رقیه پورغفار
80 یادداشت منتشر شدهسقوط اخلاقی انسان در جوامع امروزی

سقوط اخلاقی انسانی در جوامع امروزی
در هیاهوی زندگی مدرن، جایی میان سرعت، رقابت، مصرف و فریب ظواهر، انسان گویا چیزی را گم کرده است؛ چیزی بی صدا اما حیاتی: "وجدان اخلاقی". آن حس درونی که تا چند دهه پیش معیار رفتار، گفتار و قضاوت ما بود، امروز در بسیاری از جوامع به حاشیه رانده شده است. گویی انسان معاصر بیش از آن که در پی درست زیستن باشد، در پی موفق زیستن است؛ و گاه این دو، در تضاد کامل با یکدیگر قرار می گیرند. چه بسا نیاز به تامل هست، دعوتی است به تامل در این سکوت فزاینده و تلاشی است برای یافتن ریشه ها و نور امید برای بازگشت به خویشتن اخلاقی.
نمودهای سقوط اخلاقی در جهان امروز
نشانه ها پنهان نیستند. آن ها در رفتارهای روزمره، در سیاست، در اقتصاد و حتی در روابط عاطفی رخ می نمایند. دروغ، به جای آن که زشتی باشد، به «هوشمندی ارتباطی» تعبیر می شود. خیانت به همسر یا دوست، گاه با عنوان «آزادی شخصی» تبرئه می شود. چاپلوسی، فرصت طلبی، تمسخر، تهمت و بی تعهدی جایگزین صداقت و نجابت شده اند. جوان امروزی با انبوهی از پیام های متناقض مواجه است: از یک سو، شبکه های اجتماعی او را به نمایش خود ایدئال و موفق ترغیب می کنند، و از سوی دیگر، در جهان واقعی با بی اعتمادی، تبعیض و بی عدالتی روبه روست.
در سطح کلان تر، سیاستمداران وعده می دهند اما پاسخ گو نیستند؛ رسانه ها حقیقت را تکه پاره می کنند و دروغ را زیبا بسته بندی می کنند؛ شرکت ها سود را بر جان انسان مقدم می دارند؛ و نهادهای آموزشی، به جای پرورش اخلاق، به مسابقه ای برای نمره و مدرک تبدیل شده اند. در چنین فضایی، سقوط اخلاق نه حادثه ای ناگهانی بلکه فرایندی تدریجی و ناپیداست در یک کلام، فرسایش وجدان در اثر تکرار سکوت ها و توجیه ها که ریشه های درونی و بیرونی فروپاشی اخلاق را بیشتر نشان می دهند.
ریشه های درونی و بیرونی فروپاشی اخلاق
نخست باید بپذیریم که هیچ سقوطی یک باره رخ نمی دهد. وجدان، همانند عضله ای است که اگر تمرین نبیند، تحلیل می رود. ریشه ی اصلی بحران اخلاقی را می توان در "ازخودبیگانگی انسان" جست وجو کرد: دوری از معنویت، فراموشی هدف از بودن، و فروکاستن ارزش انسان به ابزاری برای موفقیت. انسان امروز، در میان هزاران تصویر و پیام، سرشار از اطلاعات است اما فقیر از معنا. رسانه ها، با تزریق مداوم نیازهای مصنوعی، ذهن او را پر می کنند و قلبش را خالی. نظام آموزشی غالب، اخلاق را به درس فرعی تبدیل کرده و خانواده ها، زیر فشار زمان و معیشت، دیگر فرصت گفت وگو و تربیت ارزش ها را ندارند.
از سوی دیگر، "فلسفه ی مصرف گرایی" با مهارت، ارزش های اخلاقی را دگرگون کرده است. در چنین نظامی، «داشتن» مهم تر از «بودن» است و موفقیت فردی معیار قضاوت درباره ی انسان است. رقابت، قربانی می طلبد و انسان ها بی آنکه بدانند، اخلاق را در پای بقا می سوزانند. همین جاست که دروغ گفتن برای پیشرفت، خیانت برای لذت، یا طمع برای رفاه، عادی می شود؛ چون همه چنین می کنند و وجدان جمعی دیگر زنگ خطر نمی زند. لذا سوال مطرح می گردد که : آیا امکان رهایی و بازسازی انسان اخلاقی وجود دارد؟