سوسن آقابزرگی
7 یادداشت منتشر شدهمروری بر زیبایی شناسی عصبی محاسباتی: پلی میان زیبایی شناسی عصبی و علوم کامپیوتر (ترجمه بخش دوم)
مروری بر زیبایی شناسی عصبی محاسباتی:
پلی میان زیبایی شناسی عصبی و علوم کامپیوتر (ترجمه بخش دوم)
در این مقاله، به طور مختصر به بررسی پیشرفت های عصب زیبایی شناسی و زیبایی شناسی محاسباتی پرداخته و سپس یافته ها و چالش های موجود در زیبایی شناسی عصبی محاسباتی معرفی شده است. هدف ما جلب توجه پژوهشگران در هر دو حوزه عصب زیبایی شناسی و زیبایی شناسی محاسباتی به یافته ها و فرصت های موجود در زیبایی شناسی عصبی محاسباتی است. از آنجا که این حوزه هنوز به بلوغ کامل نرسیده، مطالعات در این زمینه باید مورد تشویق قرار گیرد. یافته های غنی در عصب زیبایی شناسی و زیبایی شناسی محاسباتی می توانند به رشد آن کمک کنند.
به طور مشخص، بررسی این پژوهش عمدتا بر درک زیبایی شناسی و تجربه زیبایی شناختی تصاویر بصری تمرکز دارد. موضوعات مورد بحث شامل مدل های نظری و مبانی عصبی درک زیبایی شناختی در عصب زیبایی شناسی، ارزیابی خودکار کیفیت تصاویر توسط رایانه ها در زیبایی شناسی محاسباتی، و در نهایت، مدل های محاسباتی برای اندازه گیری و مدل سازی فعالیت های مغزی در زیبایی شناسی عصبی محاسباتی هستند.
عصب زیبایی شناسی به عنوان یک رشته مستقل ظهور کرده که به بررسی پایه های زیستی تجربه زیبایی شناختی در هنگام ارزیابی اشیا می پردازد. ظهور این حوزه عمدتا به دلیل فعالیت های پیشگامانه محقق بینایی، سمیر زکی، بوده است. پس از ۲۰ سال توسعه، این رشته نوظهور توجه فزاینده ای را از سوی پژوهشگران روان شناسی و علوم اعصاب به خود جلب کرده است. آزمایش های متعددی برای تبیین مکانیسم عصبی درک زیبایی شناختی انجام شده و مدل های نظری برای ترسیم فرایند شناختی در جدول زمانی سلسله مراتبی تجربه زیبایی شناختی ارائه شده اند. همچنین، مجموعه ای از مقالات علمی توسط متخصصان این حوزه نوشته شده که یافته های پیشین در عصب زیبایی شناسی را مرور و بررسی می کنند. بنابراین، در اینجا به طور مختصر مدل های مفهومی مهم و سیستم های عصبی مرتبط با درک زیبایی شناختی معرفی می شوند.
1.2. مدل های مفهومی
1.1.2 مدل زکی و مدل رامچاندران و هرستین
مدل های اولیه عمدتا بر هنرهای بصری و ویژگی های فیزیکی آن که در مغز ما بازتاب می یابد، متمرکز بودند. در سده بیستم، زکی اندیشه های فیلسوفان، متخصصان عصب شناسی و هنرمندان پیشین را مورد بررسی قرار داد. بر اساس دیدگاه های آن ها، او پیشنهاد داد که عملکرد هنر در واقع یک امتداد از مغز بینایی است: مجموعه ای از سیستم های پردازش موازی-ادراکی که اطلاعات مهم را جداسازی کرده، همواره ویژگی های اساسی اشیا را از دنیای بصری در حال تغییر استخراج می کنند و دانش حقیقی را می سازند. مدل زکی زیبایی شناسی را به عملکردهای زیستی مغز مرتبط کرده و ادراک هنر بصری و رابطه آن با نواحی بینایی مغز را توضیح می دهد. با این حال، به نظر نمی رسد در مدل زکی، توصیف روشنی از نحوه مداخله عملکردهای شناختی در طی تجربه زیبایی شناختی ارائه شده باشد.
