«انسان» یک کشف نیست؛ یک اختراع است

تصور کنید کودکی وارد مدرسه می شود. او ذاتا پر انرژی است، دوست دارد بدود و فریاد بزند، گاهی بی اجازه حرف می زند، ترجیح می دهد نقاشی بکشد تا ریاضی کار کند. مدرسه به تدریج به او یاد می دهد که آرام بنشیند، دست بلند کند، تکالیفش را سر وقت تحویل دهد، و به ریاضی اهمیت دهد. بعد از دوازده سال، این کودک «طبیعی» و «عادی» شده است. دیگر کسی یادش نمی آید که او روزی پر انرژی و بی پروا بود. این همان کاری است که فوکو «طبیعی درآوردن از طریق قدرت و دانش» می نامد.
آیا تا به حال فکر کرده اید چرا در مدرسه، صاف می نشینیم، دست بلند می کنیم تا اجازه حرف زدن بگیریم، طبق زنگ های منظم حرکت می کنیم، و کارهایمان را در نمره هایی خلاصه می شود که تعیین می کنند چه کسی «موفق» است و چه کسی «بازنده»؟ اگر به این چیزها عادت کرده ایم و آنها را «طبیعی» می دانیم، یعنی قدرت، کار خود را به بهترین شکل انجام داده است.کتاب «زمینه ای برای بازشناسی و نقادی فلسفه تعلیم و تربیت در جهان غرب» (گردآوری دکتر سعید بهشتی) پرده از این راز بزرگ برمی دارد. در قلب این کتاب، آرای میشل فوکو، فیلسوف شورشی فرانسوی، قرار دارد که یکی از تکان دهنده ترین پرسش ها را مطرح می کند: آیا مدرسه آزاد می کند یا می سازد؟
کتاب با زبانی روشن، هسته اصلی اندیشه فوکو را درباره تعلیم و تربیت توضیح می دهد. «انتقاد فوکو از علوم انسانی، باعث جلب توجه به این مطلب گردید که تعلیم و تربیت، چگونه افراد را شکل می دهد و آنها را از طریق کاربرد قدرت و دانش به صورت طبیعی درمی آورد.» یعنی چه؟ یعنی آنچه ما «طبیعت انسان» می پنداریم، در واقع ساخته و پرداخته نظام های تربیتی است. فوکو به ما می گوید: «شخص اخلاقا مستقل» وجود خارجی ندارد؛ این شخصیت توسط متخصصان تربیتی، روان شناسان، مشاوران و معلمان ساخته می شود. و بدترین بخش ماجرا این است که خود ما این ساخته شدگی را فراموش می کنیم و آن را «طبیعی» تلقی می کنیم.
فرایند شکل دهی از چند راه انجام می شود:نخست، از طریق انضباط. فوکو معتقد است مدرسه یکی از نهادهای «انضباطی» مدرن است. زنگ های منظم، نیمکت های ردیفی، حرکات هماهنگ، نمره دهی دقیق – همه اینها بدن و ذهن دانش آموز را برای جامعه صنعتی آماده می کند. نه برای پرسشگری، که برای اطاعت.دوم، از طریق دانش. «وی به جای اتخاذ موضع لیبرالی سنتی نسبت به مساله کنترل اجتماعی، و همچنین کنترل دانش از طریق مباحث مربوط به اقتدار، به کاربرد قدرت در تعلیم و تربیت توجه می کند. فوکو، مبنایی را برای تحلیل روابط بین قدرت و حقیقت در گفت وگوی تربیتی فراهم می آورد». یعنی وقتی معلم می گوید «این حقیقت است» یا کتاب درسی چیزی را «علمی» معرفی می کند، پشت این ادعای حقیقت، یک رابطه قدرت نهفته است. کسی تعیین می کند چه چیزی «دانش» است و چه چیزی «خرافه». و این تعیین، به نفع نظم موجود تمام می شود.
نقدی که به «آزادی» هم می رسد
نکته جالبتر اینکه فوکو حتی به موضع لیبرالی سنتی – که می گوید مدرسه باید فرد را آزاد کند – هم حمله می کند. «فوکو از اندیشه شخص اخلاقا مستقل ... صریحا انتقاد می کند.» چرا؟ چون مفهوم «شخص مستقل» خودش یک ساخته تاریخی و فرهنگی است. هیچ کس کاملا مستقل نیست. ما همیشه در شبکه های قدرت و دانش گرفتاریم. سوال این نیست که «آزاد باشیم یا نباشیم»، بلکه این است که «کدام نوع از قدرت، کمتر مخرب است؟»
پیامد برای معلمان و والدین
اگر فوکو درست بگوید، تکلیف ما چیست؟ آیا باید مدرسه را تعطیل کنیم؟ خیر. کتاب راهی فرارو می گذارد: آگاهی. معلمی که بداند در حال اعمال قدرت است، کمتر از معلمی که فکر می کند «فقط حقیقت را منتقل می کند» خطرناک است. پدر و مادری که بداند فرزندش را «شکل می دهد»، محتاط تر از پدر و مادری عمل می کند که گمان می برد «فقط دارد از طبیعت کودک پیروی می کند». به قول فیلسوفان مسلمان: «العقل شرع من داخل، والشرع عقل من خارج» (عقل، شریعت درونی و شریعت، عقل بیرونی است). این همان آگاهی است. اینکه بدانیم آنچه «طبیعی» می پنداریم، «ساخته» است. و با این آگاهی، بتوانیم نقادانه به نظام های تربیتی بنگریم.
فوکو به ما می گوید که «انسان» یک کشف نیست؛ یک اختراع است. و تعلیم و تربیت، کارخانه اصلی این اختراع است. کتاب «زمینه ای برای بازشناسی و نقادی فلسفه تعلیم و تربیت در جهان غرب» شما را به سفری می برد در دل این کارخانه، تا از نزدیک ببینید ماشین ها چطور کار می کنند، چه محصولی تولید می کنند، و مهمتر از همه: چگونه می توانید از محصول شدن دست بکشید و خودتان طراح زندگی تان باشید.
کتاب را باز کنید. بگذارید فوکو به شما بگوید که چطور «طبیعی» شده اید. و بعد، خودتان تصمیم بگیرید که می خواهید همچنان «طبیعی» بمانید یا برای اولین بار، واقعا «آزاد» شوید.
کانال در بله:
کانال در ایتا: