روایت پژوهی کلامی فراتر از نمره تجربه معلم در کمک به دانش آموزی با ضعف یادگیری و اضطراب

سال انتشار: 1404
نوع سند: مقاله کنفرانسی
زبان: فارسی
مشاهده: 40

متن کامل این مقاله منتشر نشده است و فقط به صورت چکیده یا چکیده مبسوط در پایگاه موجود می باشد.
توضیح: معمولا کلیه مقالاتی که کمتر از ۵ صفحه باشند در پایگاه سیویلیکا اصل مقاله (فول تکست) محسوب نمی شوند و فقط کاربران عضو بدون کسر اعتبار می توانند فایل آنها را دریافت نمایند.

استخراج به نرم افزارهای پژوهشی:

لینک ثابت به این مقاله:

شناسه ملی سند علمی:

RTTCH04_1881

تاریخ نمایه سازی: 12 آبان 1404

چکیده مقاله:

روزی بهاری نور ملایم خورشید از پنجره های کلاس می تابید و رایحه گل های باغچه کوچک مدرسه فضای کلاس را پر کرده بود. صدای آرام باد که از میان درختان می گذشت حس دلنشینی به آن صبح بخیر گفت. بچه ها با هیجان دور میزها نشسته بودند و صدای ورق زدن کتاب ها و نوشتن با خودکار فضای کلاس را زنده کرده بود. در میان همه این صداها، چشمانم به «سارا» دوخته شد؛ دختری با نگاه نگران و دستانی که همیشه محکم روی میز فشار می داد. او که همیشه در کلاس فعال بود، این روزها انگار در دنیای دیگری فرو رفته بود. وقتی سوال می پرسیدم، لبانش کلمه ها را نمی توانست به آسانی باز کند و گاهی ناگهانی دستانش را روی صورتش می گذاشت. سکوت او آن قدر سنگین بود که فضای کلاس را می فشرد. از همان شروع سال تحصیلی متوجه شده بودم که نمرات سارا در درس های مختلف پایین آمده اند و هر بار که به او نمره می دادم، چشمهایش برق اضطراب داشتند. او علاقه داشت اما انگار چیزی سد راه یادگیری اش شده بود؛ اضطراب امتحان که به جای کمک، همه چیز را برایش سخت تر کرده بود. یک روز بعد از زنگ، آخر از او خواستم در گوشه ای از کلاس بماند. صدای آرام اما لرزانش به گوشم رسید. خانم هر بار که امتحان دارم، قلبم تند می زند و نمی توانم تمرکز کنم. انگار همه چیز فراموشم می شود... این جمله کوتاه اما پرمعنا نشان می داد که مسئله فقط ضعف در درس نیست بلکه ترسی عمیق در دل سارا خانه کرده است. تصمیم گرفتم کاری کنم که این ترس کمرنگ تر شود. از روز بعد نیم ساعتی را در کلاس به تمرین مهارت های مدیریت استرس اختصاص دادم. با کمک بازی های گروهی، تمرین های تنفسی و گفتگوهای کوتاه درباره احساسات، تلاش کردم فضایی آرام و امن برای سارا و دیگر دانش آموزان فراهم کنم. برای تشویق، از همکلاسی هایش خواستم هر روز چند کلمه تشویقی به سارا بگویند. «مهدی» که همیشه روحیه خوبی داشت، داوطلب شد تا در کنار سارا بنشیند و با او تمرین های درسی را تکرار کند. این حمایت دوستانه به سارا قدرت و انگیزه تازه ای بخشید. روزی که سارا با آرامش و لبخندی ریز در کلاس امتحان نوشت و توانست چند پاسخ درست بدهد، همه معجزه ی کوچکی را احساس کردیم. دست زدن های دوستانش، شور و شعف را در کلاس جاری کرد. آن لحظه نشان داد که غلبه بر اضطراب، حتی گاهی از یادگیری خود درس ها مهمتر است. پس از چند هفته، سارا دیگر فقط دانش آموزی نبود که نمره هایش را کم می گرفت. او تبدیل شده بود به دختری که با اطمینان پرسش می کرد و گاهی در جمع به صحبت درباره ی تجربه اش می پرداخت. مادرش وقتی آمد، مدرسه با اشک در چشم گفت: «خانم سارا دیگه شب امتحان گریه نمی کنه و خودش برای یادگیری انگیزه داره...» این حرف ها برایم گواهی بود بر موفقیت راهی که آغاز کرده بودم. تجربه به من آموخت که معلم بودن فقط نمره دادن نیست؛ معلم کسی است که فراتر از اعداد و ارقام، به دل های نگران نگاه می کند و با کلامی مهربان و حمایت گر، جرقه ای از امید در آنها روشن می کند. حال هر بار که وارد کلاس می شوم و صدای خنده و شور بچه ها را می شنوم، نگاهم به سارا می افتد؛ دختری که حالا با آرامش و اعتماد کنار دوستانش نشسته و می داند که هر چالشی را می توان پشت سر گذاشت اگر فقط کسی باورش داشته باشد.

نویسندگان

علی رضا متقی

کارشناسی زبان و ادبیات فارسی رامهرمز