"تالستوی و حقیقت انسان؛ از مرگ ایوان ایلیچ تا پدر سرگی"

9 شهریور 1404 - خواندن 4 دقیقه - 110 بازدید

▫️مرگ ایوان ایلیچ/ تالستوی
تا زمانی که مفید باشی، دیده می شوی. اما وقتی شکست بخوری، دیگران روی برمی گردانند، گویی هرگز وجود نداشته ای.
مرگ ایوان ایلیچ نه فقط داستان یک مرد در حال مرگ، بلکه تصویری از حقیقت تلخ زندگی اجتماعی است. 

تالستوی در این رمان کوتاه، ماهیت فریبنده ی موفقیت، ارزش انسان در نگاه دیگران، و زوال دردناک پس از بی مصرف شدن را به تصویر می کشد.
ایوان ایلیچ یک قاضی محترم است که در زندگی اش همیشه بر اساس معیارهای اجتماعی حرکت کرده، جاه طلب بوده و به دنبال تایید دیگران. اما وقتی بیماری او را از پا می اندازد، متوجه می شود که ارزشش نه به شخصیت، بلکه به جایگاه و کارایی اش برای دیگران وابسته بوده است. دوستانش بی تفاوت اند، همسرش از او خسته شده، همکارانش از مرگ قریب الوقوعش برای پیشرفت خودشان استفاده می کنند. حتی لحظاتی که از درد ناله می کند، برای خانواده اش چیزی جز مزاحمت و ملال نیست. انگار با هر لحظه ی ضعفش، بیشتر به فراموشی سپرده می شود.
تنها کسی که هنوز او را انسان می بیند، گرآسیم، خدمتکار ساده و بی ادعاست. او برخلاف دیگران، از ایوان ایلیچ رویگردان نمی شود، برایش وقت می گذارد و بدون منفعت طلبی، به او کمک می کند. در مقابل، دنیای اطراف پر از حرص و طمع، بی ارزشی انسان پس از افول، و نادیده گرفتن رنج دیگری است.
تالستوی در این کتاب نشان می دهد که ارزش ما در چشم دیگران تا زمانی است که بتوانیم برایشان منفعتی داشته باشیم. وقتی شکست بخوریم یا دیگر "قابل استفاده" نباشیم، به حاشیه رانده می شویم. این سرنوشت نه فقط ایوان ایلیچ، بلکه بسیاری از آدم ها در دنیای واقعی است.

مرگ ایوان ایلیچ یادآور تلخی است که شاید ترجیح دهیم نادیده بگیریم: زندگی ای که صرف تایید دیگران شود، در نهایت چیزی جز پوچی به جا نمی گذارد. و شاید، همان طور که ایوان ایلیچ در لحظات آخر درمی یابد، تنها چیزی که ارزش زیستن دارد، رهایی از فریب، صادق بودن با خود، و دیدن انسان ها نه بر اساس سودشان، بلکه به خاطر خودشان است.

▫️پدر سرگی/ تالستوی
کتاب «پدر سرگی» از آن دست آثار ادبی ست که با زبانی ساده و روان، مفاهیمی عمیق را به تصویر می کشد. این داستان کوتاه، در قالب روایتی خوش خوان، مخاطب را با پرسش هایی درباره معنا، صداقت و مسیر درونی انسان روبه رو می کند.
آن چه برای من در این اثر برجسته بود، نه صرفا تحول بیرونی شخصیت اصلی، بلکه سیر تدریجی پذیرش و سبک شدن او در برابر زندگی ست. داستان با ریتمی متعادل، خواننده را به درون مفاهیمی چون تردید، ریا و نهایتا آرامش نزدیک می کند؛ آرامشی نه ناشی از دستاورد یا شناخت بیرونی، بلکه از دل پذیرش بی قید و شرط هستی و خود.
واژه ی «صداقت» برای من کلید درک این روایت بود؛ صداقت با خود، با زندگی، و با آن چه ناگزیر از آنیم. لحظه ای که آدمی دیگر در پی اثبات نیست، دیگر نمی خواهد چیزی باشد یا به جایی برسد، لحظه ای ست که چیزی در درونش جا می افتد؛ نه از جنس شکست، بلکه از جنس رسیدن.
پدر سرگی در نهایت به نقطه ای می رسد که گویی از «جست وجو» دست می کشد، و شاید همین دست کشیدن، آغاز رهایی ست. حس کردم آن جا دیگر سبک شده؛ نه بار مسئولیتی بر دوش دارد، نه خواسته ای برای جلوه کردن. فقط هست، همان طور که هست.
در مجموع، خواندن این اثر برای من تجربه ای آرام بود. داستانی که با وجود کوتاهی، تا مدتی ذهن را با خود همراه نگه می دارد؛ نه به خاطر پیچیدگی اش، بلکه به خاطر سادگی راستینی که در پس ظاهرش نهفته است.


✍️امیرمحمد جودی ثمرین

دانشگاه محقق اردبیلی