آن و آنی دگر

[مولانا]
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام - زان می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام
مستم ز خمر «من لدن» رو محتسب را غمز کن - مر محتسب را و ترا هم چاشنی آورده ام
ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای - با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام
با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته ام - با منکران دی صفت همچون خزان افسرده ام
ای نان طلب در من نگر و الله که مستم بیخبر - من گرد خنبی گشته ام من شیره افشرده ام
مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او - از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده ام
روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد - ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده ام
در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم - با یار خود آمیختم زیرا درون پرده ام
آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند - ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام
دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من - در لا مکان سیران من فرمان ز قان آورده ام
در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر - با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام
گر گویدم بیگاه شد رو رو که وقت راه شد - گویم که این با زنده گو من جان بحق بسپرده ام
خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده ای - گفتا خموشی را مبین در صید شه صد مرده ام (1)
***
[یزدانپناه عسکری]
تبدیل یک اکنون واحد به اکنون ها و هم زمانی دو اکنون. کسب و فراهم آوردن یک اکنون در گوشه تصویر، اعمال مرائی و آگاهی در هر دو.
_______________
1 – مولانا جلال الدین محمد بلخی(مولوی)، دیوان کبیر شمس، طلایه - تهران، چاپ: اول، 1384. غزل 1371