ترکیه طعمه بعدی حملات اسرائیل و آمریکا
در تحلیل عمیق تر بحث مطرح شده درباره «احتمال خروج آمریکا از ناتو»، لازم است این گزاره به مثابه یک «فرضیه ژئوپلیتیکی» در چارچوب نظریه های پیشرفته روابط بین الملل، مطالعات امنیتی و تحلیل نظام بین الملل مورد واکاوی قرار گیرد. در سطح نخست، این فرض را می توان در چارچوب واقع گرایی ساختاری (Neorealism) و به طور خاص قرائت «واقع گرایی تهاجمی» جان مرشایمر تحلیل کرد. در این رویکرد، قدرت های بزرگ به طور مستمر در پی افزایش حداکثری قدرت نسبی خود و کاهش وابستگی به نهادهای محدودکننده هستند. ناتو به عنوان یک اتحاد نظامی نهادینه شده، اگرچه ابزار تثبیت هژمونی آمریکا در اروپا بوده، اما هم زمان نوعی قید نهادی (Institutional Constraint) نیز ایجاد می کند. این قید به ویژه در شرایطی که منافع اعضا واگرا شود؛ مانند اختلافات عمیق میان ترکیه و برخی شرکای غربی و همچنین اختلافات بین ترکیه و اسرائیل در مورد سوریه می تواند به یک معضل تعهد برای واشنگتن تبدیل شود. در چنین بستری، فرض خروج آمریکا از ناتو را می توان در قالب خودمختاری راهبردی (Strategic Autonomy) تفسیر کرد؛ به این معنا که ایالات متحده تلاش کند بدون محدودیت های ناشی از تعهدات چندجانبه، در محیط های بحرانی مانند خاورمیانه، تصمیم گیری مستقل تری داشته باشد. این تحلیل به ویژه در گفتمان سیاست خارجی دونالد ترامپ، که منتقد شدید «چندجانبه گرایی پرهزینه» و طرفدار معامله گرایی است، قابل ردیابی است.
با این حال، در سطح دوم تحلیل یعنی سطح «نظام بین الملل» باید به پیامدهای سیستمی چنین اقدامی توجه کرد. خروج آمریکا از ناتو می تواند به تضعیف «رژیم امنیت جمعی غرب» منجر شود و یک خلا قدرت در اروپا ایجاد کند. بر اساس نظریه گذار قدرت، چنین خلایی می تواند رقابت قدرت های بزرگ را تشدید کرده و فرصت هایی برای بازیگرانی مانند روسیه یا چین فراهم آورد تا نفوذ خود را گسترش دهند. در نتیجه، هزینه های ژئواستراتژیک این اقدام برای آمریکا به مراتب فراتر از منافع تاکتیکی آن در یک بحران منطقه ای خواهد بود.
در سطح سوم یعنی «تحلیل منطقه ای خاورمیانه» سناریوی تقابل ترکیه و اسرائیل در سوریه نیازمند بررسی دقیق تری است. سوریه را باید یک سیستم چند بازیگری پیچیده دانست که در آن، دولت ها و بازیگران غیردولتی در یک وضعیت آنارشی محدود (Limited Anarchy) تعامل دارند. ترکیه با اهدافی همچون مهار نیروهای کردی و تثبیت عمق راهبردی خود در شمال سوریه حضور دارد، در حالی که اسرائیل عمدتا بر مهار نفوذ ایران و جلوگیری از انتقال تسلیحات پیشرفته به گروه های هم پیمان تهران تمرکز کرده است. این تفاوت در اولویت های تهدید باعث می شود که اگرچه برخوردهای محدود یا «تنش های کنترل شده» ممکن است، اما گذار به یک جنگ تمام عیار میان دو بازیگر، مستلزم تغییرات بنیادین در محاسبات راهبردی آن هاست.
از منظر نظریه بازدارندگی هر دو طرف دارای ظرفیت هایی هستند که هزینه های درگیری مستقیم را به شدت افزایش می دهد. ترکیه به عنوان یک قدرت نظامی منطقه ای با عضویت در ناتو (حتی در فرض تضعیف آن)، و اسرائیل به عنوان یک قدرت دارای برتری فناوری و بازدارندگی چندلایه، در چارچوب «بازدارندگی متقابل» عمل می کنند. این وضعیت احتمال بروز یک جنگ مستقیم را کاهش می دهد و آن را به سطح «درگیری های نیابتی» یا رقابت در سایه محدود می کند.
در سطح چهارم، باید به تحلیل گفتمان این ادعا توجه کرد. گزاره هایی مانند «انتصاب یک رهبر وابسته به القاعده/داعش در سوریه» بیشتر در چارچوب روایت سازی سیاسی قرار می گیرند تا تحلیل مبتنی بر داده های تجربی. در پژوهش های علمی، تمایز میان «اطلاعات تاییدشده» و «گفتمان های ایدئولوژیک» ضروری است، چرا که دومی می تواند در خدمت مشروعیت بخشی به سیاست های خاص یا شکل دهی به افکار عمومی باشد.
در نهایت، از منظر تحلیل تصمیم گیری سیاست خارجی، فرضیه خروج آمریکا از ناتو برای حمایت از یک بازیگر خاص در یک منازعه منطقه ای، با منطق تحلیل هزینه فایده چندسطحی همخوانی محدودی دارد. سیاست گذاران آمریکایی معمولا تصمیمات خود را بر اساس مجموعه ای از اعتبارها و متغیرهای بین المللی، ثبات سیستمیک، فشارهای داخلی، و ملاحظات اقتصادی اتخاذ می کنند. در این چارچوب، کنار گذاشتن یک ائتلاف بنیادین مانند ناتو برای کسب مزیت در یک سناریوی احتمالی و نامطمئن، از نظر تحلیلی گزینه ای با «ریسک بالا و بازده نامشخص» تلقی می شود. جمع بندی آنکه، اگرچه این ادعا را می توان به عنوان یک «سناریوی فرضی در چارچوب واقع گرایی تهاجمی» صورت بندی کرد، اما از منظر شواهد تجربی، قیود نهادی، و منطق تصمیم گیری راهبردی، احتمال تحقق آن وجود دارد.
دکتر علی دادور