بعدها، رامچاندران و هرستین رویکرد تکاملی این مدل را با شواهد عصب فیزیولوژیکی ترکیب کرده و مدلی برای توضیح تجربه زیبایی شناختی در هنرهای بصری پیشنهاد دادند. این مدل شامل چندین اصل است که توضیح می دهند مغز چگونه هنر را از طریق یک مکانیزم تقویت پردازش می کند: ابتدا، اشیای بصری از طریق تاثیر جابه جایی اوج(peak shift effect) تمایز داده می شوند؛ سپس، ویژگی ها استخراج شده و در خوشه های یکپارچه توسط مناطق مختلف بینایی گروه بندی می شوند؛ در نهایت، یک ویژگی خاص با اهمیتی ویژه، با فعال شدن ساختارهای لیمبیک و تخصیص منابع توجه، تقویت می شود تا احساسات لذت بخش و پاداش دهنده ای را ایجاد کند. مدل آن ها نسبت به مدل زکی پیچیده تر است، هرچند که در این مدل نیز شناخت و احساسات در طول تجربه زیبایی شناختی مبهم باقی می مانند.
2.1.2. مدل لدر
در سال 2004، لدر مدلی از زیبایی شناسی بصری بر اساس یافته های پیشین در روان شناسی و علوم اعصاب پیشنهاد کرد که این مدل در سال 2014 بهبود یافت. بر اساس مدل لدر، پردازش اطلاعات در ارزیابی زیبایی شناختی به پنج مرحله تقسیم می شود:
زمینه و ورودی مدل: محرک بصری ابتدا وارد مرحله پیش طبقه بندی شده که در آن، تخمین زده می شود که آیا این محرک می تواند علاقه و واکنش احساسی فرد را برانگیزد یا خیر.
تحلیل ادراکی: در این مرحله، ویژگی های فیزیکی محرک مانند پیچیدگی، کنتراست، تقارن و ترکیب، درک و تحلیل می شوند.
یکپارچه سازی حافظه ضمنی: نتایج تحلیل ادراکی محرک با تاثیرات حافظه ضمنی مانند آشنایی، نمونه وارگی و سایر اطلاعات ترکیب شده تا یک قضاوت زیبایی شناختی ضمنی شکل بگیرد.
طبقه بندی صریح: این مرحله شامل تمایز نوع و محتوای محرک است. پردازش شناختی در این مرحله تحت تاثیر تخصص و دانش ادراک کننده قرار می گیرد تا یک طبقه بندی صریح ارائه شود.
تسلط شناختی و ارزیابی: این مرحله شامل توضیح محرک از دیدگاه زیبایی شناختی و ترکیب آن با اطلاعات شناختی مرتبط با خود فرد برای دستیابی به یک ارزیابی موفقیت آمیز است.
در مدل لدر، ارزیابی زیبایی شناختی محرک شامل هر دو مولفه تسلط شناختی بر ویژگی های زیبایی شناختی و رضایت از وضعیت احساسی است. مورد اول در نهایت منجر به داوری زیبایی شناختی می شود، در حالی که مورد دوم احساس زیبایی شناختی را برمی انگیزد.
3.1.2.مدل چاترجی
در سال 2003، چاترجی مدلی خطی برای پردازش تجربه زیبایی شناختی بصری پیشنهاد کرد. در مدل او، تجربه زیبایی شناختی شامل سه مرحله پردازش شناختی است:
پردازش اولیه بینایی: این مرحله که در نواحی مختلف مغزی انجام می شود، اطلاعات را از شیء بصری استخراج کرده و اجزای ساده آن را تحلیل می کند.
تجزیه و یکپارچه سازی اجزا: در این مرحله، اجزای پردازش شده از هم تفکیک شده و مجددا ترکیب می شوند تا یک تجسم منسجم شکل بگیرد.
تحلیل نهایی: در نهایت، نواحی خاصی از مغز فعال می شوند تا عناصر تجسم یافته را مورد بررسی و تحلیل دقیق تری قرار دهند.
در سال 2014، چاترجی و وارتانیان شواهد پیشین در زمینه عصب زیبایی شناسی را بررسی کرده و مدل نظری خود را بهبود بخشیدند. در مدل جدید، تجربه زیبایی شناختی از تعامل سه سیستم عصبی به وجود می آید:
سیستم حسی-حرکتی
سیستم ارزیابی احساسی
سیستم دانش و معنا
این مدل ابزاری مفید برای ارتباط دادن جنبه های مختلف مراحل پردازش شناختی تجربه زیبایی شناختی به ساختارهای مغزی خاص است.
