شبیه پنداری در ناخودآگاه ذهن پرتره نگار

29 دی 1403 - خواندن 10 دقیقه - 418 بازدید

شبیه پنداری در ناخودآگاه ذهن پرتره نگار

«پاریدولیا» (Pareidolia) یا «شبیه پنداری» پدیده ای روان شناختی است که افراد، شکل ها، صداها، الگوها یا معانی تصاویر و ... را در وقایع بی اهمیت یا اشیای غیرمعمول پیدا می کنند. پاریدولیا نوعی تلاش برای تفسیر و درک اطلاعات محیطی ساخته یا پنداشته شده توسط ذهن انسان توصیف می شود که معمولا در عالم واقعیت وجود خارجی ندارد. در اکثر موارد، سیگنال های ورودی حسی و شخص، چهره انسانی را در اجسام خارجی (به عنوان مثال ابرها، صخره ها یا سطوح دیگر) مشاهده می کند.

توانایی مغز در شبیه سازی الگوها، ریشه در تکامل انسان دارد و در شناسایی سریع چهره ها و نشانه های مهم محیط به او کمک می کند. شبیه پنداری تنها به دیدن چهره ها محدود نمی شود؛ برخی افراد ممکن است کلمات خاصی را در برعکس کردن آهنگ ها و جملات شنیده و به آن معنا دهند. تصور چهره در اجسام مثل تصور چهره ای در سطح ماه و همچنین شنیدن پیام ها یا صداهای ناشناخته و غیرقابل تفسیر در نوارهای صوتی یا ویدیویی که به صورت برعکس پخش می شود، در شبیه پنداری مورد توجه است. در این حالت ، ذهن انسان به دنبال ساختن یک ساختار یا معنی از اطلاعاتی است که در واقعیت واضح نیست. توانمندی مغز انسان در تفسیر و تحلیل اطلاعات بسیار زیاد است و این مسئله به شرطی که تفسیر و تحلیل درستی روی اطلاعات شکل بگیرد، می تواند به طور جالبی در عالم واقعیت تاثیرگذار باشد.

«پاریدولیا» به عنوان یک پدیده روانشناختی معمولا به دو صورت تصویری و شنیداری در افراد تجربه می شود. افراد در شبیه پنداری تصویری، توانایی دارند الگوها یا معانی ذهنی و بینایی را در تصاویر و شکل های واضح و قابل رویت (مثل سنگ، گل ها و ...) پیدا کنند که در واقعیت وجود ندارد و در شبیه پنداری شنیداری، معانی صوتی یا کلماتی در صداها یا نویزهای بی صدا (مانند صدای باد، رشته های موسیقی، امواج دریا و ... ) شنیده می شود که در واقعیت مورد نظر نبوده است.

«پاریدولیا» همچنین در جنبه های مختلف بررسی شده است که به رایج‎ترین آن ها اشاره می شود:

یکی از جنبه های برجسته پدیده پاریدولیا، تفسیر و تصور نمادهای مذهبی از عکس ها، طرح ها و قرار گرفتن اشیاء در کنار یکدیگر یا بافت های خاصی در یک جسم است. این نوع شبیه پنداری مذهبی بدون ارتباط به یک فرهنگ یا ادیان خاص، تقریبا در تمام کشورها و در میان پیروان انواع مذاهب قابل مشاهده است.

در این مورد، انسان ها به طور ناخودآگاه الگوها و نمادهای مذهبی را در اشیاء و رویدادهای روزمره می بینند و این تلقی ها می تواند متنوع و شگفت آور باشد. این پدیده نشان دهنده پیچیدگی فرآیندهای شناختی انسان و نقش تفکرات مذهبی در جامعه است.

البته که «پاریدولیا» به تنهایی به تصاویر و تعابیر مذهبی محدود نمی شود. در واقع، این پدیده به صورت گسترده تری دیده می شود. به عنوان یک مثال، در اواخر دهه 70 و اوایل دهه 80، یک محقق ژاپنی به نام «چنسوکو اوکامارو» که در حوزه بررسی فسیل ها فعالیت می کرد، بیش از ده ها قطعه فسیل متعلق به 425 میلیون سال پیش را کشف کرد که بسیار شبیه به اجزای بدن انسان‎ها و حیوانات بود. اندازه این فسیل ها بسیار کوچک و از قطعاتی با اندازه چند سانتیمتر یا حتی چند میلیمتر تشکیل شده بود.

