نقد جامعه شناختی فیلم «زندگی چاک» (۲۰۲۴)

9 آذر 1404 - خواندن 7 دقیقه - 225 بازدید

فیلم «زندگی چاک» را می توان روایتی شاعرانه و در عین حال تلخ از «شرایط آخرالزمانی» ذهن و جامعه ی مدرن دانست. این فیلم، با به کارگیری ساختاری معکوس و سبک «رئالیسم جادویی» نه تنها زمان خطی را در هم می ریزد، بلکه استعاره ای است از ذهنیتی که در دالان های خاطره، ترس و امید سرگردان مانده است. اتاق ویکتوریایی زیر گنبد، نه یک مکان، بلکه یک «حالت ذهنی» است؛ پناهگاهی ناامن که در آن گذشته هرگز نگذشته و آینده همواره در حال وقوع است. این فضا، استعاره ای دقیق از ذهن انسان معاصر است که در حلقه ای تکرارشونده از خاطرات سرگردان مانده و قادر به ساخت یک روایت خطی و معنادار از زندگی خویش نیست. اگرچه فیلم با بازی فرمال خود با مفهوم زمان، گذشته، حال و آینده را در هم می تند، اما مواجهه ای رادیکال و عمیق با مفهوم زمان ارائه نمی دهد و بیشتر از آنکه به ژرفای زمان بپردازد، از آن به عنوان یک تمهید روایی بهره می برد.

جهان آغازین فیلم، تصویری است از یک «هرج و مرج آخرالزمانی»؛ جامعه ای که در آستانه ی فروپاشی زیستمحیطی و معنوی قرار دارد، اما ماشین تبلیغات و بیلبوردهایش تا آخرین لحظه به کار خود ادامه می دهند. این تصویر، تبلور روشن «عقلانیت ابزاری» است: نظامی که حتی در حین نابودی، بر محاسبه، سود و کارایی اصرار می ورزد. شخصیت چاک، به عنوان یک «حسابدار»، تجسم عینی این انسان وابسته به نظام بوروکراتیک است؛ انسانی که «مهارشدگی» را درونی کرده و هویت خویش را در قفس اعداد و ارقام بازمی یابد.

تقابل مرکزی فیلم، میان دو جهان بینی است: از یک سو، «ریاضیات و منطق» که از پدربزرگ، به چاک ارث رسیده و نماینده ی ساختار، پیش بینی پذیری و عقلانیت سرد است. از سوی دیگر، «رقص و عشق» که مادربزرگ نماد آن است و نمایانگر خلاقیت، شور و «زیست جهان» انسانی است. این رویارویی محوری در فیلم، در واقع تجلی نبردی است که یورگن هابرماس، نظریه پرداز برجسته مکتب فرانکفورت، بین «زیست جهان» و «نظام» ترسیم می کند.

از منظر هابرماس، «زیست جهان» قلمرو زندگی روزمره، فرهنگ، معنا، و ارتباطات مبتنی بر تفاهم است؛ جهانی که مادربزرگ با نمادهای «رقص و عشق» نمایندگی می کند و در آن، عقلانیت نه برای سلطه، بلکه برای درک متقابل «عقلانیت ارتباطی» به کار می رود. در مقابل، «نظام» (متشکل از اقتصاد و بوروکراسی) با منطق غیرشخصی و کارایی محض «عقلانیت ابزاری» عمل می کند؛ جهانی که پدربزرگ با «ریاضیات و منطق» خشکش تجسم آن است. بحران مدرنیته از جایی آغاز می شود که نظام، با منطق بی روح خود، به «زیست جهان» تجاوز می کند و آن را استعمار می نماید، تا جایی که حتی صمیمی ترین روابط و عمیق ترین لحظات زندگی نیز در خدمت منطق سود و محاسبه قرار گیرند. دیالوگ «ضرب آهنگ دوست است و اندیشه دشمن انسان»، نوعی نقد بر بیش عقلی جامعه مدرن و ستایش از بدن، بی واسطگی و تجربه زیسته مستقیم است؛ همان چیزی که رقص به عنوان استعاره در فیلم بر آن تاکید دارد.

در این راستا، رقص چاک و دختر در خیابان، فراتر از یک کنش مقاومتی صرف، یک «کنش ارتباطی» است؛ فریادی بدن مند برای بازپس گیری زیست جهان از چنگال نظامی که زندگی را تا حد یک ماشین حسابگری تقلیل داده است. این رقص، تلاشی است برای ایجاد لحظه ای از تفاهم اصیل در جهانی که ارتباط انسانی در آن به یک معامله تبدیل شده است. این تقابل، تنها یک انتخاب شخصی نیست، بلکه بازتاب «سبک زندگی» در جامعه ی مدرن است.

