله دیلمی می نویسد که وقتی محمود غزنوی او را دستگیر کرد، در بازپرسی، شاهنامه خوانی اش را به تعریض یاد کرد. نه فقط یک شاعر، که یک کتاب، در قامت یک اتهام.

همه ی ما داستان «تابوت و طشت» را شنیده ایم، داستان رباعی سه شاعر در باغ را، داستان پنهان شدن فردوسی در خانه ی پدر ازرقی را. ریاحی اما دریچه ی تازه ای به این افسانه ها می گشاید: آنها را نه به عنوان «سند»، که به عنوان «نشانه» باید خواند. افسانه ها می گویند که مردم عادی چه می خواستند باور کنند. آنها می گویند که ایرانی کوچه و بازار، چه تصویری از شاعر محبوب خود می خواست در ذهن داشته باشد. اینکه فردوسی در مشاعره از سه شاعر نامدار پیشی می گیرد، اینکه عنصری «دست او را می بوسد»، اینکه گنجی در خواب به او نشان داده می شود – همه و همه روایت «مظلومیت و برتری» یک ایرانی راستین در برابر قدرت زر و زور است.و شاید همین، رمز ماندگاری فردوسی در جان مردم بود: او آرزوی جمعی یک ملت تحقیرشده را در پیکر خود جای داد.

یکی از جذاب ترین بخش ها در شناخت فردوسی و شاهنامه، بحث درباره ی «الحاقات» و «ابیات گمشده» است. شاهنامه در طول هزار سال، دستخوش کم و زیادهایی شده – نه از سر دشمنی، که از سر عشق! کاتبان و شاهنامه خوانان، گاهی ابیاتی را که به گمانشان «باید» فردوسی گفته باشد، به کتاب او افزوده اند. حتی بیت معروف «ز شیر شتر خوردن و سوسمار» که در نسخه های کهن نیست، بعدها اضافه شده است.

این یعنی چه؟ یعنی فردوسی برای ایرانیان چنان اسطوره شده بود که دیگر «واقعیت تاریخی» او هم کافی نبود؛ می خواستند او «بیشتر» باشد، «تندتر» باشد، «صریح تر» باشد. و این، از هر سند تاریخی، گویاتر است.

فردوسی که نمی شناختیم

فردوسی را معمولا با «تنگدستی» و «پیری» و «محرومیت» می شناسیم. اما تصویری دیگری هم می توان ارائه داد: فردوسی «انتخابگر». کسی که می توانست مثل دیگر شاعران، مداح زر بگیر باشد و در کنار تخت بنشیند، اما راه خود را برگزید. او می دانست که محمود نمی تواند شاهنامه را تحمل کند، اما باز هم کتاب را به نام او کرد – نه از روی چاپلوسی، که از روی مصلحت برای انتشار اثر. و وقتی نتیجه نگرفت، ابیات پایانی را سرود؛ نه با زاری، که با هجونامه ای شش بیتی که تا ابد نام محمود را به «بخل» و «بدعهدی» گره زد.

پس فردوسی کیست؟

فردوسی شاعری نیست که «هزار سال پیش می زیسته». او یک «حضور زنده» در ذهنیت ایرانی است. او جایی ایستاده که «سیاست رسمی» نمی توانست بایستد. او صدای کسی است که «سود» در برابر «باور» خود را انتخاب کرد. او کسی است که به ما آموخت «ایرانی بودن» یک شناسنامه نیست، یک جهان بینی است: موضع گرفتن در برابر ستم، بی اعتنا به زر و زور و تاج. «فردوسی، بالاتر از یک شاعر بزرگ، حکیم بزرگ و معلم بزرگ ملت ایران است.» شاید امروز، بیش از هر زمان دیگر، به این «معلمی» نیاز داشته باشیم؛ معلمی که نه از کلاس و تخته، که از متن حماسه، به ما بیاموزد که آزادگی، با «تنها ماندن» نیز ممکن است.

منبع:

ریاحی، محمدامین(۱۳۸۲)«سرچشمه های فردوسی شناسی». تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

کانال در بله:

https://ble.ir/katabngasht

کانال در ایتا:

https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht