سیا۳۰ سالمه

6 بهمن 1404 - خواندن 3 دقیقه - 44 بازدید

بعضی وقت ها آدم ها توی مشکلاتی می افتند که دست خودشان نیست. 

افتاده اند، و حالا فقط از آن ها انتظار می رود تلاش کنند تا از آن بیرون بیایند. سیاست هم جزئی از همین ماجراست.به قول یکی از استادهایم:
«هنرمند توی این کشور نمی تونه سیاسی نباشه.»

این جمله، به نظر من، جمله ی اشتباهیه.سوال من ساده ست: 

چرا من باید سیاسی باشم؟

یکی از اشتباهات این مملکت اشتباهی که شاید خیلی به چشم نیامد،اما هزینه ی سنگینی روی دوش این کشور گذاشت همین بود: 

این که همه باید درگیر سیاست شوند.

سیاست چیزی شبیه دلار است.
خیلی از آدم های این کشور دلار را حتی از نزدیک ندیده اند، اما هر روز زندگی شان با دلار بالا و پایین می شود.سیاست هم همین طور است.
حتی اگر نخواهی، حتی اگر نفهمی، باز هم درگیرش هستی. اما سوال من این است:
چرا باید به زور وارد سیاست شوم؟

من یک هنرمندم. کسی که دوست دارد هنرش را ارتقا دهد، آثار فاخر تولید کند، پیشرفت کند، و دغدغه اش رشد استعداد خودش باشد.

چرا باید درگیر آدم هایی باشم که هر روز صبح بیدار می شوند و در اتاق های بسته، در کابینه ها، برای زندگی من تصمیم می گیرند؟

یادم هست بچه که بودم، چقدر تبلیغ رای دادن می کردند. آن موقع رای دادن برای من یک کار شیرین بود؛ یک بازی جدی کودکانه.

اما امروز، رای دادن یک عمل سیاسی است.
و عجیب این جاست که همین کشور من و امثال من را به سمت سیاسی بودن هل داد و بعد از من خواست سیاسی نباشم.

من اولین بار نفهمیدم کی سیاسی شدم. نه بیانیه دادم، نه شعار نوشتم. فقط یک روز دیدم حرف نزدنم هم تفسیر می شود، چه برسد به حرف زدن.

حالا به جایی رسیده ایم که
اگر بیانیه ی سیاسی ندهی، تو را می کوبند،
و اگر بیانیه ی سیاسی بدهی، باز هم تو را می کوبند.
نه سکوت امن است،
نه صدا.

و من مانده ام با یک سوال ساده و بی پاسخ:
تکلیف آدم هایی که می خواهند سیاسی نباشند چیست؟

آدم هایی که نه بی دردند، نه بی فهم، نه بی مسئولیت
فقط خسته اند از این که هر انتخابی، حتی انتخاب نکردن، جرم حساب می شود.
من سیا۳۰ سالمه. دیگر کافی است . خسته ام. میخواهم در آرامش باشم.