موجودیت عدم

[مولانا] (1)
سر بر آوردند باز از نیستی - که ببین ما را گر اکمه نیستی
تا بدانی در عدم خورشیدهاست - و انچه اینجا آفتاب آن جا سهاست
در عدم هستی برادر چون بود - ضد اندر ضد چون مکنون بود
یخرج الحی من المیت* بدان - که عدم آمد امید عابدان
مرد کارنده که انبارش تهی است - شاد و خوش نه بر امید نیستی است
که بروید آن ز سوی نیستی - فهم کن گر واقف معنیستی
دم به دم از نیستی تو منتظر - که بیابی فهم و ذوق آرام و بر
نیست دستوری گشاد این راز را - ور نه بغدادی کنم ابخاز را
پس خزانه ی صنع حق باشد عدم - که بر آرد زو عطاها دم به دم
مبدع آمد حق و مبدع آن بود - که بر آرد فرع بی اصل و سند
-
آن معتزلی گوید معدوم نه شی است - بی خود بر من شی بود با خود لاشی (2)
***
[یزدانپناه عسکری]
موجودیت عدم، کتم عدم از نظر است و لج منطقی مولانا.
_______
1 - مولانا جلال الدین محمد بلخی(مولوی)، مثنوی معنوی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامی - تهران، چاپ: اول، 1373. ص 681
2 - مولانا جلال الدین محمد بلخی(مولوی)، دیوان کبیر شمس.