4.1.2.مدل ردیس
ردیس مدلی برای تجربه زیبایی شناختی در فرآیند شناختی تصاویر بصری ارائه کرد. در این مدل، محرک از جنبه بصری خود شکلی به دست می آورد که برای ادراک حسی و اطلاعات محتوایی ضروری است.
ورودی حسی، پردازش ادراکی را تحریک کرده و واکنش احساسی ایجاد می کند، که در نهایت منجر به ادراک زیبایی شناختی می شود. اما اطلاعات محتوایی از طریق ارتباط شناختی پردازش شده و نیاز به بازیابی حافظه دارد تا پردازش شناختی صورت گیرد و منجر به شناخت زیبایی شناختی در تجربه زیبایی شناختی شود.
در مدل ردیس، ادراک زیبایی شناختی یک فرآیند سریع، پایین به بالا و جهانی است، در حالی که شناخت زیبایی شناختی یک فرآیند بالا به پایین، فرهنگی و فردی است که بیشتر با تجربه شخصی از زیبایی مرتبط است.
همان طور که مشاهده کردیم، مدل های نظری متعددی ارائه شده اند. این مدل ها سعی دارند فرآیند شناختی درک زیبایی را از دیدگاه های مختلف توضیح دهند و عواملی را که ممکن است بر زیبایی شناختی تاثیر بگذارند، شناسایی کنند. با این حال، این مدل ها معمولا فرضیات و تفسیرهای خاص خود را دارند که باعث می شود با یکدیگر ناسازگار باشند. بنابراین، ترکیب این مدل ها و ادغام اجزای آن ها برای ایجاد درکی جامع دشوار است.
علاوه بر این، برخی مدل ها به خوبی با شواهد عصب زیبایی شناختی مطابقت دارند، در حالی که مدل های دیگر که بر مطالعات تجربی مبتنی هستند، به سختی می توانند فرضیات مربوط به فعالیت خاص مغزی را توضیح دهند و بیشتر به عنوان یک راهنمای مفهومی عمل می کنند. برای بررسی عمیق تر درک زیبایی شناختی، مدل های نظری باید با شواهد فعالیت مغزی در حین تجربه زیبایی شناختی ترکیب شوند و همچنین با کشف های جدید در مورد مکانیسم های عصبی درک زیبایی تکمیل گردند.
2.2 فعالیت نواحی مغزی در طول درک زیبایی شناختی
مطالعات تصویربرداری عصبی نشان داده اند که چندین ناحیه مغزی و عملکردهای آن ها برای تجربه زیبایی شناختی ما ضروری هستند. هنگام درک زیبایی، این نواحی مغزی فعال می شوند تا ویژگی های فیزیکی هنر را پردازش کنند، محتوا را به دانش مرتبط سازند و در نهایت یک قضاوت زیبایی شناختی ارائه دهند.
بررسی نحوه فعالیت نواحی مغزی در طول درک زیبایی شناختی می تواند مکانیسم عصبی تجربه زیبایی را آشکار کند. مطالعات تصویربرداری عصبی در مورد فعالیت نواحی مغزی، همانند قطعات یک پازل، همراه با مدل های نظری به ما کمک می کنند تا به نقشه ای جامع از عصب زیبایی شناختی دست پیدا کنیم.
در میان مدل های نظری موجود، مدل چاترجی مستقیما بر اساس شواهد عصب زیبایی شناختی بنا شده است، که آن را به گزینه ای مناسب برای ادغام یافته های فعالیت مغزی در توضیح پدیده های کلیدی زیبایی شناختی تبدیل می کند. طبق مدل چاترجی در سال 2014، تجربه زیبایی شناختی از تعامل سه سیستم عصبی شکل می گیرد. هر سیستم عصبی شامل چندین ناحیه مغزی است که در ادامه معرفی خواهند شد.
1.2.2. سیستم عصبی حسی-حرکتی
سیستم عصبی حسی-حرکتی اساس احساس و ادراک درک زیبایی شناختی را تشکیل می دهد. این سیستم عصبی شامل چندین ناحیه مغزی در بخش های بینایی و حرکتی است. ناحیه بینایی مغز وظیفه جستجوی ویژگی های اشیا، صحنه ها و افراد را هنگام مشاهده آثار هنری مختلف بر عهده دارد.