چنسوکو اوکامارو به دلیل توانایی در تخیل و تفکر در مورد فسیل ها و ساختاردهی به قطعات پیکر موجودات، بخش اعظمی از تخیلات خود را در نظریه ها و تفسیرهایش بررسی کرد. این مثال نشانگر اهمیت و تاثیر پاریدولیا در تفسیر و تفکر انسانی است و چگونگی تاثیر آن بر مسیر تحقیقات و ایده پردازی افراد را نمایان می کند.

شبیه پنداری و پرتره نگاری

به دلیل تمایل ذهن انسان به ترسیم الگوها و اشکال آشنا -به ویژه چهره ها-، «پاریدولیا» در پرتره نگاری نیز رخنه کرده است و فراوانی بسیاری دارد. پیوند عاطفی و انسانی سبب می شود مغز انسان به طور طبیعی نسبت به تشخیص چهره ها و حالات چهره بسیار حساس باشد و انسان از سوی دیگر ممکن است نسبت به بعضی از چهره ها هم ذات پنداری داشته باشد.

وقتی در نقاشی یا عکس چیزی شبیه به چهره دیده می شود، ذهن به صورت ناخودآگاه، احساس نزدیکی و ارتباط عاطفی قوی تری با آن ایجاد می کند، حتی اگر تصویر واقعی چهره نباشد.

گاهی هنرمند از قوانین و زوایای شبیه پنداری برای ایجاد رمز و راز و خلاقیت در آثار هنری خود بهره می گیرد تا با ایجاد و انتقال حس برای جستن واقعیت، مخاطب خود برای دیدن یک چهره که به وضوح «وجود ندارد» را به فکر وا دارد و تخیل او را برانگیزد. این حالت در پرتره نگاری به دلایل متعددی می تواند جذابیت اثر را دوچندان کند. اولا از سویی ذهن بیننده را به چالش می کشد و باعث می شود مخاطب فرصت تفسیر شخصی تصویر را بیابد. هر فرد از سوی دیگر برداشت و شکل متفاوتی از اثر هنری دارد که در نهایت باعث ایجاد تجربه ای منحصربه فرد در بیننده می شود. دوم آن که بازی با تضاد واقعیت و تخیل همیشه جذاب بوده و این امکان را به مخاطب می دهد که با ساخت پلی بین واقعیت و تخیل در پرتره نگاری، چهره ها را در اشیاء، سایه ها یا خطوط پنهان کند، به طوری که هم واقعی و هم خیالی به نظر برسند و سوم آن که، شبیه پنداری در پرتره نگاری از طریق تحریک ناخودآگاه و عواطف پنهانی، سبب برقراری ارتباط با ناخودآگاه مخاطب شده و از این رو باعث می شود اثر هنری عمیق تر و پرمعناتر به نظر برسد و مخاطب را به سطحی از تامل و ارتباط فراتر از دیدن صرف دعوت کند. تمام این عوامل باعث می شود شبیه پنداری در پرتره نگاری به ابزاری قدرتمند برای ایجاد آثار هنری جذاب و تفکربرانگیز تبدیل شود.

بر این اساس هنرمندان فراوان و شاخصی از این پدیده جذاب روان شناسانه برای ارائه آثار خود بهره گرفته اند.

«لئوناردو داوینچی» در یادداشت های خود، «پاریدولیا» را به عنوان ابزار مهم هنرمندان معرفی کرده است. به نظر او، این پدیده می تواند به هنرمندان کمک کند تا با تماشای سطوح و اشیای مختلف دیوارها و سطوح دیگر، با استفاده از تخیل خلاقانه خود، تصاویری متعدد از مواد و مفاهیم مختلف را به وجود آورند. او اعتقاد داشت که اگر به دقت به دیوار با لکه های مختلف نگاه کنید، می توانید تصور کوه ها، درختان و هر چیز دیگری که قدرت تخیل تان اجازه می دهد را در ذهن خود به وجود آورید. این دیدگاه نشان دهنده نگاه داوینچی به تخیل و هنر و نقش مهم «پاریدولیا» در فرایند هنری اوست.

«جوزفه آرچیمبولدو» نقاش ایتالیایی دوره رنسانس به طور مستقیم از ایده شبیه پنداری استفاده کرد و از عناصر بی ربط برای ساختن چهره های انسانی بهره برد. اوعاشق کشیدن پرتره بود، اما پرتره های معمولی نمی کشید و از قرار دادن انواع و اقسام سبزی و میوه و حیوان کنار هم صورت های انسانی پدید می آورد. آرچیمبولدو برای ارائه تک چهره های ذهنی ساخته شده از ترکیب اشیایی مانند میوه ها، سبزیجات، گل ها، جانوران و کتاب ها به شهرت رسید و اشیاء را به گونه ای روی بوم نقاشی می کرد که از میان آن ها چهره (پرتره) قابل تشخیص باشد. نقاشی های آرچیمبولدو در قرن های بعدی توسط «سالوادور دالی» و نقاشان سورئالیست مورد تمجید قرار گرفت.