رقص چاک و همراهی با دختر نوازنده در خیابان، یک «مقاومت» نمادین در برابر منطق حسابگر حاکم است؛ فریادی بدن مند علیه زندگی مکانیکی و فاقد معنا. با این حال، فیلم در نگاهی رئالیستی، به محدودیت این مقاومت نیز واقف است: همان رقص شورانگیز، در نهایت با تقسیم پول توسط دختر نوازنده ارزش گذاری می شود. این صحنه، نقدی بر جامعه ی سرمایه داری است که حتی صمیمی ترین و اصیل ترین لحظات انسانی را نیز در چرخه ی ارزش مبادله­ای جذب می کند.

فیلم، «آخرالزمان» را نه به عنوان یک رخداد ناگهانی، بلکه به عنوان فرآیندی تدریجی از «فروپاشی نظم اجتماعی» به تصویر می کشد. اشاره به «طغیان طبیعت»، نمودی از «انتقام زمین» است، دورانی که بشر خود را به قربانی کنش های ویرانگرش بدل کرده است. در چنین شرایطی، پرسش بنیادین فیلم این است: «اگر تکنولوژی نابود شود، آیا انسان مدرن توانایی زیستن را دارد؟». واکنش مردم به فاجعه -اعتراض به قطع اینترنت و سایت­های مبتذل- نقدی کوبنده بر «مصرف گرایی» و «نیازهای کاذب» در جامعه ی مدرن است. جامعه ای که حتی در پرتگاه نابودی، قادر به تشخیص اولویت های اصیل خود نیست. اینجاست که فیلم با طرح این سوال اخلاقی که «اگر پایان همه چیز باشد، آیا همه چیز مجاز است؟»، مفاهیم «وضعیت استثنایی»، « پایان همه چیز» و «فروپاشی نظم اخلاقی» را پیش می کشد.

فیلم اگرچه جهانی غرق در فاجعه را ترسیم می کند، اما به شکلی زیرپوستی خوشبین است. این خوشبینی نه در نجات کلان، که در «لحظات کوچک» متجلی می شود: در عشق، مهربانی، رقص و لذت بردن از «اکنون». صحنه ی قطع برق و دیده شدن کهکشان، استعاره ای است از رهایی از نورهای مصنوعی تمدن و بازگشت به امر اصیل. نزدیک شدن افراد به هم در بحران، هرچند موقتی، نشان از امکان همبستگی انسانی دارد.

۹ ماه باقی مانده از عمر چاک، استعاره ای روشن از بازگشت به وضعیت جنینی است؛ او انگار پیش از مرگ دوباره زاده می شود و جهان اطرافش مثل یک رحم بزرگ در حال فروپاشی است. خانه جن زده ، استعاره ای از نهاد خانواده در جامعه مدرن است؛ نهادی فرسوده، مکرر بازسازی شده، اما از درون خالی و فروریخته. ایده «مرگ جهان با مرگ من» اشاره ای به فردگرایی افراطی عصر جدید دارد؛ عصری که در آن، سوژه مدرن جهان را از دریچه ذهن خود تعریف می کند و هنگامی که ذهنش فرو می ریزد، جهان نیز پایان می یابد. این هم زمانی فروپاشی فرد و جهان، یادآور بحران های اگزیستانسیالیستی و نهیلیسم است؛ بحران هایی که در آن انسان نه توان مواجهه با پوچی را دارد و نه توان گریز از آن را. این فیلم با بهره گیری از استعاره های قدرتمند (از ریاضیات و رقص تا خانه ی دارای اتاق پررمز و راز و تخت های خالی که نبض دارند) یک نقد جامعه شناختی ژرف را پیش می کشد: نقد جامعه ای که در چنگال عقلانیت ابزاری و بحران معنا گرفتار آمده و تنها در آستانه ی نابودی است که شاید، تنها شاید، ریتم اصیل زندگی را بار دیگر بازیابد.

در نهایت، «زندگی چاک» فیلمی است درباره میل به عشق و پذیرش مرگ؛ درباره پایان جهان به مثابه پایان یک انسان؛ درباره این حقیقت که انسان ها در پایان به هم نزدیک می شوند، اما همواره خطر رمانتیک سازی و نادیده گرفتن رنج نیز وجود دارد. فیلم نشان می دهد که جامعه مدرن با بحران معنایابی، فروپاشی ارزش ها و سیطره عقلانیت ابزاری مواجه است و تنها راه نجات را در لحظات کوچک، در رقص، در مهربانی، در همدلی و در پذیرفتن مرگ به عنوان بخشی از چرخه زندگی نهفته می­داند. «زندگی چاک» بیش از آنکه یک روایت علمی تخیلی باشد، یک نقد جامعه شناختی بر جهان امروز است؛ جهانی که در آستانه فروپاشی، هنوز امید را در کوچک ترین لحظات انسانی جستجو می­کند.