در میان این نواحی مغزی، ژیروس لینگوال و ژیروس اکسیپیتال میانی در هنگام پردازش ویژگی های بصری اولیه، میانی و پیشرفته ی نقاشی ها مانند جهت، شکل، رنگ و گروه بندی فعال می شوند.
طبق مطالعه ی لوئو، فعال سازی ژیروس لینگوال با درک زیبایی اخلاقی مرتبط است، در حالی که ژیروس اکسیپیتال میانی در هنگام درک زیبایی چهره فعال می شود.
ژیروس زاویه ای دوطرفه نیز هنگام پردازش ویژگی های بصری فعال می شود اما به طور خاص در پردازش استراتژی های فضایی مانند شکل، رنگ، تقارن و پیچیدگی نقش دارد. این ناحیه مغزی هنگام پردازش محرک های زیبا فعالیت بیشتری نشان می دهد و به اتصال و یکپارچه سازی ادراک با توجه، شناخت فضایی و حافظه ی اپیزودیک کمک می کند.
قشر گیجگاهی تحتانی نیز به عنوان یک ناحیه ی مغزی مهم در پردازش بازنمایی بصری فرم و رنگ هنگام مشاهده ی نقاشی ها شناخته می شود.
مطالعات پیشین بر روی نقاشی هایی که سرشار از بازنمایی صحنه هستند، نشان داده اند که ژیروس پاراهیپوکامپال هنگام مشاهده ی صحنه های مرتبط با لذت فعال می شود. این موضوع نشان می دهد که این ناحیه مغزی در ادراک و شناسایی محرک های خاص مانند مکان ها نقش دارد.
ژیروس فوزیفورم، طبق مطالعات پیشین، با ارزیابی زیبایی شناختی مرتبط است و فعال سازی آن به نظر می رسد نشان دهنده ی تشخیص اشیای بصری مانند چهره ها و بدن ها در نقاشی ها باشد. در ژیروس فوزیفورم، ناحیه ی بدن فوزیفورم هنگام پیکربندی بدن فعال می شود و ناحیه ی چهره ی فوزیفورم هنگام مشاهده ی چهره های جذاب فعال می شود. هنگام مشاهده ی نقاشی های پویا و هنرهای مبتنی بر حرکت بدن مانند رقص و خوشنویسی، ناحیه ی حرکت بصری، سیستم نورون های آینه ای توسعه یافته و ناحیه ی بدن خارج از قشری فعال می شوند. ناحیه ی حرکت بصری حس ذهنی حرکت را برمی انگیزد. ناحیه ی بدن خارج از قشری با مشاهده ی تصاویر یا فیلم هایی که در آن ها پاها، بازوها یا بدن ها حضور دارند، مرتبط است. و سیستم نورون های آینه ای که در پردازش ادراک حرکات هنری و پیامدهای اعمال درگیر است، عنصری تجسم یافته را نمایان می کند که حرکت و احساسات بیان شده در آثار هنری را منعکس می کند. این ناحیه ی مغزی برای درک پردازش واکنش های همدلانه ی ما و درگیری مدارهای احساسی در هنر بصری بسیار مهم است. برای پردازش ویژگی های پاداش دهنده ی بیان شده در هنر بصری، دو ناحیه ی مغزی، پوتامن و اینسولای قدامی دوطرفه نیز درگیر هستند. به طور خاص، پوتامن هنگامی که ما انتظار پاداش داریم، به طور قابل اعتمادی فعال می شود.
سیستم عصبی ارزیابی-احساس، احساساتی را که توسط ارزیابی اشیای زیباشناختی ایجاد می شوند، پشتیبانی می کند. این سیستم شامل چندین ناحیه ی مغزی مرتبط با پردازش پاداش و احساسات است. قشر فرونتال، اتصال فرونتال-تمپورال و قشر اوربیتوفرونتال(OFC) در قضاوت ارزشیابی اجزای احساسی دخیل هستند. در میان این سه ناحیه ی مغزی، OFC توجه بسیاری از پژوهشگران را به خود جلب کرده و در مطالعات عصب شناسی زیبایی شناختی به وفور ذکر شده است. این ناحیه ی مغزی یک منطقه ی مهم برای تجربه و قضاوت درباره ی زیبایی است. طبق مطالعات انجام شده بر رویOFC، روش های مختلفی از جمله زیبایی شناسی بصری، شنیداری، بویایی، چشایی و زیبایی اخلاقی توسط این ناحیه پردازش می شوند و هر یک از این حوزه های مجزا در بخش های متفاوتی ازOFC پردازش می شوند. این مطالعات نشان داده اند که OFC در بازنمایی ارزش پاداش دهی محرک ها، صرف نظر از نوع زیبایی شناختی آن ها، نقش دارد.

