خوانش آثار هنری و ادبی با تکیه بر دانش اسطورهشناسی، در دو سده اخیر شاهد ظهور و تکامل رویکردهای متعددی بوده است. روشهایی چون اسطورهشناسی طبیعی، اسطورهشناسی تمثیلی و اسطورهگونهشناسی، هر یک متناسب با پارادایمهای فکری و معرفتی دوره خویش، در تحلیل متون فرهنگی و هنری به کار گرفته شدهاند. در این میان، ژیلبر دوران، اسطورهپژوه فرانسوی، روشی نظاممند برای مطالعه آثار هنری با عنوان «اسطورهکاوی» تدوین کرد. اسطورهکاوی، فراتر از تحلیل درونمتنی حرکت میکند و با در نظر گرفتن بافتارهای اجتماعی، تاریخی و فرهنگی، به واکاوی مناسبات میان متن و فرامتن میپردازد و در نهایت به شناسایی
اسطوره شخصی هنرمند و تعمیم آن به اسطوره فراشخصی در سطح جامعه میانجامد. بر این اساس، مسئله اصلی پژوهش حاضر، شناسایی و تبیین سازوکار حضور اسطورهها و کهنالگوهای جمعی در ساختار روایی و معنایی آثار سینمایی
اصغر فرهادی و کارکرد آنها در بازنمایی مسائل اجتماعی است. هدف پژوهش، کاربست روش
اسطورهکاوی ژیلبر دوران در تحلیل لایههای اسطورهای پنهان در سینمای
اصغر فرهادی و تبیین پیوند میان
اسطوره شخصی او با کهنالگوهای جمعی و قابلیت تعمیم آن به سطح جامعه و آثار دیگر هنرمندان است. پژوهش حاضر از نوع کیفی و مبتنی بر رویکرد
اسطورهکاوی ژیلبر دوران است. جامعه پژوهش، کلیه آثار سینمایی
اصغر فرهادی را در بر میگیرد و دادههای مورد نیاز بهصورت کتابخانهای و با مراجعه به کتابها، مقالات و پایاننامههای مرتبط و نیز مشاهده و تحلیل فیلمها گردآوری شد. برای تجزیه و تحلیل دادهها، از روش توصیفی-تحلیلی بهرهگیری شده است و تحلیل آثار با بهرهگیری از مراحل هفتگانه
اسطورهکاوی دوران صورت گرفته است. یافتههای پژوهش نشان داد که «دروغ» خردهاسطوره کانونی در آثار فرهادی است. پس از تحلیل، داستان رستم و سهراب به عنوان همخوانترین الگو با
اسطوره شخصی فرهادی برگزیده شد. این اسطوره که برگرفته از کنش رستم در پنهانکردن حقیقت هویت خود از سهراب است، به یک اثر یا فرد محدود نمیشود، بلکه در سطحی گستردهتر بازتابدهنده روح زمانه و پارادایم فرهنگی-تاریخی جامعه ایرانی است. از این منظر، «دروغ مصلحتی» نه یک مضمون شخصی، بلکه الگویی فرهنگی و ریشهدار در ناخودآگاه جمعی ایرانی به شمار میرود که در مدیومهای هنری مختلف و مناسبات اجتماعی بازتولید میشود و قابلیت تعمیم به آثار دیگر فیلمسازان و هنرمندان را دارد.