«ماکس ارنست» هنرمند آلمانی جنبش سورئالیست و دادائیسم از تکنیک هایی مانند «فروتاژ»(frottage) و «گریتاژ» (grattage) برای ایجاد تصاویری استفاده می کرد که به بیننده اجازه می داد تا اشکال مختلف در آن ها را شناسایی کند. این آثار اغلب تداعی کننده پاریدولیاست؛ جایی که ذهن بیننده اشکال آشنا را در بافت ها و خطوط تصادفی می بیند.

«سالوادور دالی» هنرمند برجسته سوررئالیسم، به طور مکرر از «پاریدولیا» در آثارش استفاده می کرد. نقاشی هایی مانند «چهره جنگ» و «چهره پنهان» نمونه هایی است که در آن ها عناصر طبیعی یا اشیاء به تصاویری دیگر -از جمله چهره یا اشکال خاص- تبدیل می شود.

«یوهان کونراد دویبل» هم دانشمندی بود که اشکال و آثاری را با الهام از این پدیده اشکال در طبیعت و مواد مختلف ارائه کرد.

«آنتونی گورملی» مجسمه ساز معاصر بریتانیایی هم اغلب با استفاده از سازه های ساده انسانی یا اشکالی که در طبیعت جای می گیرند، بینندگان را به کشف «پاریدولیا» در محیط اطراف تشویق می کند.

بسیاری از هنرمندان خیابانی از جمله بنکسی (Banksy) و بلو (Blu) هم از عناصر موجود در خیابان (مانند ترک های دیوار یا اشیای رها شده) برای خلق تصاویر آشنا استفاده می کنند که اغلب بر پایه شبیه پنداری ساخته شده اند.

«کارل سیگن» اخترشناس و دانشمند قرن بیستم و از بنیانگذاران «جست وجوی هوش فرازمینی» گفته که توانایی شناسایی دوست از دشمن برای انسان های اولیه و حتی انسان های مدرن بسیار حیاتی است. او اعتقاد داشت که ناتوانی در تشخیص دقیق دوست از دشمن و بهره گیری از پاریدولیا، در لحظات تصمیم گیری فوری، ممکن است منجر به نابودی فرد شود. به همین دلیل، در طول هزاران سال، چرخه تکامل باعث تقویت این قابلیت شناختی در مغز انسان شده و آن را به عنوان یک نقطه قوت مهم در ارتقای بقای گونه انسانی تقویت کرده است.

در سال ۲۰۰۹، دانشمندان تصمیم گرفتند با استفاده از تکنولوژی مگنتوانسفالوگرافی (MEG) که روش نقشه برداری از فعالیت مغز با ثبت میدان های مغناطیسی تولیدشده توسط مغز به شمار می آید، تحقیقاتی در مورد نحوه عملکرد مغز انسان در هنگام تشخیص چهره های غیرواضح و نامفهوم انجام دهند. نتایج تحقیقات نشان داد که در این حالت، وقتی به طراحی هایی که واضح نیستند نگاه می کنیم، بخشی از قشر مغز به نام «قسمت قدامی دوکی شکل» فعال می شود. اما زمانی که با اشیایی روبه رو هستیم که چهره ندارند، این قسمت از مغز فعالیتی نشان نمی دهد.

واقعیت این است زمانی که یک طرح نامفهوم را مشاهده می کنیم و تلاشی در ذهن خودآگاه برای تشخیص چهره نداریم، مغز به صورت اتوماتیک و فوری یک چهره در آن تصویر می بیند. این فرایند در حدود ۱۳۰ میلی ثانیه از زمان مشاهده طرح نامفهوم تا زمانی که قسمت قدامی دوکی شکل فعال می شود، طول می کشد.

این مطالعه نشان می دهد که توانایی تشخیص چهره در مغز به صورت یک فرایند اتوماتیک و فوری انجام می شود و نیازی به مداخله ذهن و تفکر خودآگاه ندارد. پس می توان چنین نتیجه گرفت که شبیه سازی هر آنچه در محیط پیرامون دیده می شود به شکل ناخودآگاه در ذهن رقم می خورد و در این میان علاوه بر فیگورهای انسانی و حیوانی، شبیه سازی اشیاء و اجسام به چهره انسانی خصوصیت غیرقابل کنترل ذهن پرتره نگار است.