شکل2. مناطق مغزی از سه سیستم عصبی. سیستم عصبی حسی-حرکتی شامل نواحی مغزی است که با رنگ زرد مشخص شده اند: 1. شکنج زبانی، 2. شکنج پس سری میانی، 3. ناحیه چهره ای فوزیفورم، 4. شکنج فوزیفورم، 5. شکنج پاراهیپوکامپی، 6. شکنج زاویه ای دوطرفه، 7. ناحیه حرکت بینایی، 8. ناحیه بدن خارج از قشر بینایی اولیه، 9. قشر گیجگاهی تحتانی، 10. شکنج گیجگاهی فوقانی، 11. اینسولای قدامی دوطرفه، و 12. پوتامن. سیستم عصبی ارزیابی هیجانی شامل نواحی مغزی است که با رنگ قرمز مشخص شده اند: 13. قشر اوربیتوفرونتال میانی، 14. قشر اوربیتوفرونتال جانبی، 15. قشر اوربیتوفرونتال، 16. قشر پره فرونتال جانبی شکمی، 17. قشر پره فرونتال میانی شکمی، 18. قشر پره فرونتال جانبی پشتی، 19. محل اتصال پیشانی-گیجگاهی، 20. قشر سینگولیت خلفی، 21. هسته دم دار، 22. استریاتوم شکمی، 23. استریاتوم، 24. هسته آکومبنس، و 25. آمیگدالا. سیستم عصبی دانش معنایی شامل نواحی مغزی است که با رنگ آبی مشخص شده اند: 26. نواحی برودمن 9/10، 27. قشر پره فرونتال پشتی-میانی، 28. قشر سینگولیت قدامی دوطرفه، 29. قطب گیجگاهی و قشر انتورینال، 30. پرکونئوس، 31. قشر جداری فوقانی و تحتانی، و 32. محل اتصال گیجگاهی-جداری.
OFC دارای دو زیرمجموعه است: OFC میانی و OFC جانبی. در یک مطالعه ی جالب که توسط ایشیزو و زکی برای بررسی عکس های غمگین و شادی بخش انجام شد، مشخص شد که پاسخ OFC به زیبایی غمگین ضعیف تر از زیبایی شادی بخش است، درحالی کهOFC میانی در برابر هر دو نوع زیبایی غمگین و شادی بخش فعال شده بود. در واقع، OFC میانی در تجربه ی زیبایی شناختی حوزه ی خاص خود را دارد. بر اساس مطالعات پیشین، این ناحیه ی مغزی با تجربه ی پاداش و احساسات مرتبط است و به همراه مناطق حسی و ادراکی بصری/شنیداری فعال می شود. در مطالعه ی تسوکیورا، هم چهره های زیبا و هم اعمال اخلاقی زیبا، OFC میانی را فعال کردند. و در مطالعه ی زکی، نمرات بالاتر شرکت کنندگان در ارزیابی قطعات موسیقی با فعال سازی قوی تر OFC همراه بود. جالب اینکه در مطالعه ی دیگری از زکی و همکاران، OFC میانی هنگام ارزیابی زیبایی معادلات ریاضی توسط ریاضیدانان فعال شد؛ این یافته نشان می دهد که این ناحیه با درگیری ذهنی با ایده های زیبا مرتبط است.
OFC جانبی، به عنوان زیرمجموعه ی دیگر OFC، ارتباط زیادی با OFC میانی دارد. این ناحیه ی مغزی به طور انتخابی برای جذابیت چهره ای فعال می شود. از مطالعات پیشین در مورد تجربه ی زیبایی شناختی، مشخص شده است که OFC میانی تمایل دارد نقش اصلی را ایفا کند، درحالی کهOFC جانبی بیشتر با پردازش مجازات یا کنترل محرک های پاداش دهی مرتبط است.
