بررسی نقش مدرسه بر بهبود یادگیری دانش آموزان مدارس در درس هنر
سال انتشار: 1404
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 34
- صدور گواهی نمایه سازی
- من نویسنده این مقاله هستم
استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:
شناسه ملی سند علمی:
NHLECONF01_8561
تاریخ نمایه سازی: 5 اسفند 1404
چکیده مقاله:
درس هنر، فراتر از یک واحد درسی صرف، به مثابه کانون پرورش خلاقیت، هویت یابی فرهنگی و تقویت ابعاد شناختی و عاطفی دانش آموزان در نظام تعلیم و تربیت جایگاهی محوری دارد. این پژوهش با هدف بررسی جامع و عمیق نقش مدرسه به عنوان مهم ترین بستر اجرای سیاست های آموزشی در ارتقای کیفیت یادگیری درس هنر طراحی شده است. فرضیه اصلی بر این مبنا استوار است که عملکرد نظام مند، فرهنگ سازمانی حمایتی و زیرساخت های مناسب مدرسه، به طور مستقیم و معناداری بر میزان درگیری، انگیزه و نتایج یادگیری دانش آموزان در حوزه هنر تاثیرگذار است. در عصری که توسعه پایدار و اقتصاد دانش بنیان مستلزم تفکر خلاق و نوآوری است، نادیده گرفتن ابعاد هنری آموزش، منجر به تولید فارغ التحصیلانی خواهد شد که تنها از مهارت های فنی بهره مندند و از ظرفیت های زیبایی شناختی و تحلیلی محروم خواهند بود. اهمیت این پژوهش در آن است که با تحلیل مکانیزم های درونی مدرسه، شکاف بین برنامه های نظری آموزش هنر و اجرای عملی آن ها را نمایان سازد. محیط مدرسه، شامل ابعاد مختلفی چون سیاست های مدیریتی، کیفیت تعاملات معلم و دانش آموز، دسترسی به تجهیزات کارگاهی، فضای کالبدی کلاس های هنر و مهم تر از همه، فرهنگ سازمانی مدرسه نسبت به ارزش گذاری هنر، مجموعه ای از متغیرهای کلیدی هستند که باید به طور همزمان مورد بررسی قرار گیرند.نخستین محور کلیدی، نقش محیط فرهنگی مدرسه است؛ جایی که نگرش کلی مدیران و سایر کارکنان نسبت به دروس غیر آزمونی مانند هنر، می تواند به حاشیه رانده شدن این درس یا تبدیل آن به یک فعالیت صرفا تزئینی منجر شود. هنگامی که ارزش درونی هنر برای جامعه مدرسه تعریف نشود، منابع کافی به آن اختصاص داده نخواهد شد و انگیزه معلمان کاهش می یابد. محور دوم، معلم هنر است؛ او نه تنها باید از دانش تخصصی هنری برخوردار باشد، بلکه باید بتواند هنر را در بستر فرهنگی و اجتماعی دانش آموزان تفسیر کند. رویکردهای معلم در کلاس درس، انعطاف پذیری در طراحی فعالیت ها و توانایی او در ایجاد فضایی امن برای تجربه و خطا، عوامل حیاتی در موفقیت یادگیری هستند. این تعاملات آموزشی باید فراتر از انتقال دانش فنی، به سمت پرورش تفکر انتقادی و زیبایی شناختی هدایت شوند.محور سوم بر زیرساخت ها تمرکز دارد: برنامه درسی هنر، اگرچه ممکن است از نظر تئوری غنی باشد، اما در عمل نیازمند تجهیزات کافی (مانند کارگاه های مجهز، دسترسی به مواد هنری متنوع، فناوری های دیجیتال) و فضای فیزیکی مناسب است. کمبودها در این بخش، یادگیری عملی و اکتشافی را به شدت محدود می سازد و آموزش را به سمت سخنرانی های تئوریک سوق می دهد که برای ماهیت عملی هنر ناکارآمد است. محور چهارم، مدیریت مدرسه را در کانون توجه قرار می دهد؛ مدیر مدرسه به عنوان رهبر آموزشی، مسئول تخصیص منابع، حمایت از نوآوری های معلم هنر و ایجاد یک فرهنگ سازمانی است که در آن، تنوع فرهنگی و خلاقیت مورد احترام قرار می گیرد. یک فرهنگ سازمانی مشارکتی و حمایت گر، معلم را تشویق می کند تا ریسک های آموزشی لازم برای پروژه های هنری پیچیده را بپذیرد.در نهایت، محور پنجم به تاثیر تعاملات برون مدرسه، به ویژه مشارکت فعال خانواده ها و جامعه محلی، اشاره دارد. مشارکت خانواده ها در تقویت ارزش هنر در خانه و حمایت از فعالیت های هنری مدرسه، می تواند انگیزه درونی دانش آموز را تقویت کند. آموزش هنر موفق، آموزش هنر متصل به واقعیت است؛ این اتصال از طریق بازدیدهای موزه، ارتباط با هنرمندان محلی و پروژه های مشترک اجتماعی محقق می شود. نتایج مورد انتظار این پژوهش نشان می دهد که بهبود یادگیری هنر مستلزم یک رویکرد سیستمی است که در آن، سیاست های کلان آموزش و پرورش با اجرای دقیق و خلاقانه در سطح خرد مدرسه همسو شوند. ضعف در هر یک از این ابعاد (فرهنگی، معلمی، زیرساختی، مدیریتی، یا مشارکتی) منجر به تضعیف کل فرآیند یادگیری و تحقق نیافتن اهداف سند تحول بنیادین آموزش و پرورش در زمینه پرورش ابعاد هنری و زیبایی شناختی دانش آموزان خواهد شد. این پژوهش با ارائه تحلیل های عمیق، زمینه ای برای بازنگری در اولویت بندی ها و تخصیص منابع به حوزه حیاتی آموزش هنر فراهم می آورد.
کلیدواژه ها:
نویسندگان
زهرا آقامرادی
لیسانس دانشگاه بجنورد هنر و معماری صنایع دستی
پریزاد حسن بیگی
لیسانس دانشگاه شیراز دانشکده هنر و معماری صنایع دستی
فاطمه شیخی
کارشناسی گرافیک دانشگاه تبریز دانشکده الزهرا
زهرا ارگنی نخی
مدرک کارشناسی طراحی پوشاک دانشگاه چالوس