بازنگری در منظومه دفاعی-امنیتی جمهوری اسلامی ایران ذیل ترومای جنگ رمضان: فراتر از ذهن متقارن، به سوی واکنش تمدنی
در سپهر امنیتی جهان، آن گاه که قدرت های هژمون، انحصار خشونت مشروع را نه از مجرای حقوق بین الملل، که از رهگذر تروریسم دولتی و فناوری های جراحی شده اعمال می کنند، نظام های سیاسی مبتنی بر ارزش های فرامادی، ناگزیر از بازتعریف بنیان های دفاعی خویش هستند. جمهوری اسلامی ایران، به مثابه تنها واحد سیاسی برآمده از انقلاب توحیدی که داعیه دار تمدن سازی اسلامی در عصر غیبت است، طی دو دهه اخیر سرمایه نمادین و راهبردی عظیمی را بر محور «بازدارندگی نامتقارن» بنا نهاده است؛ شبکه ای درهم تنیده از موشک های نقطه زن، پهپادهای تهاجمی و نیروهای نیابتی معتقد به گفتمان مقاومت که هدف غایی اش، ایجاد توازن وحشت در برابر دشمن برخوردار از برتری مطلق متعارف بود. با این حال، واقعه ای که از آن با عنوان «جنگ رمضان» یاد می شود، نه صرفا یک رویارویی نظامی چهل روزه، که نقطه عطفی معرفت شناختی در تاریخ امنیتی کشور محسوب می شود؛ نقطه عطفی که پیش فرض های ذهنی ما از «امنیت» و «پدافند» را یک سره به چالش می کشد و ضرورت یک بازنگری تمام عیار در استراتژی نظامی جمهوری اسلامی را، به ویژه از منظر جامعه شناسی امنیت، برجسته می سازد.
کانون این ترومای جمعی، شهادت مظلومانه ولی امر مسلمین در حریم امن بیت و در کنار خانواده معظمشان است. این حادثه، پیش از آنکه یک فقدان سیاسی-عاطفی باشد، یک شکست اطلاعاتی-پدافندی مهیب است که معادلات بازدارندگی سنتی را از درون فرو می ریزد. آنچه مایه تامل مضاعف و نشانه ای از یک غفلت راهبردی است، نه خود شهادت در مقام یک امکان همیشه محتمل، که ناتوانی سیستم پدافندی کشور در محافظت از عالی ترین نماد حاکمیت در قلب پایتخت است. پرسش بنیادین این است: چگونه دشمن جسارت و توان عملیاتی هدف گیری شخص اول کشور را در نقطه صفر مرزی اقتدار به دست آورد؟ پاسخ به این پرسش را نمی توان صرفا در دقت مهمات هوشمند یا رخنه های فنی جست وجو کرد؛ ریشه بحران را باید در «شکاف ذهن متقارن» تحلیل کرد. ذهنی که معماری پدافندی کشور را بر پایه تهدیدات کلاسیک و سامانه های شناخته شده بنا نهاده، در مواجهه با جنگ نامتقارن دشمن فوق هوشمند، نه تنها ناکارآمد، که به مثابه یک آسیب پذیری سیستماتیک عمل می کند. انسانی که ذهن متقارن دارد، اساسا نمی تواند در میدان نبرد نامتقارن قرن بیست ویکم، حریف دشمنی شود که مرزهای اخلاق، جغرافیا و عملیات روانی را با قساوتی الگوریتمی درهم نوردیده است.
این ناکارآمدی زمانی ابعاد هولناک تری می یابد که به لایه های جامعه شناختی امنیت نفوذ کنیم. سه روز پیش از آن واقعه، یکی از دیپلمات های ارشد جمهوری اسلامی، در یک مصاحبه با شبکه ای خارجی، این گزاره به ظاهر مطمئن را بیان می کند که «اگر رهبری را نیز همچون فرماندهان شهید جنگ اخیر هدف قرار دهند، مسیر ادامه خواهد یافت و خللی در ارکان نظام پیش نخواهد آمد.» این گزاره، که احتمالا با هدف نمایش پایداری ساختاری نظام و نفی شخص محوری ایراد شده بود، در باطن خویش حامل پیامی خطرناک برای دستگاه محاسباتی دشمن بود: این که جمهوری اسلامی خود را برای سناریوی حذف فیزیکی رهبری آماده کرده، و بنابراین، وقوع آن، شوک روانی پیش بینی نشده ای در جامعه ایجاد نخواهد کرد. این چراغ سبز ناخواسته، که ناشی از «خوش بینی راهبردی» و گسست میان دیپلماسی عمومی و امنیت سخت است، عملا هزینه اقدام علیه راس هرم قدرت را در ذهن دشمن کاهش داد و محاسبه سود-زیان ترور را به نفع آنان تغییر داد. نتیجه آن شد که ولی فقیه زمان، نه در سنگر جبهه، که در خلوت خانه و کنار خانواده، مظلومانه به شهادت رسید.