همراه با OFC، قشر پره فرونتال ونترولترال (VLPFC)، قشر پره فرونتال دورسولترال (DLPFC) و قشر پره فرونتال ونترومدیال (VMPFC) بخش هایی از قشر پره فرونتال را تشکیل می دهند. VLPFC از نظر آناتومیکی با OFC معادل در نظر گرفته می شود، اما دارای ارتباطات عصبی متمایز بوده و عملکرد متفاوتی دارد. بر اساس مطالعات پیشین در زمینه ی درک زیبایی شناختی، این ناحیه ی مغزی احتمالا با بارهای توجهی بالاتر مرتبط است و احتمالا تحت تاثیر تالاموس قرار دارد.
DLPFC در شرایط مرتبط با زیبایی اخلاقی و همچنین هنگام تصمیم گیری فعال می شود. این ناحیه به عنوان یک یکپارچه ساز سیگنال هایی که از منابع بینایی مختلف می آیند، عمل کرده و با قضاوت زیبایی شناختی ذاتی در ارتباط است. به طور خاص، DLPFC چپ در تجربه ی زیبایی شناختی نقش دارد و به عنوان مرکزی عمل می کند که ادراک و عمل را در عملکردهای مختلف مغزی به هم پیوند می دهد.
VMPFC تصور می شود که در تجربه ی ارزش پاداش و به عنوان یک معیار مشترک برای ترجیح های زیبایی شناختی عمل می کند. این ناحیه هنگام مشاهده ی چهره های جذاب، پردازش مناظر طبیعی، و تجربه ی زیبایی اخلاقی فعال می شود. در هنگام مشاهده ی جذابیت چهره و مکان، زیرناحیه های خلفی و شکمی VMPFC فعالیت خاص دامنه ای را نشان می دهند. قشر پره فرونتال میانی، که بخشی از VMPFC است، در بسیاری از پردازش های شناختی از جمله حافظه ی شرح حال، تجربه ی احساسات مثبت و تصمیم گیری درباره ی خود نقش دارد.
ناحیه های مغزی دیگر که به طور گسترده در مغز پراکنده شده اند نیز در ارزیابی احساسی طی پردازش شناختی زیبایی شناختی نقش دارند. اینسولای قدامی راست، که در ابتدا برای اهداف بقایی به کار گرفته شده بود، با ادراک احشایی و تجربه ی احساسات در ارتباط است. این ناحیه یکی از بخش های اصلی سیستم احساسی مغز است و چهار نوع زیبایی (بینایی، شنوایی، چشایی و بویایی) را پردازش می کند. اینسولای دوطرفه هنگام انجام وظایف زیبایی شناختی در مقایسه با وظایف عملی بیشتر فعال می شود. مطالعه ای دیگر نشان داده است که این ناحیه ممکن است با پردازش لذت های سودمند مرتبط باشد.
بر اساس مطالعات پیشین، استریاتوم، آمیگدال و هسته ی اکومبنس با لذت های هدونیک مرتبط هستند. استریاتوم مولفه های ادراکی، ارزیابی و پاداش پاسخ زیبایی شناختی را ادغام کرده و یک قضاوت زیبایی شناختی ارائه می دهد. آمیگدال طبق مطالعاتی که روی مجسمه ها و موسیقی انجام شده است، تصور می شود که پاسخ احساسی ذهنی را در تجربه ی زیبایی نشان می دهد. هسته ی اکومبنس بخشی مهم از سیستم پاداش است و بر تجربه ی لذت ما تاثیر می گذارد. استریاتوم شکمی در هنگام مشاهده ی چهره های جذاب فعال شده و در رمزگذاری احتمال پاداش نقش دارد. فعالیت قشر سینگولیت خلفی با بازیابی حافظه و آشنایی مرتبط است. و هسته ی کودیت در بسیاری از جنبه های تجربه ی پاداش ما نقش دارد و نقشی کلی در قضاوت های ارزیابی ایفا می کند.
سیستم عصبی معنا-دانش شامل چندین ناحیه ی مغزی مرتبط با پردازش زمینه است. مشارکت این سیستم عصبی کمتر از سیستم های عصبی حسی-حرکتی و ارزیابی احساسی مورد مطالعه ی محققان قرار گرفته است. بخشی از این امر به این دلیل است که جلوه های آن به طور گسترده ای در سراسر مغز توزیع شده اند و برخی نواحی مغزی در این سیستم نیز در دو سیستم عصبی دیگر در هنگام درک زیبایی شناختی درگیر هستند. مطالعات انجام شده روی سیستم عصبی معنا-دانش شواهدی ارائه داده اند که تجربه ی زیبایی شناختی ما از هنر تحت تاثیر شکل معنا و دانشی قرار دارد که از طریق یک پردازش از بالا به پایین اعمال می شود. همچنین، احساس مثبت ناشی از شرایط روانی ممکن است تاثیر علی بر ترجیحات زیبایی شناختی داشته باشد.
بر اساس مطالعات پیشین، قشر پره فرونتال دورسومدیال یک ناحیه ی اصلی در شناخت اجتماعی است و نقش مهمی در تعیین زیبایی چهره و قضاوت اخلاقی ایفا می کند. قطب گیجگاهی و قشر انتورینال هنگام پردازش اطلاعات زمینه ای فعال می شوند و از طریق تحریک حافظه، احساسات را تعدیل می کنند. فعال شدن پرکونئوس با نحوه ی نام گذاری اشیا مرتبط است و قشر سینگولیت قدامی دوطرفه هنگام مشاهده ی منحنی های مورد ترجیح فعال می شود. این دو ناحیه ی مغزی، همراه با محل اتصال گیجگاهی-جداری، هنگام مشاهده ی نقاشی ها تحت شرایط موزه ی هنر مدرن نسبت به شرایط مرکز بزرگسالان، فعالیت بیشتری نشان می دهند که نشان می دهد این سه ناحیه ی مغزی در استخراج اطلاعات معنایی از آثار هنری نقش دارند.
مطالعه ای دیگر که به مقایسه ی قضاوت های زیبایی شناختی و قضاوت های توصیفی در الگوهای گرافیکی پرداخته است، نشان داده که نواحی برودمن ۹/۱۰ با پردازش اطلاعات درونی مرتبط هستند و در هنگام انجام قضاوت های زیبایی شناختی، فعالیت بیشتری نشان می دهند.
یافته های مطالعات پیشین در زمینه ی نورو زیبایی شناسی شواهدی ارائه داده اند که پردازش شناختی درک زیبایی شناختی، نواحی گسترده ای از مغز را به کار می گیرد. نواحی مختلف مغز در طول درک زیبایی شناختی عملکردهای متمایزی از خود نشان می دهند و یک ناحیه ی مغزی ممکن است در مراحل مختلف پردازش، نقش های متفاوتی ایفا کند. پردازش موازی و همکاری بین نواحی مختلف مغزی، فرایند درک زیبایی شناختی را تکمیل کرده و تجربه ی زیبایی شناختی ما را شکل می دهد. تا به امروز، هنوز اطلاعات کمی در مورد نحوه ی همکاری این نواحی مغزی برای ایجاد تجربه ی زیبایی شناختی داریم. زیبایی شناسی محاسباتی و نظریه ی اطلاعات ممکن است دیدگاه های بیشتری ارائه داده و درک ما از درک زیبایی شناختی را تکمیل کنند.
زیبایی شناسی محاسباتی با پیشرفت فناوری دیجیتال و رشد سریع علوم کامپیوتر ظهور کرده است. از زمان ارائه تعریف زیبایی شناسی محاسباتی توسط هونیک در سال ۲۰۰۵، این حوزه در ۱۵ سال گذشته رشد چشمگیری داشته است. هدف زیبایی شناسی محاسباتی این است که به طور خودکار و زیبایی شناسانه اشیای بصری را مانند انسان ارزیابی کند. یکی از وظایف اصلی در زیبایی شناسی محاسباتی، ارزیابی کیفیت تصویر است. در این وظیفه، الگوریتم های جدیدی برای استخراج ویژگی های زیبایی شناختی از تصاویر و انجام قضاوت توسعه داده می شوند. چنین الگوریتم هایی کاربرد گسترده ای در زندگی روزمره دارند، از جمله در سیستم های توصیه ی تصویر در وب سایت ها، تولید آثار هنری، و عکاسی با کمک رایانه.