اینک و در بزنگاه پس از جنگ رمضان، جمهوری اسلامی با یک دوگانه تمدنی روبه روست: یا باید در همان پارادایم ذهن متقارن باقی بماند و بر پدافند سخت افزاری صرف تکیه کند که تجربه شهادت رهبری ثابت کرد در برابر فناوری های پیشرفته دشمن نامتقارن، جوابگویی قطعی ندارد، یا آن که با یک چرخش جسورانه، استراتژی دفاعی-امنیتی خود را بازتعریف کند. این بازتعریف اما، نباید محدود به ترمیم رخنه های پدافندی باشد؛ باید کل فلسفه «پاسخ» را نیز در بر بگیرد. هنگامی که دشمن یک ملت، جرات می کند و رهبر آن جامعه را به شهادت می رساند، دیگر منطق نیابتی و پاسخ های محدود منطقه ای، معنای خود را از دست می دهد. در این نقطه، اگر آن دشمن و عوامل اصلی اش با تمامی تجهیزات فوق پیشرفته ای که در اختیار داریم – از موشک های قاره پیما گرفته تا ابزارهای نوین سایبری و فراتر از آن – از صفحه روزگار محو نشوند و جهانی که سکوت کرد یا هم دستی نشان داد، در هم کوبیده نشود، آن گاه پیامی که به دشمن مخابره می شود، نه بازدارندگی، که دعوت به تکرار تجاوز است. بازدارندگی موثر، پس از عبور دشمن از خطوط قرمز حیثیتی، تنها از رهگذر یک واکنش فراتصوری، تمدنی و در مقیاس جهانی قابل بازآفرینی است، نه با عملیات های تاکتیکی حساب شده.
در همین افق است که باید به یک تناقض کلامی-اعتقادی نیز اندیشید که شهادت اخیر، آن را به تلخی آشکار ساخت. قرن هاست که انتظار فرج و ظهور منجی، موتور محرکه روانی شیعه در گذر از تاریخ ظلمانی بوده است. اما این فرض که آن حضرت نیز قرار است در فردای ظهور، ذیل چتر پدافندی مشابه امروز ما فعالیت کند، از اساس باطل و بلکه خنده آور است؛ چراکه اگر پدافند ما نتواند جان یک ولی فقیه در بیت شخصی اش را حفظ کند، چگونه خواهد توانست امنیت امام عصر را در عرصه عمومی تضمین کند؟ شاید به همین دلیل است که خداوند، حکیمانه، آن ذخیره الهی را همچنان در پرده غیبت نگاه داشته و سپاس بر این حکمت، که اگر جز این بود، با مختصات امنیتی امروز ما، امکان تداوم حیات آن هم غایب، متصور نبود .
نتیجه آن که، بازنگری در استراتژی نظامی جمهوری اسلامی، دیگر یک انتخاب در میان گزینه های روی میز نیست، بلکه شرط بقا و استمرار حیات این نظام تمدنی است. این بازنگری باید دو بعد سخت افزاری و نرم افزاری را هم زمان پوشش دهد: از یک سو، پوست اندازی کامل در دکترین پدافندی، فاصله گرفتن از توهم سامانه های رهگیر پاسخگو در برابر مهمات هوش مند آینده، و سرمایه گذاری بی محابا در فناوری هایی که اکنون تنها در مرحله تئوری های جسورانه به سر می برند. از سوی دیگر، سم زدایی از ذهن متقارن حاکم بر بخش هایی از دستگاه امنیتی-دیپلماتیک، و تزریق منطق نامتقارن واقعی، نه فقط در میدان نبرد نیابتی، که در اتاق های فکر پایتخت. نظامی که نتواند جرات تغییر کردن داشته باشد، محکوم به تحمل شکست های بزرگ تر خواهد بود. و در پایان، باید پذیرفت که اگر بناست «ان تصرتم فاعزوا» باشیم، مسیر آن از «تغییر ما بانفسنا» می گذرد؛ تغییری که شاید با کوبیدن پایتخت های دشمن و محو عوامل اصلی شرارت، طلیعه آن رقم بخورد.